۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه

یاد نامه ها : ٤ - یاد نامه ی فريدون توللی




ماجرای زندگی او : فريدون توللي در سال ١٢٩٨ ، در شيراز به دنيا آمد. اقوام فريدون توللي در عصر  صفويه از ماوراء ارس به خطة پارس كوچ كردند و در دوران زنديه ، به سود پايه گذران این سلسله ، در بسياري از جنگ ها شركت جستند. پدر فريدون توللي ، جلال توللي بود كه از اعيان خطة پارس و سالار قبيله ی توللي و خزانه دار ابراهیم قوام شیرازی (قوام الملك) بشمار مي رفت. خاندان قوام شیرازی قدرتمند ترین خاندان شیراز در طول دوران قاجار بود. این خاندان از نسل فرزندان ابراهیم خان کلانتر صدراعظم فتحعلی شاه قاجار بودند و ابراهیم قوام شیرازی ، مدت هانماینده مجلس شورای ملی و استاندار فارس بود. مادر فریدون توللی ، خديجه ، دختر حاج شنبه بود كه در دستگاه ايلخاني قشقايي ، سمت پيشكاري داشت. فريدون و خواهرش كودك بودند كه مادر را از دست دادند.
فريدون توللي نخست در خانه و باغ بزرگ پدر كه دور از شهر بود ، به معلم سپرده شد و مقدمات تحصيلات ابتدايي را در خانه آموخت. سپس به مدرسه ی نمازي رفت و سال آخر دبستان را در آنجا طي كرد. مادرفريدون توللي طبع شعر داشت و در سوگ امامان و پيشوايان دين شعر مي سرود و اين ميراث را نيز براي فرزند خود بازگذاشت. فريدون از سال پنجم ابتدايي سرودن شعر را آغاز کرد.  و ي تحصيلات متوسطة را مدتي در دبيرستان شاهپور و پس از آن در دبيرستان سلطاني به پايان برد. بهاءالدین پازارگاد، محمد جواد تربتی و دکتر مهدی حمیدی شرازی از جمله ی آموزگاران و اساتید او بودند. توللي در سال ١٢١٧ به تهران آمد و در رشته زبان شناسي دانشكده ادبيات تهران به تحصيلات عالي پرداخت.
فریدون توللی از شهریور ۱۳۲۰، وارد جنبش های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و نیز نگارش مجموعه ی سیاسی طنزآمیزی به نام التفاصیل مشغول شد.
در سال ۱۳۲۲ ، فریدون توللی با هم فکری و همکاری دوستانی از قبیل دکتر مهدی حمیدی شیرازی، جعفر ابطحی، رسول پرویزی، مهدی پرهام و محمد باهری ، تشکیلاتی موسوم به "جمعیت آزادگان فارس" را بنا نهادند. این تشکیلات، پس از شروع فعالیت های حزب توده در شیراز ، منحل شد و تمام اعضای آن به استثنای حمیدی شیرازی، به حزب توده پیوستند.
 توللی پس از مدتي تلاش و كوشش دريافت كه عرصه سياست با طبع لطيف و شاعرانة او سازگار نيست ، به همين خاطر عرصه سياست را ترک کرد و به کار شعر و ادبيات پرداخت.
فريدون توللي به سائقه ذوق و قريحه فطري ، ساليان دراز در گروه هاي مامور كاوش هاي علمي باستان شناسي شوش و پاسارگاد و امور هنري تخت جمشيد و فسا و داراب شركت داشت و مدارج اداري را از عضويت و رياست تا مديركلي باستان شناسي استان فارس پيمود و از سال ١٣٤٥ براي آنكه بتواند بيشتر به شعر و ادب بپردازد ، فقط به مشاورت امور ايران شناسي دانشگاه شيراز كه مطابق و متناسب با ذوق و سوابق تحصيلي و تجربي او بود بسنده كرد.

فعالیت های روزنامه نگاری او : فريدون توللي با اكثر مجلا ت و روزنامه هاي ادبي تهران و شهرستان ها همكاري داشت و آثار خود را در این نشریات به چاپ مي رساند. توللی با زبان فرانسه آشنایی داشت و اشعاری از شاعران فرانسه ‌زبان را به فارسی برگرداند. همچنين قسمتي از اشعار وي به زبان انگليسي ، روسي ، آلماني ، فرانسه و عربي ترجمه ، طبع و نشر شد. عبدالله شهبازي در یادداشت های پراکنده ی خود ضمن اشاره به همکاری های "فريدون توللي" با "خسرو اقبال" می نویسد: "خسرو اقبال هفتمين از ده فرزند ميرزا ابوتراب خان مقبل‌السلطنه (اقبال التوليه) بود. سرشناس‌ترين برادرش، دکتر منوچهر اقبال، از رجال درجه اوّل حکومت محمدرضا پهلوي به‌شمار مي‌رفت. خسرو اقبال از دهه ١٣٣٠ از سياست به‌کلي کناره گرفت و به اين دليل، به عکس برادرش منوچهر، شهرت عام نيافت.
مهم‌ترين مقطع زندگي سياسي خسرو اقبال ، سال‌هاي پس از شهريور ١٣٢٠ است که حزب پيکار و روزنامه نبرد را ايجاد کرد. خسرو اقبال از بنيانگذاران پديده‌اي است که امروزه به مطبوعات زنجيره‌اي معروف است يعني با توقيف هر روزنامه امتياز روزنامه ديگري را به کار مي‌گرفت. معروف‌ترين روزنامه‌هاي وابسته به شبکه مطبوعاتي خسرو اقبال نبرد، ايران ما و داريا بود. در مکتب ژورناليستي خسرو اقبال گروهي از سرشناس‌ترين روزنامه‌نگاران دوران پهلوي دوّم پرورش يافتند: چون حسن ارسنجاني، جهانگیر تفضلي، جعفر رائد، جواد فاضل و اسماعيل پوروالي که برخي از آنان، مانند حسن ارسنجاني، به وزارت رسيده و به چهره‌هاي سرشناس و جنجالي زمان خود بدل شدند. نويسندگان و ادباي برجسته و جواني چون داوود نوروزي، فريدون توللي، مهدي اخوان ثالث، نصرالله شيفته و رسول پرويزي نیز از همکاران مطبوعاتی خسرو اقبال بودند. اين افراد هر يک سرنوشتي يافتند: داوود نوروزي (باجناق احسان طبري) از نويسندگان برجسته ی حزب توده شد، ساليان سال در تبعيد (آلمان شرقي) زيست و در مهر ١٣٧٢ در آلمان درگذشت. فريدون توللي و رسول پرويزي، به همراه محمد باهري و سيد جعفر ابطحي، از مسئولان کميته ايالتي حزب توده در فارس شدند، به مبارزه با ناصر خان و خسرو خان قشقايي، از يکسو، و آيت‌الله سيد نورالدين شيرازي ، از سوي ديگر، برخاسته سپس از حزب توده گسسته و تا پايان عمر در زمره ی نزديک‌ترين دوستان و مشاوران امير اسدالله علم جاي داشتند".

همسر و فرزندان او : فريدون توللي با بانویی به نام مهین دخت فربود (زاده ی ۱۳۱۰ خورشیدی) که نویسنده و سراینده ی نسبتا مشهوری بود ، ازدواج کرد.مهین دخت فربود (فربد) بعد ها به نام مهین توللی شهرت یافت  و مجموعه ی داستان های کوتاه سنجاقک مروارید از جمله تالیفات اوست. ثمره ی ازدواج فريدون و مهین توللی ، سه دختر به نام نیما و فریبا و رها بود. مهین توللی خانه ی مسکونی خود و آن سه دختر را خانه ی فریدون نام نهاده بود و پس از مرگ توللی ۲۵ سال با ادامه ی تشکیل انجمن ادبی ، چراغ شعر خانه را روشن نگه داشت.

نوشتار ها و آثار او : فريدون توللی بر اثر آشنایی با نیما یوشیج در شعر به شیوهً جدید گرایش یافت و به یکی از پیشروان آن تبدیل شد. دفترهای شعر «رها» و «نافه» ی او محصول همین دوران است. وی بعدها به مخالفت با شعر نیمایی پرداخت و مجموعه‌ای از غزل و قصیده به شیوهً قدیم را با نام «پویه» منتشر ساخت. فريدون توللي علاوه بر شعر، در طنزنویسی هم دستی داشت که در نوشتار التفاصیل او بخوبی نمایان است. از جمله آثار فریدون توللی ، می توان به کتب زیر اشاره کرد:
التفاصیل (۱۳۲۴) - رها : شیراز (۱۳۲۹) - کاروان (۱۳۳۱) - نافه : شیراز (۱۳۳۹) - پویه : شیراز (۱۳۴۵) - بازگشت : انتشارات نوید شیراز (۱۳٦۹) - شگرف (١٣٧٠) : انتشارات جاویدان 
گفته شده است كه او ، نوشتار کاروان را به دکتر محمد مصدق هدیه کرده بود.

ویژگی نظم و نثر او : نظم و نثر فريدون توللي از لحاظ سلاست بيان و فصاحت كلام و بلاغت زبان و انسجام الفاظ و بداغت معاني از آثار بسيار ممتاز به شمار مي آيد. سروده های توللی عمدتا عاشقانه و احساساتی است با تصاویر ، واژه‌ها و ترکیب‌های فریبندهً خوشاهنگ و شاید توفیق وی در سخن نظم ، به سبب همین سروده هاست. توللی در سرودن شعر عاشقانه به شیوه ی نو، روزگاری پیشرو و نظریه پرداز بود.

نظر چند نویسنده و سراینده در مورد نظم و نثر او : "من ، از شاعران جوان به توللی و ...اعتقاد دارم": حبیب یغمایی
"هم اکنون شاعرانی مانند فریدون توللی و ... آثار گرانبهایی در سبک تازه ایجاد کرده اند که شایسته ی تحسین و مایه ی امیدواری است": رهی معیری
"دنياي واقعي فريدون دنياي شعرش است و طنزش در شعر مي نالد و مي خروشد و در طنز لبخند بر لب بر زندگي و جريان هاي مداوم و عادي آن به آدم ها و انديشه هاي جور واجورشان مي نگرد و كجروي هاي مسخره و فريب آميز آنان را با نيشخند برملا مي سازد": صادق همايوني
"توللي بي شك يكي از چهره هاي نادر ادب فارسي است كه براي شعر و زبان فارسي آنچه بر عهده استعداد فطري خويش داشته بدان افزوده است كه نقد اصولي و منظم كار او مقالتي جدا و زماني ديگر لازم دارد، اما شايد سخني به اغراق نگفته باشم اگر بگويم در پنجاه سال اخير نمونه نداشته است و در مسير كلي تاريخ شعر و نثر پارسي از پيشروان است كه مقامي درصدر دارد": پرويز خائفي
"توللي طرفدار تجدد ادبي و نوپردازي است شعر گويي به سبك سنتي يعني با رعايت قواعد عروضي و اخوان و قوافي را در جا زدن ادبي مي شمارد و سبك سنتي را كافي براي بيان مطالب امروزي و در خور هنر امروزي نمي داند": دكتر انور خامه اي
"فريدون توللي يك نابغه بود": دكتر مهدي پرهام

نمونه هایی از سروده های او
کارون
===
بلم ، آرام ، چون قویی سبکبار
به نرمی ، بر سر ِ کارون همی رفت
به نخلستان ِ ساحل ، قرص ِ خورشید
ز دامان ِ افق ، بیرون همی رفت
شفق ، بازیکنان در جنبش ِ آب
شکوه ِ دیگر ، و راز ِ دگر داشت
به دشتی بر شقایق ، باد ِ سر مست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان ، پارو زنان ، بر سینه ی موج
بلم می راند ، و جانش ، در بلم بود
صدا ، سر داده غمگین ، در ره ِ باد
گرفتار_ دل ِ و بیمار ِ غم بود
"دو زلفونت بود تار ِ ربابم ، چه می خوای ازین حال ِ خرابم
تو که با ما سر ِ یاری نداری ، چرا هر نیمه شو آیی بخوابم"
درون ِ قایق ، از باد ِ شبانگاه
دو زلفی ، نرم نرمک ، تاب می خورد
زنی ، خم گشته از قایق ، بر امواج
سر انگشتش ، به چین ِ آب ، می خورد
صدا ، چون بوی ِ گل در جنبش ِ باد
به آرامی ، به هر سو ، پخش می گشت
جوان ، می خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی ، نوازش بخش می گشت:
"تو که نوشُم نئی ، نیشُم چرایی
تو که یارم نئی ، پیشُم چرایی
تو که مرهم نئی زخم ِ دلم را
نمک پاش ِ دل ِ ریشم چرائی"
خموشی بود و زن در پرتو ِ شام
رخی ، چون رنگ ِ شب ، نیلوفری داشت
ز آزار ِ جوان ، دلشاد و خرسند
سری با او ، دلی ، با دیگری داشت
ز دیگر سوی ِ کارون ، زورقی خُرد
سبک ، بر موج لغزان ِ ، پیش می راند
چراغی ، کور سو می زد به نیزار
صدایی سوزناک ، از دور می خواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
"چه خوش بی مهربونی ، از دو سربی"
جوان ، نالید زیر ِ لب ، به افسوس:
"که یک سر مهربونی ، درد ِ سر بی"
از کتاب رها  - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

سوگند
====
گرانبار شد ، گوشم از پند ها - برآنم ، که تا بُگسلم بَندها
هر آن دل ، که شد بسته ی دام ِ عشق - رهایی نیابد به ترفندها
پرستنده ام بر تو ، ای خانه سوز - کجا ترسم ، از شرم ِ پیوند ها
ز تنهایی ام ، باغ ِ دل تیره بود - تو جانش دمیدی ، به لبخند ها
کنون ، چامه گویم بران روی و موی - در آغوش ِ هر چامه ، گلقندها
به افسون ِ آن چشم ِ مستت که هست - مرا تکیه پروردِ سوگندها
که از شور ِ مهرت ، چنان سرخوشم - که بر کام ِ دل ، آرزومندها
مرا بندگی بین و در سایه گیر - که شرط است ، لطف از خداوندها
تو نور ِ دلی ، ای فروزنده بخت - که بازت نجویم همانند ها
خوش آندم ، که افشانمت جان به پای - چو بر گونه ی آذر ، اسپند ها
از کتاب پویه  - چاپ ۱۳٤٥ - تهران

ایران شناس
=======
به لوحی گرانمایه ، بر تخت ِ جم
چنین خواند دانشوری ، از نقوش:
که دارا منم ، آنکه بود این بهشت
فرا پیش ِ او ، دوزخی پر وحوش
منش کردم از لاله ، بیجاده رنگ
منش کردم از سبزه ، پیروزه پوش
من آن داد دادم ، که با بره گرگ
رفیقی کهن گشت و ، با گربه ، موش
گرفتم بسی تاج ِ شاهان ، به تیغ
نشستم بر اورنگ ِ شاهی ، به شوش
من آنم که هرگز چو من ، کس ندید
جهان شهریاری ، بدین ناز و نوش
ز پیکار ِ مردان و اسبان ِ من
زمین توتیا گشت و ، گردون خروش
حدیث ِ من ، از من شنو ، ورنه دهر
کهن پاره سنگی است ، بی چشم و گوش
ز مغلوب اگر نیست حرفی به جا
منش کردم از بی زبانی ، خموش
چو پایان گرفت ، آن همایون پیام
و زان گفته ، دانشور ِ سخت کوش
بدو گفت فرزانه ، ای نکته دان
که : ای مغزت از تاب ِ غیرت به جوش
از آن مشت ِ میخی ، که کوبیده دهر
به تابوت ِ این شاه ِ رخشنده هوش
بخوان هر چه خواهی ، که از گور ِ تنگ
نخیزد ، به تکذیب ِ کس ، داریوش
دریغا ! به تاریخ ِ عالم نماند
ز انگشت ما ، چهره ای بی رتوش
از کتاب بازگشت - چاپ ۱۳٦۹ - شیراز

مریم
===
در نیمه های شامگهان ، آن زمان که ماه
زرد و شکسته ، می دمد از طرف ِ خاوران
استاده در سیاهی ِ شب ، مریم سپید ، آرام و سرگران
او مانده تا که از پس ِ دندانه های کوه
مهتاب سرزند ، کشد از چهر ِ شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشوید تن ِ لطیف ، در نور ِ ماهتاب
بستان ، به خواب رفته و می دزدد ، آشکار
دست ِ نسیم ، عطر ِ هر آن گل که خرّم است
شب ، خفته درخموشی و شب زنده دار ِ شب، چشمان مریم است
مهتاب ، کم کمک ز پس ِ شاخه های بید
دزدانه می کشد سر ، و می افکند ، نگاه
جویای مریم است و همی جویدش به چشم ، در آن شب ِ سیاه
دامن کشان ز پرتو ِ مهتاب ، تیرگی
رو می نهد به سایه ی اشجار ِ دوردست
شب ، دل شکسته و پرتو ِ نمناک ِ ماهتاب ، خواب آورست و مست
اندر سکوت ِ خرم و گویای بوستان
مه ، موج می زند چو پرندی به جویبار
می خواند آن دقیقه که مریم به شستشوست ، مرغی ز شاخسار
از کتاب رها  - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

فردای انقلاب
========
شیپور ِ انقلاب ، پرجوش و پرخروش
از نقطه های ِ دور ، می آیدم به گوش
می گیردم قرار ، می بخشدم امید ، می آردم به هوش
فرمان_ جنبش ست ، هنگامه ی نبرد
غوغای ِ رستخیز ، روز ِ قیام ، مرد
جان می پرد ز شوق ، خون می چکد ز چشم ، دل می تپد ز درد
در تیره جنگلی ، انبوه و دوردست
بر طرف ِ کوهسار ، در پای ِ رود ِ مست
ناچیز کلبه ایست ، برپا ز دیر باز ، دیواره پرشکست
بر شاخی از بلوط ، در آن مکان ِ تنگ
آویخته ز سقف ، وارون ، یکی تفنگ
قنداقه پر غبار ، وزگشت ِ سال و ماه ، بی نور و تیره رنگ
این همدم ِ من ست ، کز روزگار ِ پیش
بیکار مانده است ، بر جایگاه ِ خویش
از جنگ و از شکار ، محروم و بی نصیب ، افزوده تیرگیش
شیپور ِ انقلاب ، پرجوش و پرخروش
از نقطه های ِ دور ، می آیدم به گوش
 می گیردم قرار ، می بخشدم امید ، می آردم به هوش
اندر پیش ز دور ، فریاد ِ توده ها
آید به دست ِ باد ، بر گوش ِ من رسا
غوغای ِ کارگر ، هورای ِ زنجیر ، فریاد ِ بینوا
لختی به جای ِ خویش ، می ایستم خموش
وانگه دوان دوان ، خون در رگم به جوش
زی کلبه می دوم ، سوی ِ تفنگ خویش
می گیرمش به دوش ، پاکیزه می کنم ، قنداقه اش ز خاک
گردش به آستین ، سازم ز لوله پاک
پس بر کمر ز شوق ، بندم قطار ِ خویش ، کین جوی و خشمناک
انبوه توده ها ، فریاد ِ مرده باد
نزدیک می شوند ، آماده ی جهاد
غرنده همچو سیل ، کوبنده همچو پتک ، توفنده همچو باد
من بی خبر ز خویش ، سرمست و بی قرار
در پیش ِ آن گروه ، جویای کارزار
خوش ، می دوم دلیر ، کز روزگار ِ خصم ، خوش برکشم دمار
فریاد می کشد ، پس با سر سپید
پیری از آن گذار ، با قلب ِ پر امید ، ای یاوران به هوش
ای همرهان به پیش ،دشمن ز ره رسید
سر نیزه های خصم ، در نور ِ آفتاب
رخشند ه بر دو چشم ، چون موج ها بر آب
نیروی ِ دولت است ، این لشکر ِ عظیم ، سرکوب ِ انقلاب
رگبارهای تیر ، ناگه ز هر دو سو
بارد به رهگذر ، ریزد ز بام و کو
غلطم ، من از میان ، در حمله ی نخست ، در خون خود فرو
انبوه ِ منقلب ، کین خواه تر شود
جوشد به کارزار ، همراه تر شود
آرد چنان هجوم ، ریزد چنان به خاک ، تا چیره ور شود
فردای انقلاب ، بر صحن_ کارزار
نیمای ِ من مرا ، می جوید اشکبار
من مرده ام ولی ، شادم که صد چو او ، شادند و کامکار
از کتاب رها  - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

باستان شناس
=========
در ژرفنای خاک ِ سیه ، باستان شناس
در جستجوی مشعل ِ تارک ِ مردگان
در آرزوی اخگر ِ گرمی به گور ِ سرد
خاکستر ِ قرون ِ کهن را دهد به باد
تا از شکسته های یکی جام
یا گوشواره های یکی گوش
یا از دو چشم ِ جمجمه ای مات و بی نگاه ، گیرد سراغ ِ راه
بیرون کشد زیاد ِ فراموشی ِ سیاه
افسانه ِ گذشت ِ جهان ِ گذشته را
وز مردگان به زنده کند داستان ِ غم
بی اعتنا به تربت ِ گلچهرگان ِ خاک
بر استخوان ِ پیر و جوان می زند کلنگ
تا در رسوب ِ چشمه ِ خشکیده ی حیات
یابد نشان قطره ی وهمی به گور ِ تنگ
ناگاه خیره کژدمی از گوشه ی مغاک
از دنگ دنگ تیشه هراسان و خشمناک
سر می کشد ، ز جمجمه ای شوم و دلگزای
می تازدش به هستی و می دوزدش به جای
لختی دگر به دخمه ی تاریک و پر هراس
کفتار می خورد ز تن ِ باستان شناس!
از کتاب رها  - چاپ ۱۳۲۹ - تهران

غزل
===
در غزل ، هر واژه را از " گفت ِ مردم " راه نیست
هر که زین آیین گریزد ، جز تنی گمراه نیست
واژه اینجا ، زبده الماسی بود با صد تراش
آن که چون آیینه ، رویش تیره با هر آه نیست
مدح کس زین نغمه بیرون کن ، که آن فرزانه گفت :
" عرصه ی شطرنج ِ رندان را مجال ِ شاه نیست"
" گفت ِ مردم " در غزل ، گلبانگ ِ ناسازی زند
کله پز دانی که با دانا دلان ، همجاه نیست
مردمان نیک اند و من ، دلبسته بر هر نغز و نیک
لیک هر جا سر زند خورشید ِ تابان ، ماه نیست
زعفران ها از غزل روید ، به چندین رنگ و بو
آن که یک تارش اگر جویی ، به دشتی کاه نیست
زیر ِ این دیبای ِ رنگین ، با هزاران طرح و نقش
دشنه ها باشد که کس از بودنش ، آگاه نیست
گر ، به کوتاهی گراید دامنش هنگام ِ گفت
دست ِ اقیانوس ِ معنی از سرش کوتاه نیست
قفل ِ زرین خورده ، بر این گنج ِ مروارید و لعل
لیک اگر جویی کلدیش پیش ِ هر خودخواه نیست
رنج ِ پیشین جامگان ، کوبیده این وادی به گام
خوشخرامان را به رفتن راه هست و چاه نیست
یاوه ها بگذار و لختی ، بر غزل گفتن گرای
زانکه هر گاهی که این فرمان بری ، بیگاه نیست
ای فریدون ، هر که زین دیرینه آیین سر کشد
مزد ِ طفیانش به جز آن خنده ی قهقاه نیست
از کتاب بازگشت : انتشارات نوید - (۱۳٦۹) - شیراز

بی معرفت ها
========
معرفت نیست در این معرفت آموختگان
ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان
دلم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت
بعد از این دست من و دامن لب دوختگان
عاقبت بر سر بازار فریبم بفروخت
ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان
شرمشان باد ز هنگامه ی رسوایی خویش
این متاع شرف از وسوسه بفروختگان
یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید به حالم دل کین توختگان
خوش بخندید رفیقان که درین صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان
از گلچین اشعار فریدون توللی

چه شد؟
=====
عاشق دل فسرده ام آتش ِ جان ِ من چه شد؟
سوز ِ درون ِ من چه شد شور ِ نهان ِ من چه شد؟
برده مرا کشان کشان این دل ِ زار ِ خون فشان
تا دل ِ شهر ِ خامشان نام و نشان ِ من چه شد؟
جنگی ِ در شکسته ام زار و نزار و خسته ام
با دل و دست ِ بسـته ام تیغ ِ زبان ِ من چه شد؟
خانه به کام ِ دزد و من بسته لبی ، ز بیم ِ تن
بـر سر ِ خلق انجمن شور و فغان ِ مـن چه شد؟
بینم و ، های و هو کنم خیزم و جستجو کنم
تـا به ستیزه رو کنم تیر و کمان ِ من چه شد؟
رانده ی بی پناهیم رنجه ی بی گناهیم
در تب ِ این تباهیم شادی ِ جان ِ من چه شد؟ 
دل همه ساله ، زار ِ غم جان همه روزه در ستم
با همه تاج و تخت ِ جم ، فر ِ کیان ِ من چه شد؟
از گلچین اشعار فریدون توللی

ناودان ها
=====
چـون در شب ِ سرد و تیره بارد
آن ابر سیه ز آسمان ها
در گوش ِ دلم ، چه دلکش افتد
آهنگ ِ خروش ِ ناودان ها...
از گلچین اشعار فریدون توللی

محکمه
====
" محکمه رسمی است " این بگفت و فرو کوفت
کوبه ی چوبین به میز ِ محکمه ، سرهنگ!
بر سر کرسی ، نشسته پیش ِ وی ، آرام
شیردلی ، شبچراغ ِ دانش و فرهنگ
تازه جوانی ، به چهره چون گل ِ سیراب
خون ِ فروزان ِ زندگی ، به رگانش
شرزه پلنگی ، که کین ِ روبه ِ جنگل
کرده گرفتار ِ انتقام ِ سگانش!
بود گناهش ، ز دید ِ کوته ِ قانون :
بانگ ِ رهایی زدن ، به گوش ِ غلامان!
سجده نبردن ، به پیش ِ حلقه به گوشان
دانه نخوردن ، ز دست ِ دانه به دامان!
تهمت ِ دیگر بر او ، شکستن ِ تندیس
بر سر ِ آن چارسو ، زمرد ِ ستمگر!
باد ِ مخالف شدن ، به کشتی ِ تاراج
در بر ِ دریادلان ِ برزده لنگر!
" محکمه رسمی است " فاتحانه به پا شد
دشمن ِ بیدادگر ، به دادستانی!
دست ِ ستیزش ، به تیغ ِ طعنه و دشنام
چشم ِ امیدش ، به وعده های نهانی!
وعده ، که گر بشکند ، غرور ِ جوان را
سینه ، درخشنده تر کند ، به نشان ها!
دیده ، فروزنده تر کند ، به گهر ها
پایه ، گرانمایه تر کند ، به توان ها!
" دشمن ِ ملک است ، این سبکسر ِ گستاخ
حجت ِ دعوی ، کتاب و دفتر و نامه "
الغرض ؛ آن یاوه های خوانده به استاد
بار ِ دگر خواند و ، خسته شد ز ادامه!
از سر ِ پرونده ، سر به کینه برافراشت
داور ِ پرخاشجو ، چو نیمه خدایی!
" نوبت ِ گفتار توست " گفت جوان را
گر به دفاعت ، بود امید بقایی!
خاست جوان ، همچو شیر ِ بسته به زنجیر
چنبره زن ، گرد ِ شانه ، هر خم ِ یالش
در نگهش آتشی ، چو آتش ِ رگبار!
خشم ِ سیه ، گشته جانشین ِ ملالش
گفت : " من آن مشت ِ کیفرم ، که شکافد
مغز ِ پلیدان ِ پست ِ هرزه درا را "
" روح شهیدان ِ خفته در دل ِ خاکم
کامده تا بفشرد ، گلوی شما را "
گفت : " من آن برق ِ فرصتم ، که درخشد
از دم ِ شمشیر ِ آرزو به نیامان !"
گفت : " من آن سنگ ِ نفرتم ، که در افتد
برسر ِ مینای بزم ِ باده به جامان "
گفت : " منم دست ِ انتقام ِ الهی "
گفت : " منم خشم ِ بی لگام ِ خروشان "
گفت : " منم چشم ِ انتظار ِ اسیران "
گفت : " منم بانگ ِ اعتراض ِ خموشان "
گفت و ، در آن شور ِ شادمانه همی ریخت
اشک و عرق ، دانه دانه ، از سر و رویش
" کینه ی خلقم که وقت ِ معرکه خواند
میر ِ شما ، ناسپاس و حادثه جویش "
" آنچه رود بر سرم ، به محکمه ، زین پس
دانم و ، پروا ز حکم ِ محکمه ام نیست "
" تا که مرا در پی است ، همت یاران
آنکه نترسد ز حکم ِ محکمه ، کم نیست"
چونکه لب از گفته بست و ، آنهمه گوهر
با دل ِ درد آشنا ، ز گنج ِ سخن سفت
از رخ ِ تابان ، عرق سترد به دستار
پس ، به خروشی گران ، ز سوز ِ جگر گفت
" حسرت ِ من ، چشم باز ، و غرّش ِ رگبار
ویژه که خواند ، در آن سپیده ، خروسی"
"شوکت دامادیم ، به حجله فزون باد
تا بوَدَم ، مرگ ِ گرم بوسه ، عروسی ! "
از تارنمای آوای آزاد

راه مقصود
======
خون می‌خورم چو غنچه که جز باد
در این زمانه محرم پیغام راز نیست
آواره‌ گرد_ وادی_ تشو یش را
آن قبله ‌ای که می‌طلبی در حجاز نیست
راهی که سر به درگه مقصود می ‌نهد
صد عمر اگر در آن به سر آید دراز نیست
از گلچین اشعار فریدون توللی

پایان او : فریدون توللی پس از سال ‌ها ابتلا به بیماری قلبی ، متاسفانه روز ۹ خرداد ۱۳۶۴ در سن ۶۶ سالگی در تهران درگذشت. پیکر فریدون توللی را به شیراز منتقل کردند و در محوطۀ آرامگاه حافظ درون مقبرۀ خانوادگی به خاک سپردند.

روح و روانش شاد و یادش گرامی باد

دکتر منوچهر سعادت نوری


منابع و مآخذ
فریدون توللی : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
سروده های فریدون توللی : تارنمای آوای آزاد  و بسیاری از تارنماها
خاندان قوام شیرازی : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
استاد فریدون توللی ، نوشتاری از مرتضی کامران : نشریه ی گوهر - مهر ١٣٥٢ - شماره ی ٩ - تهران
فریدون توللی : تارنمای درخت دانش
فریدون توللی : تارنمای ايران اولد
یادداشت های پراکنده : تارنمای عبدالله شهبازي
گلچین اشعار فریدون توللی : تارنمای جملات زیبا و حکیمانه
فریدون توللی : نوشتاری به زبان انگلیسی از کامیار عابدی :  تارنمای دانشنامه ی ایرانیکا
نظر چند نویسنده و سراینده در مورد نظم و نثر فريدون توللي : کتب ، مجلات و تارنماهای گوناگون

بخش های پیشین یاد نامه ها : ١ - یادنامه ی ایرج افشار ٢- یاد نامه ی دکترمهدی حمیدی شیرازی ٣ - یاد نامه ی جلال الدین همایی

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

یاد نامه ها : ٣ - یاد نامه ی جلال الدين همایی




ماجرای زندگی او : جلال‌الدین همایی ادیب ، سراینده و استاد زبان و ادبیات فارسی، در سال ۱۲۷۸ در اصفهان زاده شد. همايي درباره ی تولد خود اينگونه نوشته است: «ولادت اين حقير جلال الدين همايي شيرازي در خانه­ي موروثي جدم هماي شيرازي در جلوخان حاج هادي محله­ي پاقلعه­ي اصفهان حوالي سحر شبِ چهارشنبه غره­ي رمضان المبارک سنه­ي ١٣١٧ قمري موافق ١٣ جدي شمسي و ١٩ ماه جلالي سنه­ي ١٢٧٨ شمسي و سوم ژانويه­ي سنه­ي ١٩٠٠ ميلادي، سيزدهم چله­ي اول زمستان واقع شده است».
پدرش ، میرزا ابوالقاسم محمدنصیر متخلص به طرب و جدش ، ملا محمدرضا همای شیرازی هر دو از شعرا و دانشمندان معروف عصر خود بودند. جلال‌الدین تحت نظارت پدر دانشمند خود و در خانواده‌ای که کلیه اعضای آن اهل خط و قلم بودند رشد یافت و از اوان کودکی ملزم به فراگیری ادبیات عرب و حکمت و فلسفه شد. در سن ده سالگی منشآت قائم مقام فراهانی ، منشآت فرهاد میرزا و منشآت امیر نظام و تاریخ معجم را نزد میرزا عبدالغفار و شاهنامه فردوسی ، کلیات سعدی ، منتخب قاآنی و غزلیات محمد خان دشتی را نزد پدر مطالعه کرد.
همایی درسال ١٢٨٨ در مدرسه ی " قدسیه " اصفهان تحصیلات جدید را به پایان رسانید و در اواخر سال ١٢٨٩ در مدرسه ی «نیم آوَر»  از مدارس قدیم و معروف اصفهان که مرکز دانش و فرهنگ این شهر بود به کسب علوم اسلامی پرداخت و طی این سال ها ، ادبیات عرب، فقه، اصول، تفسیر، هیئت، نجوم، استخراج تقویم، فنون ریاضی، طب و فلسفه را نزد بزرگ‌ترین علما و روحانیون ایران فراگرفت و خود نیز مدتی مدرس بزرگ‌ترین حوزه‌ های علمی و ادبی اصفهان بود.
جلال‌الدین همایی در سال ۱۳۰۰ به نظام آموزشی جدید پیوست و ابتدا به تدریس در "مدرسه ی صارمیه" اصفهان پرداخت‌. سپس در سال ۱۳۰۷ به تهران آمد و از طرف وزارت معارف وقت، عهده‌دار تدریس فلسفه و ادبیات در تبریز گردید. همائی درسال ۱۳۱۰ به تهران منتقل شد و در دارالفنون، دبیرستان نظام و دانشکده ی افسری به تدریس ادبیات پرداخت‌. همایی در سال ١٣١٢ ازدواج کرد و ثمره ی این ازدواج سه دختر با تحصیلات عالی به نام مهردخت بانو ، ماهدخت بانو ، و مینو دخت بانو است.
وی پس از تأسیس دانشگاه تهران  در سال ١٣١٣ به این دانشگاه دعوت شد و سالها در دورهٔ دکتری دانشکده ‌های حقوق و ادبیات تدریس کرد و مدتی نیز عضو فرهنگستان ایران بود. استاد همائی دو دوره نیز به دعوت دانشگاه های بیروت و لاهور در این دانشگاه ها تدریس نمود که با استقبال محافل علمی این کشورها مواجه شد. در سال ۱۳۵۶ دانشگاه تهران مراسم بزرگداشت وی را برگزار کرد و در این مراسم نسخه ای از کتاب «همائی نامه» که به قلم همکاران و دوستداران او تهیه شده بود به و ی تقدیم گردید. ساعد باقري و سهيل محمودي در کتاب_ راز ستاره مي نويسند: «بي ترديد استاد يگانه، عالم جامع، مجتهد مسلم و فقيه زاهد، محقق، اديب، مدرس کم نظير ادب عرب و استاد برجسته­ ي فلسفه­ي اسلامي، مورخ آگاه و رياضي دان و هندسه شناس و منجم و شاعر توانمند، علامه جلال الدين همايي از جنس همان بزرگان است که در روزگاري نزديک به زمانه­ي ما مي­زيست و هنوز بسيارند از کسانِ پيراموني ما که از محضر نوراني و مدرس رباني او نکته­ها آموخته­اند و بهره­ها اندوخته­اند. استاد جلال الدين همايي، يکي از نوابغ و انديشمندان بزرگ تاريخ ايران است».
سیّد جلال الدین آشتیانی در اشاره به فضیلت های اخلاقی و کمالات علمی جلال الدین همایی می نویسد:«یکی از بزرگان و اعلام عصر ما که در جامعیّت بی نظیر و در اخلاق و سلامت و لطافت روح کم نظیر بود استاد محقق جناب آقای جلال همایی بود. وی در دوران جوانی قبل از رسیدن به سی سالگی در علوم معقول و منقول و ذوقیات و عرفانیّات از افاضل نامی عصر به شمار می رفت و چون علاوه بر جامعیّت در مراتب معقول و منقول از بیانی فصیح و ذوقی کم مانند برخوردار بود، حوزه های تدریس گرم و با ذوق داشت و از کلیه ی معاصران خود جامع تر و مافوق تر بود. در ادبیات فارسی و عربی استاد مسلّم و در علوم ریاضیات متبحر و در تحصیلات خود موفق بود و علوم نقلیه را نزد اساتید بزرگ اصفهان از جمله مرحوم آقا میرزا سیدمحمّدصادق اصفهانی و سید محمد فشارکی فراگرفت».

همایی و دانشجویان : کلاس_ درس همایی همواره گرم و دلپذیر بود . صمیمیت خاصی که استاد با دانشجویان داشت، عامل مهمی برای ر-شد آن ها بود . همواره دانشجویان را به کسب علم و فضیلت تشویق می کرد و به راهنمایی آن ها می پرداخت . در برابر سؤالات بسیار دانشجویان هیچگاه خسته نمی شد و با صبر و حوصله به پاسخگویی می پرداخت. دکتر شاه حسینی می گوید:«نسبت به شاگردها و طلاب علم، کمال شکیبایی و بردباری را داشت. به کرات از او درباره مساله ای سؤال می کردم، استاد جواب می داد و وقتی می دید جواب کافی نیست، بعد از مدتی دو مرتبه صدا می زد و می گفت: جواب کامل این است، اگر خواستی به دانشجوهایت بگویی چنین بگو. تلفن هایی که درباره یک مساله از بیرون می شد تا مدت زیادی مشغول جواب بود و تا باور نمی کرد که طرف قانع شده است، دست از جواب برنمی داشت». منوچهر قدسی، از شاگردان و یاران استاد، نیز می نویسد:
«همایی اخلاقا مردی متواضع و گرمخوی و مهربان و دارای روحی قابل انعطاف بود. با دانشجویان روابط پدر و فرزندی و بسیار صمیمانه داشت. در آن روزگار که کبریای استادان، خود فصلی مفصل بود و دیدن آنان به جز در سر کلاس و مرتبط شدن با ایشان امری دشوار و گاه ناممکن می نمود، همایی دانشجویان را ، آن ها که می خواستند با او همنشینی و همقدمی داشته باشند، راحت و بدون اشکال می پذیرفت و حداقل قضیه این بود که در بازگشت از دانشکده به منزلش که چون وسیله نقلیه نداشت، معمولا این مسافت را پیاده طی می کرد، هر کدام از دانشجویان می خواست، می توانست با وی همراه باشد. اگر اشکال درسی دارد، بپرسد. اگر شاعر است، شعرش را پیش او تصحیح کند و حتی اگر درد دلی دارد، با او بگوید . یادم نمی رود که روزی سرکلاس معانی و بیان (درس مخصوص او) یکی از دانشجویان را سرفه ای شدید و ممتد گرفت، همایی درس را قطع کرد و از جیبش قرصی بیرون آورد، از مستخدم دانشکده هم آب خواست و قرص را به آن دانشجو خورانید و چندان مراقبت کرد تا سرفه اش آرام شد. این گونه صمیمیت در آن روزگار، کم تر کسی از همکاران همایی با دانشجویان ابراز می کرد. در حوادث بعد از ٢٨ مرداد که دستگاه امنیتی، دانشجویانی را که نسبت به آن ها مشکوک بود، گاه از سر کلاس می برد، روزی یک افسر شهربانی دم در کلاس آمد و نام دانشجویی را بر زبان راند که او را همراه خود ببرد و همایی ایستادگی کرد و دانشجو را به پلیس تحویل نداد».

نوشتار ها و آثار او : از جمله آثار جلال‌الدین همائی ، می توان به کتب زیر اشاره کرد:
تاریخ ادبیات ایران، جلد اول ۱۳۰۸، جلد دوم ۱۳۰۹- غزالی نامه (شرح حال امام محمد غزالی) ۱۳۱۵- تصحیح‌کتاب نصیحه الملوک امام محمد غزالی،  ۱۳۱۵ و ١٣۱۷- تصحیح مثنوی ولدنامه با مقدمهٔ مفصل، ۱۳۱۵- تصحیح کتاب التفهیم ابوریحان بیرونی با تحقیقات مفصل ۱۳۱۶- تصحیح‌کتاب مصباح‌الهدایه و مفتاح‌الکفایه اثر عزالدین محمود کاشانی ۱۳۲۵- تصحیح معیارالعقول منسوب به شیخ الرئیس ابوعلی سینا درفن جراثقال ۱۳۳۱- مقدمه بر اخلاق ناصری تألیف خواجه نصیرالدین طوسی ۱۳۳۵- مولوی نامه ۱۳۵۶- خيامي نامه (تجزيه و تحليل آثار علمي و ادبي حکيم عمر خيام) - اسرار و آثار واقعه­ي کربلا - فنون بلاغت و صناعات ادبي - مقام حافظ - سير مثنوي (داستان قلعه­ي ذات الصور) - تاريخ علوم اسلامي (تقريرات همايي در دوره­ي دکتري ادبيات) - تصوف در اسلام (نگاهي به عرفان شيخ ابوسعيد ابوالخير) - تصحيح ديوان حکيم مختاري غزنوي - تصحيح مثنوي ولدنامه (اثر بهاءالدين ولد) - مختاري نامه (شرح احوال و زندگاني مختاري غزنوي) - کنوزالمغربين در علوم غريبه (منسوب به حکيم ابوعلي سينا)

گفتنی است که جلال‌الدین همایی مولف کتاب "مولوی نامه" ، یکی از مولوی شناسان نامدار ایران بود و بنابر نظر همایی، مثنوی مولوی اگر از سروده‌های گاتا، اوستای زرتشت، وداهای هندوان و عهد جدید مسیحیان (قرآن و عهد عتیق مستثنی شده‌اند) که در دسترسند، عمیق تر و پر مایه تر نباشد، قدر مسلم کمتر هم نیست.

جلال‌الدین همائی علاوه بر تألیف و تصحیح کتب ، شعر هم می‌سرود وبیش از پانزده هزار بیت او در دیوانی گردآوری شده است‌. از مشهورترین اشعار او مسجد کبود است که در وصف مسجد کبود تبریز و اظهار تأسف از ویرانی آن سروده است‌.

نقش او در تهیه و تدوین کتاب های درسی: جلال الدین همایی نه تنها در تالیف برخی کتب درسی ، ساعی و کوشا بود بلکه در تهیه و تدوین این نوع کتاب ها ، با دیگر اساتید نیز همکاری مستمر داشت. فهرست پاره ای از این کتب ، چنین است:
١ - سه جلد کتاب قرائت فارسی مخصوص دبیرستان ها با همکاری ملک الشعراء بهار ، رشید یاسمی، عبدالعظیم قریب و بدیع الزمان فروزانفر
٢ - دستور زبان فارسی دو دوره ی کامل ابتدایی و نهایی با همکاری استادان یاد شده
٣ - کتاب درسی فارسی، دستور زبان فارسی و تاریخ ادبیات برای کلاس اول تا ششم متوسطه در رشته های علمی، ادبی با همکاری دکتر رضازاده شفق، دکتر صفا و محمود شهابی
٤ - دستور زبان کلاس های پنچم و ششم ابتدایی
٥ - صناعات ادبی شامل بدیع و عروض و قافیه
٦ - سه جلد کتاب قرائت و صرف و نحو عربی با همکاری عبدالرحمن فرامرزی، علی اکبر شهابی، دکتر خوانساری و دکتر بحرالعلومی

تخلّص شعری او : جلال الدین همایی درباره انتخاب تخلّص شعری خود گفته است " رسم پیشینگان بر این بود که تخلّص شاعر مبتدی را استادان پیشقدم معیّن می‏‌کردند. من از حدود ١٤ سالگی که به مقتضای طبع موزون سخنی می‏‌بافتم ، به منتخب حدیقه ی سنایی که هزار و یک بیت است، علاقه شدید داشتم و آن را از بر کرده بودم. عمّ بزرگوارم میرزا محمّد «سها» که پیشوای شعرای اصفهان بود و در این فن سمت استادی بر من داشت، فرمود که به تناسب سنایی تخلّص «سنا» اختیار کنم. من نیز به احترام گفته او این تخلّص را تا امروز تغییر نداده‌‏ام. فقط گاهی با کلمه همایی تخلص کرده‌‏ام".

نظر او درباره ی رباعی : درباره ی خاستگاه رباعی بین محققین اختلاف نظرهایی وجود دارد. شمس قیس رازی صاحب كتاب المعجم، ابداع رباعی را به رودكی شاعر دوره سامانی نسبت می‌دهد. پاره‌ای از ایرانشناسان غربی از جمله مایز آلمانی و یوزانی ایتالیایی ریشه این قالب را شعرهای كوتاه چینی و تركی شمرده‌اند و آن را با هایكوی ژاپنی هم‌تبار می‌دانستند. جلال الدین همایی معتقد است: رودكی مخترع رباعی نبوده و قبل از وی هم این وزن در فارسی سابقه داشته اما، رودكی بیش از دیگران از آن بهره برده است. بنابراین ریشه رباعی را باید در لحن اورامن و نظایر آن در اشعار و موسیقی زبان پهلوی جستجو كنیم (محرم اسرار:  مجموعه مقالات جلال الدین همایی، ١٣٧٩). همچنین باید دانست که بیشتر پژوهشگران بر این نظرند كه ریشه رباعی از هر زبانی كه باشد از عربی نیست و رباعی و دوبیتی در زبان عربی اصلاً موفق نبوده است در حالی كه در فارسی از موفق‌ترین قالب‌هاست و حتی نزد عده ای تقدس داشته است

ویژگی سروده های او : سروده های استاد همایی در مایه ی سنتی فارسی است . پختگی معنی و اندیشه در آن بارز است. از فصاحت الفاظ و استواری بیان برخوردار است و در عین حال زبان سراینده ، روان و روشن و ساده است. در میان این سروده ها ، اثری از هجو و استهزاء دیده نمی شود . سروده های استاد همایی دارای مضامین اخلاقی ، عرفانی ، عاشقانه و معارف والای انسانی است.

نمونه هایی از سروده های او

پایان_ شب_ سخن سرایی/ می گفت ز سوز_ دل ، همایی
فریاد کزین رباط کاگل/ جان می کنم و نمی کنم دل
جز وهم محال پـرورم نیست/ می میرم و مرگ باورم نیست
مرگ ، آخته تیغ بر گلویم/ من ، مست_ هوا و آرزویم
روزم سپری شده ست و سودا/ امروز ، دهد نوید_ فردا
مانده ست دمی و آرزو ساز/ من وعده ی سال می دهم باز
آزرده تنی ، فسرده جانی/ در پوست ، کشیده استخوانی
نه طاقت_ رفتن و نه خفتن/ نه حال_ شنیدن و نه گفتن
از بعد_ شنید و گفت_ بسیار/ خاموشی ، بایدم به ناچار
در خوابگه_ عدم ، برندم/ لب تا ابد از سخن ببندم
زین دود و غبار_ تیره ی خاک/ غسل و کفنم ، مگر کند پاک

بی رخ دوست ، مرا عشرت ایّام کجاست؟/ تا دلارام نباشد ، دل آرام کجاست؟
من وسودای شب وصل تودرسر پختن/ عاشق سوخته جان را ، طمع خام کجاست؟
دل گرفتم زتو ،خرسند به پیغامی گشت/ آن که در کوی تو دارد ره پیغام کجاست؟
نه من اندر خم زلف تو گرفتارم وبس/ خسته بالی که نیفتاده در ین دام کجاست؟
من واز شهد لبت بوسه ی شیرین هیهات/ تلخکامان  غمت را طمع کام کجاست؟
دلم از مسجد و افسانه ی واعظ بگرفت/ راه میخانه کجا ، رند می آشام کجاست؟
در بدر گشتم و کس با من سرگشته نگفت/ که ره خانه ی آن ماه گل اندام کجاست؟
همه گم کرده رهانند درین بادیه کیست/ تا بپرسم که سر کوی دلارام کجاست؟
اهل این بادیه ، کافر صفتانند سنا/ از که پرسی ، که ره کعبه ی اسلام کجاست؟

تاجم نمی فرستی ، تیغم به سر مزن / مـرهم نمی گذاری ، زخم دگر مزن
مرهم نمی نهی به جراحت ، نمک مپاش / نوشم نمی دهی ، به دلم نیشتر مزن
بر فرق اوفتاده به نخوت مکن لگد / سنگ ستم ، به طایـر بی بال مزن
بر نامه ی امید فقیران ، قلم مکش / بر ریشه ی حیات ضعیفان ، تبر مزن
گیرم تو خود ز مردم صاحب نظر نه ای / از طعنه ، تیر بر دل صاحب نظر مزن
تا کم خوری لگد ، ز خر و سرزنش ز خار / گو سبزه از زمین و گل از شاخ سر مزن

دور پیری رسیده است و مرا/ سستی طبع و ضعف حال بود
قامتم تیر بود و گشت کمان/ تیر را در کمان زوال بود
رفته ام پای خسته تا لب گور/ باز برگشتنم زوال بود
شاخص عمرها بوقت زوال/ سایه ی عمر لایزال بود
چشم امید من بهر دو سرای/ به خدای و نبی و آل بود

قطره ی اشکم ، ز چشم روزگار افتاده ام / شبنمم از دست گل ، در پای خار افتاده ام
ذره ام ، از آفتاب_ آسمان گشتم جدا/ قطره ام ، از بحر بی پایان کنار افتاده ام
ناله ی سردم ، که از داغ جگر افتد برون/ شاخه ی خشکم ، که اندر رهگذر افتاده ام
نا فروغ صبحگاهی نه فراغی شامگاه/ کوکب صبحم ، که اندر شام تار افتاده ام
نه امید برگ و باری ، نه هوای سایه ای/ دانه ی خشکم ، که اندر شوره زار افتاده ام
نه مرا کس نه کس را ز من امید است و بیم / کشته ی شمعم ، که بر لوح مزار افتاده ام
از کنار لاله رویان می روم با کام خشک/ سایه ی ابرم ، که اندر کوهسار افتاده ام
ای نسیم مهربان ، دامن کشان بر من گذر/ زانکه در دامان صحرا ، چون غبار افتاده ام
تا ز رخسار چمن شویم غبار تیرگی/ سیل بارانم ، که از ابر بهار افتاده ام
سایه پرورد بهشت وصل بودم یک زمان/ حالیا در دوزخ هجران ،  دچار افتاده ام
پیش این سودا گران کز مکر ، پر سرمایه اند/ من فقیر مفلسم ، از اعتبار افتاده ام
کارگاهی کندر او علم و هنر ، بیکارگی است/ ساده لوح را بین که من آنجا ، به کار افتاده ام
من کیم خطی گران ، کز روزگار باستان/ در کف خط ناشناسان ، یادگار افتاده ام
من سنا نسل همایم ، گرچه با جغدان شوم/ اندر این ویرانسرا ناچار ، یار افتاده ام
این جواب آن غزل باشد ، که صائب گفته است
« در نمود_ نقش ها ،بی اختیار افتاده ام »

روزی لب تو جام ببوسید و می کشان / هر شب بیاد لعل تو بوسند جام را
پیوسته ترک چشم تو ز ابرو کشیده تیغ / دارد مگر به سر هوس قتل و عام را
از بس ز دوست شکوه به دل دارم ای نسیم / در حیرتم که با تو بگویم کدام را
بنگر به جام و شیشه که هر شب چو عابدان / گرمند تا بصبح قعود و قیام را
قسمت چنین شده است که ساقی روزگار / جای میم لبالب خون کرد جام را
ای شیخ چند از ره تزویر به هر صید / گسترده ای ز سبحه صد دانه دام را
ای لعبت بدیع ، بیان سنا نگر / تا بنگری به حسن معانی کلام را

لب بسته ام ز هر چه بجز گفتگوی تو / دل شسته ام ز هر چه به جز نقش روی تو
گر بگذری به خاکم  و گوئی ترا که کشت / فریاد خیزد از کفنم کآرزوی تو
دل ، از اضطراب به هر سمت ، مي­کشم/ مانند قبله ياب ، بگردد به سوي تو ...

در فصل نو بهار ، اگر ترك_ مي كنم/ فرصت ز دست مي رود ، اين كار كي كنم؟
از گوشمال دهر ، قفا مي خورم چو دف/ عيبم مكن كه ناله و افغان ، چو ني كنم
چون جام مي مدام دلم باد غرق خون/ آلوده بي لب تو اگر لب به مي كنم
تا سوي من پيام ز كوي تو آورد/ جان خاك راه قاصد فرخنده پي كنم
سر گر به راه سرو قدان باختم چه باك/ مي خواستم كه راست ره عشق طي كنم
آن يار سست عهد كه جانم به قهر سوخت/ حاشا كه با هزار جفا ترك وي كنم
سلطان ملك عشقم و مسند نشين فقر/ كي آرزوي تخت جم و تاج كي كنم
نخل حيات ميوه ي شيرين دهد سنا / در نو بهار عمر اگر فكر دي كنم

هرچند ز دیده ها نهانی / روشن کن_ بزم این جهانی
ما تشنه ، تو چشمه ی حیاتی / ما غرقه ، تو کشتی_ نجاتی
بشتاب ، که مانده ایم در شست / دریاب که رفته ایم از دست...

عمری به عبث ، در ره_ مقصود دویدیم/ یک عمر ، دویدیم و به مقصد ، نرسیدیم
چون طایر آواره‌ی تشویش گرفته/ هر لحظه از این شاخ ، به آن شاخ پریدیم
از خلق جهان ، خیر ندیدیم از این روی/ در گوشه‌ی تنهایی و خلوت ، بخزیدیم
بودیم یکی آهوَک رام و لیکن/ گرگان به کمینگاه چو دیدیم، رمیدیم
شهد_ لبن_ کودکی ، از خاطر ما برد/ زهری که از این کاسه‌ی وارونه ، چشیدیم
چون دست اجل ، رخت حیات از تن ما کند/ در بستر خواب ابدی ، رخت کشیدیم
هم خاک شود باز، گرفتم که دگر بار/ چون سبزه‌ی نوخاسته ، از خاک دمیدیم
گیتی است (سنا) ، گلشنی آراسته لیکن/ ما جز علف هرزه از این باغ ، نچیدیم
در جلوه بود یار به هر سوی په دیدار/ گر کور نبودیم ، چرا یار ندیدیم!

قصیده‌ ی او خطاب به حکیم ابوالقاسم فردوسی : که بر روی یکی از دیوارهای آرمگاه فردوسی ، بر کتیبه‌ای از سنگ مرمر به خط نستعلیق نوشته شده است:

ای صبا ای پیک مشتاقان پیامی بر زمن
سوی طوس آن سرزمین نامداران زمن

پرورشگاه امامی چون محمد زین دین
زادگاه خواجه‌یی همچون قوم الدین حسن

وان نصیر الدین حکیم هوشمند بی همال
وان ابو جعفر فقیه پیشوای مؤتمن

ای صبا چون پای هشتی اندر آن نیکو دیار
وندر آن ساحت گذشتی کام جوی و گام زن

شست و شویی کن به آب رودبار طابران
پس بدان سو شو که باشد کعبة ی اهل سخن

اندر آن آرامگه در شو که فارغ از جهان
صد جهان جان است آنجا خفته در یک پیرهن

یاد او را در ضمیر آری، شود روشن روان
نام او را بر زبان رانی، شود شیرین دهن

اندر اقلیم سخن سنجی و ملک شاعری است
خسروی کشور گشا، رویین تنی لشکر شکن

اوستادان سخن پرور، امیران کلام
جمله بر درگاه او خاضع، چو پیش بت، شمن

جلوه عرش است این درگه، کلاه از سر بنه
وادی طور است این‌جا، موزه از پایت بکن

مرقداستاد طوس است این، بخاکش جبهه سای
مدفن فردوسی‌است این ‌بر زمینش بوسه زن

با درود و با تحیت آستان او ببوس
پس بگو کای در سخن استاد استادان فن

ای زتو مشکین هوای شعر چون از مشک جیب
ای ز تو رنگین بساط نظم چون از گل چمن

گوهر از نظم تو می‌بارد، چو باران از سحاب
حکمت از شعر تو می‌زاید، چو از پستان لبن

تیغ اگر باشد سخن ، باشی تو اش سیمین نیام
شمع اگر باشد سخن ‌، باشی تو اش زرین لگن

خود ، پیمبر نیستی ، لیکن بود شهنامه‌ ات
آیتی منزل ، نه کم از معجز سلوی و من

کی بود هم چند_ یک در_ دری از نظم تو
آن چه یاقوت ، از بدخشان خیزد و در ، از عدن

از پس ساسانیان ، تا نوبت سامانیان
شعر تازی بود و رسم ربع و اطلال و دمن

در پناه دولت سامانیان ، گویندگان
چون دقیقی و شهید و رودکی و بوالحسن

رنج‌ها بردند در احیای شعر پارسی
تا شدند آن کاخ را بنیان‌گذار و پی فکن

خانه ی او: خانه ی استاد جلال همایی در دوره قاجاریه در محله ی پاقلعه ی اصفهان ساخته شده بود. این خانه در سال ١٣٧٦ توسط سازمان میراث فرهنگی با شماره ی ١٩٠٣ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسید

پایان او: نیروی جسمانی استاد همایی به دنبال عمری تلاش بی وقفه ی علمی، اعم از تدریس و تالیف، کم کم رو به ضعف نهاد به گونه ای که در سی سال آخر عمر از «برونشیت » مزمن رنج می برد . اما از اواسط پاییز سال ١٣٥٨ بیماری استاد همایی شدت بیشتری پیدا کرد، به گونه ای که خود ایشان بارها در آن ایام به فرزندانش یادآور شده بود که «من چند روزی از ماه رمضان مهمان شماهستم ». حتی روزی قبل از وفات ، ماده تاریخی برای خود می سازد و آن را در کنار یادداشت هایش قرار می دهد و سال وفات خود را با این عبارت بیان می کند: «زآشیانه ی تن شد رها، همایی » که به حساب ابجد سال ١٤٠٠ قمری می شود.
استاد جلال الدین همایی ساعت ٩ شب شنبه بیست و هشتم تیرماه ١٣٥٩ خورشیدی (٦ رمضان ١٤٠٠ قمری) بر اثر عارضه ی قلبی در سن هشتاد و یک سالگی چشم از جهان فرو بست. سراینده ی گرانمایه امیری فیروزکوهی در رثای جلال الدین همایی ، چنین سروده است:

ای همای سخن ، حَماکَ اللّهُ/ که به هر گوشه ، سایه افکندی
طلب علم را ، به قیمت جان/ بهترین نطق و خوش ترین ، پندی
نکَنَم از تو دل ، که در همه عمر/ دل به جز حق ، ز هرچه برکَنْدی
علم را ، یکسر از حضور و حصول/ چون خرد ، در بر_ خردمندی
چیست پاداش سعی تو ، که به علم/ کام جان کندی و غم آکندی
گریه پای تو ، گوهر افشانند/ تو خود آن گوهری ، که بی چندی
حق ، تو را پاس دارد از در_ فضل/ که به فضل_ وی ، آرزومندی

بنا بر وصیتش ، پیکر او را فردای همان روز به زادگاهش اصفهان منتقل می کنند و در تکیه ی لسان الارض_ تخت فولاد اصفهان به خاک می سپارند. روح و روانش شاد و یادش گرامی باد
دکتر منوچهر سعادت نوری
منابع و مآخذ
جلال الدین همایی : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
همای صفا، نوشتاری از میرصادق سیدنژاد : تارنمای پایگاه مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی
زندگینامه ی جلال‌الدین همایی : تارنمای همشهری آنلاین
محرم اسرار:  مجموعه مقالات جلال الدین همایی، تهران ، ١٣٧٩، ص ٩٣- چاپ اول
خانه ی استاد جلال همایی : تارنمای انجمن کنخ
سروده های جلال‌الدین همایی : بسیاری از تارنماها
متن سخنرانی ها و مقالات جلال الدین همایی : تارنمای پایگاه مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی
نگاهی به زندگانی استاد جلال الدین همایی : تارنمای تاریخ جهان
زندگینامه و آثار استاد جلال الدین همایی ، نوشتاری از فاطمه ایزدجو : تارنمای مولانا
آشنایی با خانه ی استاد جلال‌الدین همایی- اصفهان : تارنمای همشهری آنلاین
شرح حال استاد جلال الدین همایی بقلم خود استاد : مجله ی ادبی و علمی وحید - تیر ١٣٤٤
راز ستاره (گزيده­ي شعر جلال الدين همايي) - گردآوري ساعد باقري و سهيل محمودي : شرکت سهامي کتابهاي جيبي ، چاپ اول ١٣٨٩
بخش های پیشین یاد نامه ها : ١ - یادنامه ی ایرج افشار ٢- یاد نامه ی دکترمهدی حمیدی شیرازی

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

= Celebrating Moments of Valentine's Day: Day of Love =

February is sometimes called as the Month of Love, but February 14th is always known as the Day of Love or the Valentine’s Day, which is considered as a Special Day to celebrate Love and Friendship around the world. The New Lexicon Webster’s Encyclopedic Dictionary defines valentine as a sweetheart chosen on Valentine’s Day, the day when birds were believed to begin mating. According to Cambridge Dictionaries Online, valentine means, someone you love or would like to have a romantic relationship with, and you send a valentine card (or gift) to him or her. And the message on the card (or gift) said “Be my Valentine”. Britannica Encyclopedia refers to the Valentine’s Day as a day when lovers express their affection with greetings and gifts. On the basis of Wikipedia Online Dictionary, Valentine’s Day is the traditional day on which lovers in certain cultures let each other know about their love. Reliable evidences indicate that whispering, worshiping, and celebrating love in Persian Culture trace back to pre-Zoroastrian era, long before Zoroaster’s time. It should be noted that to establish an exact date for Zoroaster’s time vary widely. Scholarly estimates are usually roughly near 1700 BC. Others, however, give earlier estimates, making him as the founder of the earliest religion based on revealed scripture, while still others place him in the 6th century BC, which would make him contemporary to the rise of the Achamenids. The evidences that indicate Iranians were worshiping and celebrating love during pre-Zoroastrian era, in Zoroaster’s time, and onward may be classified as follows
 The chief god of the pre-Zoroastrian era was AHURA MAZDA, the creator of the universe and the one who maintained the cosmic and social order. MEHR or MITHRA in Avesta, and MITRAH in Pahlavi was the second most important deity
In Avesta, MEHR was the god or the protector of truth (in Persian: Dourosti) and friendship (in Persian: Doosti). In Modern Persian, MEHR means love (Eshgh), kindness (Mehrabaani), and sun (Khorsheed)

 The AMESA SPENTAS or the AMESHA SPENTAS are the holy immortals of Zoroastrianism. They probably belonged to the pantheon of ancient Iranian gods, which existed before Zoroaster’s time. It is possible that, although Zoroaster denounced the old gods and goddesses, he assimilated the Amesa Sepantas into his teachings as aspects of AHURA MAZDA, and they were said to serve Ahura Mazda, the creator of the universe. Each of these Amesa Spentas ruled over a particular aspect of reality
To name a few of them, Spenta Mainyu ruled over Humanity, and SPENTA ARMAITI reigned over the Earth

 The SPENTA ARMAITI in Persian Mythology was the goddess of devotion and unconditional love. She was also the guardian of herdsmen and farmers, and she is possibly the counterpart of Roman Lupercus and Greek Pan.  Lupercus was the god of shepherds, and Pan was the god of the pastures managed for sheep and goats
Spenta Armaiti in Persian Culture is also known as Espandarmaz and in Armenian Culture it is known as Spendarmat.
The SPENTA ARMAITI, the Persian goddess of devotion and unconditional love, was widely believed to be the spiritual mother of all human beings, and people were taught to say, 'My mother is Spendarmat, Archangel of the Earth, and my father is Ohrmazd, the Lord of Wisdom

According to one tradition, SPENTA ARMAITI was the mother of Kayumars, the King and the primordial being in Persian Mythology. As Kayumars lay dying, his body separated into seven metals. SPENTA ARMAITI gathered together the gold and grew a plant from it. From this plant came the first human couple. The name SPENTA ARMAITI is sometimes translated as 'Love' or Devotion

According to some documents the ancient Iranians used to celebrate the Day of Love at the end of Bahman (coinciding with February 18) or in the beginning of Esfand coinciding with February 19, and the feast was known as Spendarmat or Spendarmaz.

In present-day Iran, Esfandgan Feast, which is devoted to women and mothers, is celebrated on Spandarmaz Day in Esfand, the last month of the Iranian calendar, to remember the superior status of mothers as well as their kindness and self-sacrifice.

In Iranian Culture, Valentine’s Day is finding its place in the hearts of many Iranians particularly during the recent years. Undoubtedly, Iranians are hungry for joy and pleasure. Reliable evidences indicate that the number of Iranians who are celebrating the Valentine’s Day is dramatically rising. Young people of Iran argue that celebrating love is a part of Persian Culture and Tradition, dating back thousands of years and it must be always tactfully celebrated. Classic Persian Poems composed by Hafez, Mowlana, Nezami-Ganjavi, and many others, are full of the poems on love. Here are some famous poems about love written by Hafez, Mowlana, and Nezami-Ganjavi respectively
 
Whoever was intimate with his heart, his love defined
And he who was not, in his doubt was left behind.
Found nothing more joyful than the sound of words of love
In this turning Merry-Go-Round that You rewind: Hafez
Do not call the wise lover insane, or say
The soul who shares your garden is a stranger
Do not confine the encircling sea to a cup
He knows his name; so do not make stories up: Mowlana
Heaven has no other prayer niche but love.
Without love the world is worthless.
Become the slave to love, this is the course.
This is the path for all pious people: Nezami-Ganjavi

The same argument is also true in Modern Persian Poetry. In the Poems of  The Word of Love , The Amount of Love , The Best Word: The Best Way , and The Whisper of Love  this author defines, explores, and whispers love and he calls upon his sweetheart sending her various lovely messages
REFERENCES
. Britannica Encyclopedia (2010): Note on “Valentine”.
. Cambridge Online Dictionaries (2010): Note on “Valentine”.
. Cotterell, A. and Storm, R. (1999): “The Ultimate Encyclopedia of Mythology”, ed., Hermes House, London, UK.
 Price, M. (2001): Online Article on “Iranian Months, Their Origins and Origin of the Names”.
 Saadat Noury, M. (2005-2009): Online Poems on “The Word of Love”, “The Best Word: The Best Road”, etc.
. Saadat Noury, M. (2010): Online Article on “A Day to Celebrate Love and Friendship”.
. Saadat Noury, M. (2009): Online Articles on “First Iranians”.
 Shahriari, Sh. (2005): Online English Translation of Ghazal 178, Hafiz Poetry.
 Webster’s Encyclopedic Dictionary (2007): Note on “Valentine”.
. Wikipedia Encyclopedia (2010): Online Articles on “Zoroaster” and “Valentine”
Zara Houshmand (2002): Online English Translation of Mowlana’s Quatrains.

۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه

یاد نامه ها : ٢- یاد نامه ی دکترمهدی حمیدی شیرازی



نگاه کوتاهی به ماجرای زندگی او : مهدی حمیدی شیرازی در سال ۱۲۹۳ در شیراز به دنیا آمد. سید محمدحسن ثقةالاعلام شیرازی از بازرگانان معروف شیراز ، پدر او بود که در دوره‌های اول مجلس شورای ملی ، از آن شهر به نمایندگی مجلس انتخاب گردید. مادر او ، بانو سکینه ی آغازی ارسنجانی زنی دانشمند بود که خود شاعری سخن ‌سنج به شمار می‌رفت. بانو سکینه ی آغازی ارسنجانی ، در سالیانی که فرهنگ ایران و مخصوصاً تعلیم و تربیت دوشیزگان با مخالفت های زیادی مواجه بود در شیراز به تأسیس مدرسه ای بنام "عفتیه " همت گماشت که در حقیقت مادر_ تمام مدارس دخترانه ی فارس محسوب می شد.
مهدی بیش از دو سال و نیم نداشت که پدرش درگذشت و تربیت او به مادرش محول شد. مهدی
تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ی شعاعیه و دوره ی متوسطه را در دبیرستان سلطانی شیراز به پایان رساند و در سال ۱۳۱۳ برای ادامه تحصیلات به تهران آمد و به دانشسرای عالی داخل شد. مهدی شعر سرایی را از حدود سال ۱۳۱۳ شروع کرد.
مهدی حمیدی در سال ۱۳۱۶ موفق به کسب رتبه ی اول لیسانس ادبیات فارسی از دانشسرای عالی تهران شد. پس از اخذ لیسانس ، به کارمندی اداره فرهنگ در آمد و درشیراز ، به تدریس زبان و ادبیات فارسی در برخی از مدارس پرداخت. او در دوران معلمى عاشق یکى از دانش‏آموزان خود شد و غزل معروف «گر تو شاه دخترانى ، من خداى شاعرانم» را سرود که نام حمیدى را بر سر زبان ‏ها انداخت. این عشق که منجر به ناکامی شد، کتاب های "عشق دربدر" و "اشک معشوق" را که محصول این عشق سوزان اوست به وجود آورد.
حمیدى برای انجام خدمت سربازی به تهران مراجعت کرد و به دانشکده افسری وارد شد و یک سال بعد با درجه ستوان دومی برای خدمت افسری به شیراز برگشت. در سال ۱۳۲۵ مجددا به تهران بازگشت و موفق به کسب درجه دکترا در رشته ی زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد. دکتر مهدی حمیدی این بار با کسوت استادی در دانشگاه تهران مشغول به تدریس شد و دانشجویان زیادی را تربیت کرد.

نوشتار ها و آثار او : از یاد رفته، عصیان (مجموعه ی شعر ١٣٢١) - جاودانگى درویش (١٣٣٧) - شعر در عصر قاجار (١٣٦٤) - گمشده‏ى من (مجموعه ی شعر ١٣٣٧) - فنون شعر و كالبد هاى پولادین آن (١٣٦٣) - دریاى گوهر (سه مجلد مجموعه ‏اى از بهترین آثار نویسندگان و مترجمان معاصر ١٣٣٣) - شعر فارسى در قرن سیزدهم، عروض حمیدى (١٣٤٢) - بهشت سخن (دو جلد، جلد اول: شعراى پنج قرن اول، چاپ دوم ١٣٣٧) - عطار در آثار گزیده‏ى او و گزیده ی آثار او (١٣٤٧) - شكوفه ‏ها یا نغمه ‏هاى جدید (١٣١٧) - سال ‏هاى سیاه (بیشتر شامل اشعار میهنى؛ سیاسى و انتقادى ١٣٢٥) - پس از یك سال (مجموعه ی شعر ، شیراز ١٣١٩) - فنون و انواع شعر فارسى، ده فرمان (١٣٤٤) - طلسم شكسته (١٣٣٤) - زمزمه ‏ى بهشت (اثر كنستین دینالد، مجموعه‏ى شعر ١٣٣٣) - اشك معشوق (شامل كتاب‏هاى عشق، انتقام، عصیان، رستاخیز، از یاد رفته ١٣٢٤) - عشق در بدر (در سه مجلد: ثریا، گلباز، شیخ زنگوله‏پا ١٣١٩) - شاعر در آسمان (١٣٢١) - سبك سرى‏هاى قلم : فرشتگان زمین (١٣٢١) - ماه و شش پنى (ترجمه از كتاب سامرست موآم ١٣٣٩) - شاهكار هاى فردوسى (منتخبى از شاهنامه١٣٣٠).

ویژگی سروده های او : دکتر مهدی حمیدی از میان سخنوران کهن ، بیشتر به سبک ناصر خسرو متمایل بود. با این فرق که شعر حمیدی از مشکلات و پیچیدگی های آن سراینده ی بزرگ دور است. زبان شعر حمیدی ، بسیار ساده تر و لطیف تر و نیز مضمون شعر او نیز با شعر ناصر خسرو بسیار متفاوت است. حمیدی از شعرای سبک موسوم به "سبک عراقی" از جمله نظامی گنجه ای نیز تاثیر بسیار پذیرفته است. اما در کل باید او را بیشتر شاعر و سراینده ای غنایی و بعد از آن موضوعات شعر او را بیشتر سیاسی ، اجتماعی و میهنی دانست.
دکتر غلامحسین یوسفی  استاد فقید ادبیات فارسی در "چشمه ی روشن" درباره ی حمیدی می گوید: "شاعری است سریع التأثر و آتشین طبع و نستوه و با واکنش های روحی شدید در برابر هر چه بر او می گذرد. از عشق و دوستی و محبت یا بی وفایی و مخالفت گرفته تا موضوعات اجتماعی. این حالات و تجربه ها در شعرهای متنوع او جلوه گر است. به علاوه آنچه را نیز در بیان احوال درونی انسان و مسایل و مصائب بشری سروده و رنگ حکمت و اندیشه ورزی دارد ، باید بر این مجموعه افزود. خاصه که آثاری است ژرف و پرمعنی. در مجموعه ی آثار او ، برخی اشعار برجسته نظیر در امواج سند ، بت شکن بابل ، مرغ سقا ، معنای عمر ، جام شکسته و امثال آنها کم نیست".
وحید دستگردی او را در جوانی «مهدی آخرالزمان سخن» خطاب می‌کرد. حمیدی، شاعری جنجال برانگیزبود که بی هیچ ملاحظه‌ای عقایدش را بر زبان می‌راند و به قول فریدون مشیری، «آن شاعر استاد گرامی، نه تنها درپی دوست‌یابی نبود، متأسفانه بی‌هیچ دلیلی ، گاه در راه دشمن‌تراشی یا دشمن‌یابی هم گام برمی‌داشت... و موجی از مخالفت علیه خود برمی‌انگیخت و آرامشی برای اعصاب خود باقی نمی‌گذاشت»
حمیدی به زنده یاد نیما یوشیج سراینده ی نو پرداز و شیوه نیمایی علاقه ای نداشت و میان او و طرفداران نیما اختلاف نظر شدید بود و در همان زمان حیاتش از طرفداران نیما بسیار سرزنش ها دید. غیر از قالب های قصیده ، غزل و قطعه ، حمیدی مثل بسیاری دیگر از معاصران خود مانند همشهری اش فریدون توللی به "دو بیتی های پیوسته" علاقه بیشتری نشان می داد. یکی از قطعات بسیار مشهور میهنی او که در همین قالب "دو بیتی پیوسته" سروده شده قطعه ی "در امواج سند" است که در آن خاطره ی شکوهمند دلاوری های جلال الدین خوارزمشاه در برابر سپاهیان ویرانگر مغول را به زبانی روشن و پر احساس بیان می کند

نمونه هایی از سروده های او

مرگ_ قو
=====
شنیدم ، که چون قوی زیبا ، بمیرد
فریبنده زاد و فریبا ، بمیرد
شب_ مرگ ، تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها ، بمیرد
در آن گوشه ، چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها ، بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آن جا ، بمیرد
شب_ مرگ از بیم ، آن جا شتابد
که از مرگ غافل شود تا ، بمیرد
من این نکته گیرم ، که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا ، بمیرد
چو روزی ، ز آغوش دریا برآمد
شبی هم ، در آغوش دریا ، بمیرد
تو دریای من بودی ، آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا ، بمیرد

در امواج_ سند
========
به مغرب ، سینه مالان ، قرص خورشید - نهان می گشت ، پشت كوهساران
فرو می ریخت ، گردی زعفران رنگ - به روی_ نیزه ها و نیزه داران
ز هر سو ، بر سواری غلت می خورد - تن_ سنگین_ اسبی ، تیر خورده
به زیر_ بار می نالید از درد - سوار_ زخم دار_ نیم مرده
ز سم اسب ، می چرخید برخاك - به سان_ گوی خون آلود ، سرها
ز برق تیغ می افتاد ، در دشت - پیاپی ، دست ها دور از سپرها
میان گرد های تیره چون میغ - زبان های سنان ها ، برق می زد
لب شمشیرهای زندگی سوز - سران را ، بوسه ها بر فرق می زد
نهان می گشت روی روشن روز - به زیر دامن شب در سیاهی
در آن تاریك شب می گشت پنهان - فروغ_ خرگه_ خوارزمشاهی
دل خوارزمشه یك لمحه لرزید - كه دید آن آفتاب بخت ، خفته
زدست تركتازی های ایام - به آبسكون شهی بی تخت ، خفته
اگر یك لحظه امشب دیر جنبد - سپیده دم جهان در خون نشیند
به آتش های ترك و خون تازیك - ز رود_ سند تا جیحون نشیند
به خوناب شفق در دامن_ شام - به خون ، آلوده ایران كهن دید
در آن دریای خون در قرص خورشید - غروب آفتاب خویشتن دید
به پشت_ پرده ی شب دید پنهان - زنی چون آفتاب عالم افروز
اسیر دست غولان گشته فردا - چو مهر آید برون از پردهِ ی روز
به چشمش ماده آهویی گذر كرد - اسیر و خسته و افتان و خیزان
پریشان حال آهو بچه ای چند - سوی مادر دوان وز وی گریزان
چه اندیشید آن دم، كس ندانست - كه مژگانش به خون دیده تر شد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد - ز آتش هم كمی سوزنده تر شد
زبان نیزه اش در یاد خوارزم - زبان آتشی در دشمن انداخت
خم تیغش به یاد ابروی دوست - به هر جنبش سری بر دامن انداخت
چو لختی در سپاه دشمنان ریخت - از آن شمشیر سوزان ، آتش تیز
خروش از لشكر انبوه برخاست - كه از این آتش_ سوزنده پرهیز
در آن باران تیغ و برق_ پولاد - میان شام  رستاخیز می گشت
در آن دریای خون در دشت تاریك - به دنبال سر چنگیز می گشت
بدان شمشیر_ تیز_ عافیت سوز - در آن انبوه ، كار _ مرگ می كرد
ولی چندان كه برگ از شاخه می ریخت - دو چندان می شكفت و برگ می كرد
سرانجام آن دو بازوی هنرمند - زكشتن خسته شد وز كار وا ماند
چو آگه شد كه دشمن خیمه اش جست - پشیمان شد كه لختی ناروا ماند
عنان_ بادپای_ خسته پیچید - چو برق و باد ، زی_ خرگاه آمد
دوید از خیمه خورشیدی به صحرا - كه گفتندش سواران: شاه آمد
میان موج می رقصید در آب - به رقص مرگ ، اخترهای انبوه
به رود سند می غلتید برهم - ز امواج گران ، كوه از پی_ كوه
خروشان ، ژرف ، بی پهنا ، كف آلود - دل شب می درید و پیش می رفت
از این سد_ روان ، در دیدهِ شاه - از هر موجی هزاران نیش می رفت
نهاده دست بر  گیسوی آن سرو - بر آن دریای غم نظاره می كرد
بدو می گفت: اگر زنجیر بودی - ترا شمشیرم امشب پاره می كرد
گرت سنگین دلی ای نرم دل آب - رسید آنجا كه بر من راه بندی
بترس  آخر  زنفرین های ایام - كه ره براین زن_ چون_ ماه بندی!
ز رخسارش فرو می ریخت اشكی - بنای_ زندگی برآب می دید
در آن سیما ب گون امواج لرزان - خیال تازه ای در خواب می دید:
اگر امشب زنان و كودكان را - زبیم_ نام بد در آب ریزم
چو فردا جنگ بركامم نگردید - توانم كز ره دریا گریزم
به یاری خواهم از آن سوی دریا - سوارانی زره پوش و كمانگیر
دمار از جان این غولان كشم سخت - بسوزم خانمان هاشان به شمشیر
شبی آمد كه می باید فدا كرد - به راه مملكت فرزند و زن را
به پیش دشمنان استاد و جنگید - رهاند از بند اهریمن وطن را
در این اندیشه ها می سوخت چون شمع - كه گردآلود پیدا شد سواری
به پیش پادشه افتاد بر خاك - شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آری
پس آنگه كودكان را یك به یك خواست - نگاهی خشم آگین در هوا كرد
به آب دیده اول دادشان غسل - سپس در دامن دریا رها كرد:
بگیر ای موج سنگین كف آلود - ز هم واكن دهان خشم، وا كن!
بخور ای اژدهای زندگی خوار - دوا كن درد بی درمان، دوا كن!
زنان چون كودكان در آب دیدند - چو  موی خویشتن در تاب رفتند
وزان درد گران ، بی گفتهِ شاه چو - ماهی در دهان آب رفتند
شهنشه لمحه ای بر آب ها دید - شكنج_ گیسوان_ تاب داده
چه كرد از آن سپس ، تاریخ داند - به دنبال_ گل_ بر آب داده!
شبی را تا شبی با لشكری خرد - ز تنها سر ، ز سرها خود افكند
چو لشكر گرد بر گردش گرفتند - چو كشتی بادپا در رود افکند!
چو بگذشت از پس_ آن جنگ دشوار - از آن دریای بی پایاب ، آسان
به فرزندان و یاران گفت ، چنگیز - كه گر فرزند باید ، باید این سان!
بلی ، آنان كه از این پیش بودند - چنین بستند راه ترك و تازی
از آن ، این داستان گفتم كه امروز - بدانی قدر و بر هیچش نبازی
به پاس هر وجب خاكی از این ملك - چه بسیار است ، آن سرها كه رفته
زمستی ، بر سر هر قطعه زین خاك - خدا داند ، چه افسرها كه رفته

سحر_ سخن
=======
من آن آسمانی سروش خدایم
که فخری به حوا و آدم ، ندارم
مسیحای مریم شناسد به معجز
کمی از مسیحای مریم ، ندارم
سخندان شناسد که من اوستادم
که استادی کس مسلم ، ندارم
به سحر سخن راه اعجاز پویم
بسی گویم و ژاژ و درهم ، ندارم
به هر سبک و هر بحر و هر شیوه گفتم
که دانند همتا و همدم ، ندارم
همه شاهکار است گفتارهایم
به اندیشه و لفظ ، ماتم ندارم
سخن هر چه گفتم همه نغز گفتم
شکر های آلوده با سم ، ندارم

میلاد عیسی مسیح و دیدار سه ایرانی
======================
به فرمان خدا ، از دختر_ بکر
هویدا گشت نوری ، شادی افزا
درخشان کوکبی ، از زادن او
به بام آسمان ، برداشت آوا
چو ایرانی بدید آن اختر پاک
فراز چرخ ، چون خورشید عذرا
دوید آن سو ، که آنجا شاد و خندان
بدارد ، هدیه های خویش ، اهدا

ارمغان ری
=======
دیدمش آخر ، به کوری چشم من ، آبستن من
کوری چشم مرا ، آبستن از اهریمن من
بچه دیوی خود همین فردا برآرد ، شیون من
سرگذارد خواب را ، بر دامن سیمین تن من
هر دم از دیدار او تابنده گردد ، آذر من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
راستی را وای بر من ، این همان سیمین براستم؟
این همان زیبنده ماهست ، این همان افسونگر استم؟
این همان گل ، این همان می ، این همان سوسنبر استم؟
این همان برگ گل استم ، این همان مشک تراستم؟
این همان شوخ است ، کاتش ریخت بر بام و در من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
آتشم بر جان زدی ، بر جان زدی ، جانت نبخشم
پیش یزدان گریم و در پیش یزدانت ، نبخشم
سوختی جان و تنم زینگونه آسانت ، نبخشم
گر ببخشم هر گناهی را ، گناهانت نبخشم
داوریها را ، چه خواهی گفت پیش داور من؟
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
گفتمت دیگر نبینم ، باز دیدم ، باز دیدم
در دو چشم دلفریبت ، عشق دیدم ، ناز دیدم
قامت طناز دیدم ، گونه ی غماز دیدم
برگ گل دیدم ، میان برگ گل ، شیراز دیدم
دیدم آن بیدی که هر روز آمدی آنجا بر من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
خواستم پیش آیم و لعل گهربارت ببوسم
نرگس مستت ببوسم ، چشم بیمارت ببوسم
طره ی پیچنده و جعد فسونکارت ببوسم
چون دگر باران که بوسیدم ، دگر بارت ببوسم
دل تپیدن کرد و جان پر زد که در پایت در افتد
بال بگشاید ز تیر چشم شهلایت در افتد
دام را در طره ی زلف سمن سایت درافتد
در میان آتش ، از رخسار زیبایت درافتد
عقل آوا زد که ای نادان چه می سوزی پر من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
او دگر یار تو نی ، یار تو نی ، با دیگران شد
شمع بزم ناکسان ، خصم تن دانشوران شد
مست شد ، دیوانه شد ،همخوابه ی افسونگران شد
گوهرش والا نبود از گوهری ها دلگران شد
در کف دیوان مست افتاد آخر گوهر من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
خسته من ، بیمار من ، بی بال و پر من
تا سحر بیدار من ، همدرد مرغان سحر من
پر شکسته من ، بلاکش من ، به شیدائی سمر من
سوخته من ،کوفته من ، کشته من ، اخترشمر من
دشمنی ها کرد با من طالع من ، اختر من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
شکر لله ، چشم من روشن ، ز دیوان بار داری
بار داری ، گوهر و گل داری و گلزار داری
باده داری ، عشق داری ، دلبر عیار داری
کاه داری ، سرو داری ، سرو خوشرفتار داری
پیش من زین سان نیا ، زیرا که سوزی ز اخگر من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
ای درخت بارور ، بار آوری ، بار تو نازم
قامت_ سرو تو  و  رخسار_ خونبار تو نازم
چشم عیار تو و عهد تو و کار تو نازم
وین همه بیشرمی رخسار و دیدار تو نازم
اینچنین گردن مکش ، شرمنده بگذر از بر من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
یاد باد آن شب که نام از دختر آینده گفتی
سر به سوی آسمان ها کردی و با خنده گفتی
گر بیادت هست نام کوکبی تابنده گفتی
خود ثریا گفتی و خوش گفتی و زیبنده گفتی
نام این دختر ثریا کن بیاد_ دختر من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
بوسه زن بر چهر او ، سنگ جفا بر لانه ی دل
شانه کن بر زلف او ، آتشفشان کاشانه ی دل
ناز او کش ، تا کشد آتش سر از ویرانه ی دل
مهد او جنبان ، که جنبانی بنای خانه ی دل
گاهش از شادی بلرزان تا بلرزد پیکر من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من
زین سفر گر باز گردم ، دست دلداری بگیرم
کوری چشم تو را شادی کنان ، یاری بگیرم
دختر شیرین لب و زیبنده رخساری بگیرم
ماهروئی گیرم و شوخ فسونکاری بگیرم
تا بگوئی بار دیگر خاک عالم بر سر من
وای بر من ، وای بر من ، وای بر من

بلای معلمی
=======
صبح است و گاه شادی و هنگام خرمی
شب ، از چمن گذشته و گلبرگ شبنمی
آواز خوان ، چکاو خوش آهنگ ، در هوا
گیسو کشان ، بنفشه ی سرمست بر زمی
ریزد نسیم گل ، ز دهان_ سپیده دم
بر کوهسار ، شادی و بر دشت ، خرمی
گسترده مهر ، جامه ی زرین به تیغ کوه
فرخنده کرده باغ به فرخنده مقدمی
خرم کسی که شادی این صبح از آن اوست
وز تاب مهر نیست چو من خاطرش ، غمی
گا می زند به مستی و آزادی و امید
وز دیو بچگان ، نبرد رنج همدمی
دو مرگ بود ، آنچه مرا پیر کرد و کشت
بیداد_ عشق بود و بلای_ معلمی
گر بر شدی به تربیت سگ میان خویش
به بود ، تا به تربیت_ نسل_ آدمی
سگ مردمی به سر برد و آشنا شود
وز آدمی نیاید ، جز نیش کژدمی
در کشوری که این ثمر دانش است و علم
پیداست ، کان دیار کجایست و مردمی
نفرین بر آن کسی که در این ره چو من برد
زجری ، بدین گرانی و اجری ، بدین کمی

باغبان
====
از برون آمد ، صدای_ باغبان/ گفت ، کو ارباب؟ کارش داشتم
از درون گفتم که اینجایم ، بگو/ گفت ، هر جا هر چه باید کاشتم ... اینجا : متن کامل ،

باید توجه داشت که دکتر حمیدی شیرازی قصیده ی "ارمغان ری" را بعد از دیدن معشوقه در حالی که باردار بوده و در کنار شوهر خود قدم می زده ، در شهر ری سروده است. هم چنین باید گفت که نام مهدی حمیدی شیرازی ٣ بار بر سر زبان ها افتاد: ١ - زمانی که ماجرای عشق ناکام او با شاگردش روشن و آشکار شد ٢ - زمانی که از سروده های نیما سخن گفت و ٣ - زمانی که "مرگ قو" با صدا و سیتار عباس مهر پویا بارها و بارها از رادیو پخش شد و این ترانه زمزمه ای همگانی یافت

پایان او: دکتر مهدی حمیدی شیرازی در ۲۳ تیرماه سال ۱۳۶۵ درگذشت. شاعره ی گرانمایه بانو توران شهریاری (بهرامی) ضمن اشاره به ناهيد (نام همسردکتر مهدی حمیدی) ، در رثای  دکتر حمیدی چنین سروده است:

دريغا ، حميدي ز دنيا برفت/ سخن آفريني توانا ، برفت
ز گلزار _جانبخش_ شعر_ دري/ توانگر هزاري خوش آوا ، برفت
همه شعر او عشق و احساس بود/ كهن باده ی مستي افزا ، برفت
چه پيمانه ها ، كز سخن شد تهي/ چو آن ساقي_ باده پيما ، برفت
دهان را ، به مدح كسي وا نكرد/ ز ملك سخن حكمفرما ، برفت ...
ز سالش ، چو بگذشت هفتاد و اَند/ سرانجام ، بر عرش اعلا ، برفت
ز «ناهيد» آزاده اش ، تا گسست/ بر_ مهر و ماه و ثريا ، برفت
سرانجام ، جانش به جانان رسيد/ چو از نزد آن مهر سيما ، برفت...
به شيراز ، در نزد حافظ غنود/ همانند حافظ مبرا ، برفت
ز درياي توفنده ی زندگي/ سرانجام ، آن قوي زيبا ، برفت
اینجا :  متن کامل ،

پیکر دکتر مهدی حمیدی شیرازی همراه با اندوهی فراوان در حافظیه ی شیراز به خاک سپرده شد. گفتنی است در مجلس یادبودی که برای او ترتیب داده شده بود ، بسیاری از دوستداران فرهنگ و ادب ایران و از جمله ، سرایندگان و نو پردازانی مانند زنده یادان مهدی اخوان ثالث و حمید مصدق نیز شرکت داشتند و این حضور خردمندانه ، موجب خرسندی همگان شد. روح و روان همه ی آن ها شاد و یادشان گرامی باد

دکتر منوچهر سعادت نوری

منابع و مآخذ
مهدی حمیدی شیرازی : تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
حمیدی شیرازی : تارنمای دانشنامهٔ رشد
یادی از دکتر مهدی حمیدی شیرازی ، نوشتاری از احمد اقبالی : تارنمای نورمگ
در گذشت دکتر حمیدی شیرازی : تارنمای همشهری جوان
 حمیدی شیرازی ، نوشتاری از افشين عزيزي : تارنمای افشين
یاد یاران (دکتر مهدی حمیدی) ، نوشتاری از حسن ذوالفقاری : تارنمای نورمگ
باغبان : تارنمای باغبان
بياد شادروان دكتر مهدي حميدي شيرازي ، سروده ای از توران شهریاری (بهرامی) : تارنمای توران
مهدی حمیدی شیرازی به روایت عکس : تارنمای فرهنگخانه

بخش پیشین یاد نامه ها : ١ - یادنامه ی ایرج افشار

یاد نامه ها : ١ - یاد نامه ی ایرج افشار



یادداشت نخستین : زنده یاد ایرج افشار (۱۶ مهر ۱۳۰۴ - ۱۸ اسفند ۱۳۸۹) پژوهشگر ، ایران‌شناس و پدر کتابشناسی ایران و فرزند دکتر محمود افشار بود. دکتر محمود افشار بنیاد گذار موقوفات افشار ،
بنیا نگذار مجلهٔ آینده و یکی از استادان مدرسهٔ دارالفنون بود. ایرج افشار در سال های ۱۳۲۳ تا ۱۳۲۵ به عنوان مدیر داخلی مجله آینده فعالیت داشت و پس از درگذشت پدرش، سردبیری این مجله را بر عهده گرفت. چکیده ای از زندگینامه ی روانشاد ایرج افشار را همراه با بخشی از سوگنامه هایی راکه به شکل نوشته ، بیانیه و سروده برای او ارایه شده است با یکدیگر مرور می نماییم:

زندگی نامه : ایرج افشار تحصیلات ابتدایی را در دبستان «زرتشتیان» و «شاپور تجریش» به انجام رساند. سپس وارد دبیرستان فیروز بهرام شد و در سال ۱۳۲۴ گواهینامهٔ دبیرستانی را در رشتهٔ ادبی اخذ نمود. از سال ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۸ در  دانشکده حقوق دانشگاه تهران در رشتهٔ قضایی تحصیل کرد و رساله خود را با عنوان «اقلیت‌ها در ایران» ارائه کرد. بیشتر
 
در سوگ استاد افشار یزدی : نوشته ی تورج اتابکی شاید یکی از برچسته‌ترین کارهای ایرج افشار درحوزۀ مجله ‌نگاری بود. در راهنمای کتاب نه تنها خواننده با تازه‌های نشر در پهنۀ علوم انسانی و اجتماعی آشنا می‌شد ، بلکه در هر شمارۀ این مجله ، به انتخاب ایرج افشار ، در زمینۀ تاریخ و فرهنگ دیروز و امروز ایران نشانی از پژوهشی نو به چشم می‌خورد. همسنگ راهنمای کتاب را در بسیاری از کشورهایی که طرح فرهنگ‌سازی تجدد را به جد انتخاب کردند، می‌توان یافت. بیشتر
 
مرور زندگی ایرج افشار، ایرانشناس و پدر نسخه شناسی ایران: نوشته  خداداد رضاخانی ایرج افشار به معنای واقعی «ايران» شناس بود. يعنی نه شرق شناسی که ايران را به ديده پديده ای قابل توجه می نگرد، بلکه متخصصی که زندگيش را وقف شناختن ايران کرده بود. ايران زمينی که شناخت او از آن ، به معنی دهه ها مسافرت در سراسر خاک کشور ايران و کشورهای همسايه اش بود. بیشتر

کوکب سیاری به نام ایرج افشار: نوشته ی سیروس علی نژاد ایرج افشار مردی بود که از سالهای دهه بیست، هم در عرصه فرهنگ و هم در عرصه طبیعت و کوه و کمر ایران حضور داشت. کوره راههای ایران نقش پایش را می شناختند؛ پرت افتاده ترین راهها را می شناخت. کوهستانی نبود که نرفته باشد. بیابانی نبود که در ننوردیده باشد. خودش می گفت "جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم ولی صفت جهاندیدگی نیافتم و در نوشتن هیچ چیز به دروغ نگراییدم". بیشتر

درسوگ استاد ایرج افشار: نوشته ی حسن گل محمدی از مهمترین فعالیت های استاد افشار اقداماتی بود که او در زمینه ی نسخه شناسی سند شناسی انتشار اسناد و نگارش فهرست های مهم نسخه های خطی فارسی در دانشگاه ها و
کتابخانه های مختلف ایران و جهان انجام داد.اکثر کتب و اسنادی که او انتشار داد مدارک و منابعی بودند که محققین و پژوهشگران برای انجام کارهای تحقیقاتی خودسخت به آنها نیازداشتند بطوریکه امروزه بدون استفاده ازاین منابع و مراجع هیچ محققی نمیتواند به تحقیق در باره ی تاریخ و فرهنگ ایران بپردازد. بیشتر

به یاد استاد ایرج افشار : نوشته ی سید ابوالحسن مختاباد درباره استاد ایرج افشار بیش از آنها باید نوشت، برخی از خاطرات شخصی‌ام از گفته‌ها و خاطراتش را باید در مجالی فراختر بنویسم،همچنانکه استادان و فرهنگ‌پژوهان هم چنین خواهند کرد و به قطع یقین آفتاب معرفت این مرد بزرگ و کم نظیر، بعد از درگذشتش فروزان‌تر از پیش خواهد بود و مصداق آن بیت معروف استاد هوشنگ ابتهاج سایه است که : مردن عاشق نمی‌‌میراندش/ در چراغ تازه می‌گیراندش. بیشتر

درسوگ استاد ایرج افشار: نوشته ی ف.م.سخن در گرامی‌داشت مرد بزرگ فرهنگ کشورمان چه چيز می توانم بگويم که قبلا گفته نشده است؟ چه می توانم بگويم که با آن‌چه بعد از اين خواهند گفت تفاوت داشته باشد؟ با اين افکار به خودم دلداری می دهم ولی هم‌چنان غمگين ام. سعی می کنم علت اين غم را در خود جست و جو کنم. چشمه ای زيبا و پاک را در دل سرزمينی خشک می بينم که بی هيچ توقع و تکبری آبی زلال و گوارا به خاک آن می بخشد و محيط اطراف را سر سبز و حاصل‌خيز می کند. اين چشمه ی جوشان به بستر دريايی بزرگ از آب شيرين در لابه‌لای صخره ها و لايه های پنهانی که طی قرون متمادی شکل گرفته است راه دارد و می تواند سال ها بجوشد و سرزمين خشک را به سرزمينی سر سبز و حاصل‌خيز تبديل کند. اين چشمه به ناگهان خشک می شود. آيا می توان از اين اتفاق غمگين نشد؟ بیشتر

کتاب و کتابشناسی بزرگترین نماینده‌اش را از دست داد: از کامران فانی با توجه به خدماتی که ایرج افشار داشت با درگذشت او کتاب، کتابشناسی، نسخه‌شناسی و کتابداری برجسته‌ترین نماینده‌اش را از دست داد. بیشتر

ایرج افشار، بزرگمردی با کارنامه درخشان : نوشته ی فرید قاسمی ایرج افشار بزرگمردی با کارنامه درخشان است که نام بلندآوازه‌ای در جهان ایران‌شناسی و دنیای زبان فارسی دارد. بیشتر

ایرج افشار حرمت دانش و فرهنگ بود: بیانیه ای از سوی برخی دوستداران افشار حرمت گذشته و گذشته‌ها بود و در گردبادهای حوادث و رویدادهای زمانه، و در پی مصلحت روز، قلم به پلیدی‌ها نیالود. پاس اندیشه و علم،کلام و کلمه را رها نکرد. در قلم او، زبان فارسی روانی، روشنی، صحت و دقت دیگری یافت. افشار حرمت دانش و فرهنگ بود. بیشتر

در سوگ ایرج افشار: سروده ای از محمد جلالی ( م. سحر) آنکه تارش عشق و پودش کار بود / راست خواهی ایرج افشار بود
ایرجی بود از فریدون یادگار / کاینچنین کوشای ایرانیار بود
یا مگر پیمان او با راستی / بهر میهن ، نادری کردار بود
از پدر شایستگی آموخته / کاروانسالار و پرچمدار بود : بیشتر . . .

ظرفیت و ظرافتِ ایرج افشار: افشار، این نظام «آرشیو آفرینی» را نه تنها در کتابخانة شخصی خود سامان داده است که در هر کجا مسئولیتی پذیرفته است، کوشیده است که در این راه بنیادی نهاده شود؛ گرچه پس از او و رفتن او از آن‌جا، دیگران به ادامة کار او دلبستگی نشان نداده باشند. آنچه در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران وجود دارد و نشانه‌های «انضباط آرشیوی» است همه و همه یادگار اوست. آرشیو عکس‌های تاریخی رجال و اماکن و جمعیت‌ها، اسناد و مکاتبات و فرمان‌ها و مجسمه‌های بزرگان فرهنگ ایران زمین در عصر ما. به یاد دارم که او برای کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران، مهم‌ترین نشریات ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی جهان را مشترک شده بود و دوره‌های این گونه نشریات در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران به طور منظم موجود بود. بعد از فروپاشی نظام پیشین و رفتن افشار، به تعبیر بیهقی، «کار از پرگار افتاد» و آن‌ها که به جای او آمدند، خواستند در بیت‌المال «صرفه‌جویی» کنند؛ حق‌اشتراک بسیار ناچیز این مجلات را به نفع مستضعفین «صرفه‌جویی» کردند و نپرداختند. در نتیجه، استمرار و تکامل آن «آرشیو» عظیم فرهنگی منقطع شد. حالا اگر روزی بخواهند جبران این خسارات را بکنند، چندین برابر آن وجوه را باید بپردازند تا عکس یا زیراکس یا میکروفیلم آن مجلات را به دست آورند ـ اگر این کار امکان‌پذیر باشد. این قدر می‌دانم که دریافت نسخه‌های اصل آن مجلات امروز دیگر امری است محال. از قدیم نیاکان ما گفته‌اند که «خود کرده را تدبیر نیست». در‌‌ همان هنگام قطعه‌ای به شوخی و جدی منظوم کردم که نشر تمامی آن در این مقال روا نیست ولی دو بیت پایانی آن این چنین بود:
حکمت مشرقـی‌ست ایـن گفتار - از «پکن» بشنو این سخن نه ز «رُم»
هـر که در میخ صرفه‌ جویی کرد - می‌کند نعل اسب خود را گُم : محمدرضا شفیعی کدکنی

یادداشت پایانی : سال‌ها پیش زنده یادحبیب یغمایی گفت: "یکی باید به راهی صعب پوید/که وصف ایرج افشار گوید". روانش شاد و یادش پیوسته ماندگار ایرج افشار ، خردمندی یگانه وایراندوستی به تمام معنا فرزانه بود.  نگارنده بی مناسبت نمی داند که با اندکی دست کاری در مرثیه ای که مولوی برای سنایی سروده است ، از آن خردمند یگانه وایراندوست فرزانه ، بدینگونه یاد کند:
    گفت کسی ، ایرج افشار  ُمرد/ مرگ چنان مرد، نه کاریست خرد
کاه نبد ، او که به بادی پرید/ آب نبد، او که به سرما فسرد
شانه نبود او، که به مویی شکست/دانه نبود او،که زمینش فسرد
گنج زری بود درین خاکدان/ کو دو جهان را ،به جویی می شمرد

روانش شاد و یادش جاودانه باد
دکتر منو چهر سعادت نوری
 http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2013/02/blog-post_10.html
۲۴ مارس ۲۰۱۱

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

پسته نامه


پسته نام میوه ای است که درخت آن در نقاط مختلف ایران ازجمله دامغان و قزوین و رفسنجان (یکی از شهرهای مهم استان کرمان و ایران) و اردستان غرس می شود و در مراوه تپه (از شهرستان‌های استان گلستان و ترکمن‌صحرای ایران) بحال وحشی است و پوست آن برای رنگ کردن مصرف می شود. مؤلف قاموس گوید که آن در اصل از آسیای صغیر بسایر امکنه ٔ مشرق و اروپای جنوبی انتشار یافت

پیدایش پسته در ایران را به ٤ تا ۵  هزار سال پیش نسبت داده اند و می گویند از ایران به سایر مناطق جهان برده شده است. نام درخت پسته در زبان های یونانی، لاتین، زبان های اروپایی، عربی، ترکی، روسی، ژاپنی و دیگر زبان ها از نام ایرانی این درخت گرفته شده است . در پارسی قدیم نام این درخت پیستا کاو و در فارسی میانه (پهلوی ) پیستاک بوده و بعدها به پسته تغییر نام داده است. برخی پژوهشگران کشت پسته را در ایران، در زمان پارت ها و در نواحی مستعد پارت (خراسان)  می دانند که نزدیک ترین منطقه به زادگاه طبیعی آن است. گسترش آن را به سایر نواحی ایران، به پس از اسلام نسبت می دهند و براین باورند که قم نخستین و قدیمی ترین ناحیه پسته خیز ایران پس از اسلام است و در سال ٣٤٠ هجری درختان پسته آنجا مشمول مالیات بوده است. اولین نوشته درباره پسته ی دامغان، سمنان و قزوین مربوط به قرن هفتم هجری است ولی برخی براین باورند که سابقه ی پسته در قزوین به ١٦٠٠ سال پیش می رسد و از آنجا به دامغان و سمنان برده شده است. پسته کاری در منطقه کرمان را به قرن ١٢ هجری نسبت داده اند. کشت پسته در سایر نقاط ایران به ١۵٠ تا ٢٠٠ سال گذشته مربوط می شود. به رغم سابقه طولانی پسته در ایران، درنیم قرن اخیر کاشت آن توسعه بیش از پیش و فزاینده ای یافته است

درخت پسته ی اهلي متعلق به تيره ی آناکاردیاسه است . جنس پسته (پسته کیا) داراي ١١ گونه است . درخت پسته داراي برگ هاي مركب شانه اي بوده و درختی دو پايه است و براي توليد ميوه به وجود هردو درخت نر و ماده نياز است . گل هاي درخت پسته فاقد گلبرگ و غده هاي شهد ساز بوده و زنبورهاي عسل را به خود جلب نمي كنند و گرده ی گل توسط باد پراكنده مي شود. ريشه زائي درخت پسته محوري و عمودي بوده و قدرت توليد ريشه فرعي در درخت پسته ضعيف است . مرحله نونهالي درخت پسته طولاني بوده و تا قبل از پنج سالگي درختان ، ميوه ی كمي توليد مي كنند و از ١٠ تا ١٢ سالگي باردهي كامل و اقتصادي درخت آغاز مي شود. مهمترين گونه هاي جنس پسته (پسته كیا) عبارتند از : پسته معمولي ، پسته بنه ، مهمترين ارقام پسته در ايران عبارتند از : اوحدي ، كله قوچي ، اكبري ، احمد آقائي ، ممتاز ، بادامي زرند ، شاه پسند ، سفيد پسته نوق ، خنجري دامغان و قزويني.  عدم تامين سرماي مورد نياز درخت پسته موجب تاخير در گلدهي ، گلدهي نامنظم ، كاهش تعداد برگچه هاي برگ ، توليد برگ هاي غير طبيعي و ساده و ... مي شود. اغلب درختان پسته در ارتفاع ٩٠٠ تا ٢٠٠٠ متري از سطح دريا قرار گرفته اند . درخت پسته قادر به تحمل دماي ٤۵ درجه سانتي گراد در تابستان و دماي ٢٠- درجه سانتي گراد در زمستان مي باشد. براي داشتن حداكثر محصول ميزان حداكثر رطوبت نسبي بايستي كمتر از ٣۵% باشد

تولید پسته در ایران در سال ۲۰۰۵ معادل ۱۹۰،۰۰۰ تن بوده  ‌است. بعد از ایران آمریکا با تولید ۱۴۰،۰۰۰ و ترکیه با تولید ۶۰،۰۰۰ تن در مقام دوم و سوم قرار داشته‌اند. صادرات پسته ایران در سال ۱۳۸۹ معادل ۱۵۰،۰۰۰ تن بوده ‌است

ایران رتبه اول جهان در توليد پسته را از دست داد: روز سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱ رييس انجمن پسته ی ايران اعلام كرد: از سال ۲۰۱۱ ايران در جايگاه دوم توليد پسته در جهان قرار گرفت و امسال و سال آينده و به طور قطع براي هميشه در رده‌ دوم توليد پسته قرار خوهد داشت. وي گفت: تا سال گذشته ايران با توليد حدود ۲۰۰ هزار تن پسته در جايگاه اول توليد اين محصول قرار داشت و آمريكا دومين كشور توليدكننده پسته به شمار مي‌رفت اما اين كشور با افزايش توليد از سال ۲۰۱۱ اولين كشور توليدكننده پسته در جهان شده است. با توجه به اينكه آمريكا عمده محصول توليدي‌اش را در بازار داخلي خود مصرف مي‌كند، صادرات كمي دارد و ايران همچنان جايگاه اول صادرات خود را در بازارهاي جهاني حفظ كرده است. سال گذشته آمريكا ۲۱۰هزار تن پسته توليد كرد و بر اساس برآوردها امسال ميزان توليد محصول اين كشور به ۲۸۰ هزار تن مي‌رسد.ميزان برداشت پسته در آمريكا سه برابر ايران است، چرا كه باغات آنها به صورت يكپارچه بوده و مشكل و محدوديت آب هم ندارند لذا بهره‌ وري آنها در توليد اين محصول از ايران بالا‌تر است. نهايت ميزان برداشت پسته در ايران ۸۰۰ كيلوگرم در هر هكتار است. ايران به دليل اين‌كه داراي اراضي خرده‌مالكي بوده و محدوديت آب دارد، با بهره‌ وري پايين روبرو ست

سطح زير کشت پسته : در حال حاضر سطح زير کشت پسته ايران بيش از٠٠٠ ،٣٦٠ هکتار مي باشد که استان کرمان با مجموع بيش از ٢٧٠ هزار هکتار باغ هاي بارور وغيربارور ٧٧ درصد محصول کل کشور را توليد و به عنوان مهمترين منطفه پسته کاري ايران و دنيا محسوب مي شود. ضمناً ساير استان هاي پسته خيز عبارتند از : يزد - خراسان - فارس - سمنان - سيستان وبلوچستان - قزوين - مرکزي - اصفهان و قم که بيش از ٩٠ هزار  هکتار سطح زير کشت باقيمانده را به خود اختصاص مي دهند

خواص و  ارزش غذایی پسته : پسته نه تنها در دو نوع خام و بو داده از جمله اجزاي مهم آجيل‌هاي شور و شيرين است، بلكه نوع تازه آن نيز كه در اواخر تابستان و اوايل پاييز به بازار مي‌آيد طرفداران بسياري دارد. از آن جایی كه پسته حاوی آهن فراوان قابل جذب است، مصرف آن در درمان كم خونی ناشی از فقر آهن بسیار مفید می باشد. مغز پسته ماده ای نیروزا و سرشار از مواد پروتئینی، چربی ها، ویتامین ها و املاح است. پسته گران ترین آجیل و البته با ارزش غذایی فراوان است. ارزش غذایی پسته به نسبت سایر آجیل ها و نیز مواد پروتئینی همانند گوشت، شیر، تخم مرغ، و نیز حبوبات در خور اهمیت است. مغز پسته در بین بیش از دویست ماده خوراكی شامل انواع آجیل ها، حبوبات، سبزی ها، میوه های خشك و تر، لبنیات، انواع گوشت و دهها نوع خوراكی دیگر بیشترین میزان آهن قابل جذب بدن را داراست. مغز پسته دارای ۲۰ درصد پروتئین خالص و بیش از ۵۰ درصد روغن یا چربی مایع است. مقدار ویتامین A در صد گرم مغز پسته، ۶۹۸ میكروگرم و میزان كاروتنوئید ۷/۱۳ میكروگرم است. املاح مختلفی از جمله كلسیم، منیزیم، سدیم، پتاسیم، آهن، مس، روی و همچنین ازت، گوگرد و فسفر دارد

ارزش غذايي پسته نسبت به ساير آجيل ها و مواد پروتئيني و حبوبات در خور اهميت است. فيبر موجود در پسته بسيار بالا بوده و امروزه اهميت فيبر و الياف در علم پزشكي و براي سلامتي انسان كاملاً مشخص شده و در رژيم هاي روزانه غذايي بسيار تاكيد شده است. فيبر موجود در پسته علاوه بر اينكه حركات غذا را در دستگاه گوارش زياد مي كند درجلوگيري از بيمارهاي سرطاني نیز موثر است. علاوه بر اين فيبر بالاي موجود درپسته آب بيشتر جذب و پرخوري را كمتر مي كند
پسته ، دارای اسيدهاي چرب ضروري مانند اسيد لينوليیك و اسيد لينولنيك است و همچنين حاوي برخي از عناصر غذايي و ويتامين ای (توکوفرول) و نيز حاوي در صد بالايي  از پروتئين و عناصر معدني مانند كلسيم،آهن و روي مي باشد. يك مزيت ديگر پسته اين است كه چربي موجود در پسته عمدتاً از چربي هاي مفيد غير اشباع تك زنجيره اي و چند زنجيره اي  با درصد پايين از چربي هاي اشباع شده (بطور ميانگين ١ تا ٥/١ گرم در اونس) مي باشد. اسيدهاي چرب غيراشباع تك زنجيره اي ميزان پيوند پروتئين هاي باچگالي بالا را افزايش مي دهند. امروزه توليد محصول با كلسترول كم مورد توجه زيادي واقع شده چرا كه تحقيقات جديد مشخص نموده كه اين گونه توليدات گياهي از امراض قلبي و برخي از سرطان ها جلوگيري مي نمايد. بسياري از تحقيقات انجام شده اخيراً نشان داده كه افرادي كه  بطور منظم خشكبار به خصوص پسته را دررژيم غذايي خود دارند (حداقل يكبار در هفته) ٢٥ درصد كمتر نسبت به افرادي كه اين رژيم غذايي را استفاده نكرده اند، به بيماري هاي قلبي مبتلا مي شوند

خواص داروئي پسته : ١ - مغز پسته از نظر طب قديم ايران گرم و خشك است
٢ - مغز پسته بعلت داشتن آهن خون ساز است و آنهائي كه مبتلا به كم خوني هستند بايد حتما روزانه مقداري پسته بخورند
٣ - خوردن پسته نيروي جنسي را تقويت مي كند
٤ -  پسته براي آرامش قلب و آرام كردن اعصاب مفيد است
٥ -  خوردن پسته مغز و ذهن را تقويت مي كند
٦ - براي تسكين سرفه مفيد است
٧ - خوردن پسته معده را تقويت مي كند
٨ -براي درمان اسهال معمولي و اسهال خوني مفيد است

تحقیقات جدید نشان می‌دهد داوطلبانی كه مدت یك ماه مرتبا ٢٨ گرم پسته در روز مصرف كرده‌اند، میزان كلسترول خون آنها ٤ تا ٨ درصد كاهش یافته‌است. با مصرف پسته سطح كلسترول بد لیپوپروتئین با غلظت كم ٦ تا ١١ درصد كاهش می‌یابد. پژوهش‌ها نشان می‌دهد كه پسته، سطح كلسترول بد را در بدن كاهش می‌دهد و در ضریب لیپوپروتئین هم تغییراتی مفید صورت می‌دهد. محققان می‌گویند پسته دارای مقادیر زیادی ماده ی گیاهی آنتي اكسیدان لوتئین است كه معمولا در سبزیجات پربرگ و تیره رنگ موجود است

مصرف زياد پسته باعث مي شود كه مقدار ازت در خون بالا رود و شايد به همين علت است كه عده اي معتقدند پسته باعث كثيف شدن خون مي شود ، البته اشخاصي كه دچار ضعف و نارسائي كبد هستند و مبتلايان به بيماري هاي نقرس و ديابت و ناراحتي كليه بايد از خوردن پسته خودداري كنند

روغن پسته : روغني غني حاوي مقادير بالايي از ويتامين‌ها ی آ ، دی ، ای ، کا و عناصر معدني مثل آهن، فسفر، مس، روي و منيزيم مي‌باشد. ارزش غذايي بالاي اين روغن به دليل تركيب فيبري آن، عناصر معدني و مواد مغذي آن مي‌باشد. آروما و طعم تازه نيز به مرغوبيت آن كمك مي‌كند. همچنين روغن پسته بطور وسيعي در صنايع آرايشي و طب بكار مي‌رود. بطور اعجاب‌آوري از چين و چروك پوست جلوگيري مي كند و نرم‌كننده‌اي ممتاز است كه سطح بالايي از رطوبت پوست را تأمين مي كند . اين روغن بسرعت جذب پوست مي‌شود و روغني مناسب جهت ماساژ بدن است
روغن پسته بعنوان يك روغن طعم‌دهنده (چاشني) نیز مورد استفاده است. بنابراين اكثراً در تهيه سالادها بعنوان يك چاشني مطلوب بكار گرفته مي‌شود، حضور اسيدهاي چرب ضروري (تك‌ غيراشباعي) اين روغن محققان را بر آن داشته تا جهت باندهاي استريل و ترميم زخم جراحي‌هاي عميق از اين روغن و عصاره آن استفاده كنند، زيرا كه اين اسيدهاي چرب مي‌توانند به فيبروپلاست یا پروستاگلاندین تبديل شوند و و در نهايت به ترميم جاي زخم‌هاي عميق بسيار كمك مي‌كنند. از ديگر كاربردهاي درماني ـ غذايي اين روغن ، توصيه آن به بيماران قلبي و مبتلايان به فشار خون بالا، بيماران ديابتي و برخي سرطان ‌ها مي‌باشد

آفلاتوکسین در باغ پسته : بسیاری از گونه های قارچ خانواده آسپرژیلوس قبل از برداشت پسته و در باغ ، دانه های پسته را آلوده ساخته، باعث فساد مغز آن می شوند. با آنکه اغلب دانه های پسته، پیش از برداشت از درخت، به طور طبیعی خندان می شوند، لیکن پوست سبز پسته از دسترسی قارچ به مغز پسته جلوگیری می نماید. همچنین، تحقیقات نشان داده پوست سبز پسته حاوی مواد شیمیایی خاصی (تركیبات فِنُلی) می باشد كه از تولید سم افلاتوكسین جلوگیری می كند. اما درصورت سالم نماندن پوست سبز به دلایل متفاوت و خشك شدن آن، زمینه آلودگی دانه پسته به قارچ و حتی سم در باغ مهیا می شود... مقابله با آلودگی پسته به آفلاتوکسین : فرهاد آگاه

در بارة قدمت مصرف صمغ گونه های خودروی پستة (پسته کیا) در ایران ، نقل می کنند که در سرزمین پارس مقدار زیادی روغن از پستة ی وحشی (تربنت ) و کوهی (بَنِه ) و گردوهای پارسی تهیه می کردند و به استناد  گفتة ی پلینیوس ، حدود پنجاه لیتر «روغن تربنت » در فهرست انواع و مقادیر مواد خوراکی مصرفیِ روزانة ی دربار هخامنشیان به ثبت رسیده است. استرابون پستة وحشی را جزو گیاهانی ذکر کرده که بویژه جوانان می بایست به خوردن میوه های آنها عادت کنند. عادت پارسی ها به خوردن این پسته های وحشی چنان مشهور شده بود که مادها پارسی ها را به طعنه «پسته خور» می گفتند. کناوت می نویسد که نیکولائوسِ دمشقی (حدود ٤٦٤ پیش از میلاد) به نقل از کتسیاس روایت کرده است که وقتی «آستیاگ می بیند که مادها جنگ را باخته اند، فریاد می کشد: « وای بر ما! چه دلاورند این پارسیان پسته خور ». کناوت از استرابون نقل می کند که کودکان ایرانی به گونه ای تربیت می یافتند که در برابر شداید اقلیمی شکیبا باشند، «در هوای آزاد بخوابند، و از میوه های خودرو مانند پسته و بلوط و گلابی جنگلی بخورند».
در دورة ساسانی ، به نوشتة ی سعید نفیسی ، پسته یکی از صادرات ایران به چین بود. در ادبیات ایرانی پیش از اسلام (به زبان پهلوی ساسانی )، ذکر پسته در دو مورد رفته است : ١ - در فهرست سی میوة اصلی در بندهشن (آوانگاری و ترجمة انگلیسی انکلساریا ، ترجمة بهار، ص ٨٨)، در شمار میوه هایی که فقط درون آنها را می توان خورد (نیز رجوع کنید به بندهش هندی ، ص ١١٢) و ٢ - در روایاتِ اسلامی_ فهرستِ مذکورِ میوه ها در بندهشن ، پسته را جزو سی میوه ای ذکر کرده اند که حضرت آدم علیه السّلام باخود از بهشت به زمین آورد و جزو آن ده گونه میوه ای است که «پوست آن به کار ناید» (بلعمی ، ص ٩٢). دربارة دورة ساسانی ، به روایت فردوسی ، یزدگرد سوم ، پیش از عقب نشینی از ری به سوی گرگان و سپس بُست (در خراسان )، در نامه ای به مرزبان طوس به او فرمان داد که مقادیر عظیمی از خوراکی های مغذّی (عسل ، خرما، گوشت نمک سود، گندم و ...) و ضمناً دوهزار بارِ شتر پسته به منظور مقاومتی طولانی در برابر سپاه عرب تهیه و در دژهای خراسان ذخیره کنند

هم از خوردنیها ز هر گونه ساز
که ما را بیاید برو بر نیاز
ز گاوان گردون کشان چل هزار
که رنج آورد تا که آید به کار
به خروار زان پس ده و دو هزار
به خوشه درون گندم آرد ببار
همان ارزن و پسته و ناردان
بیارد یکی موبدی کاردان
شتروار زین هریکی ده هزار
هیو نان بختی بیارند بار ... : فردوسی

در زبان و ادب فارسی : لب و دهان معشوق از جهات عدید به پسته تشبیه شده و در بسیاری از اشعار فارسی پسته استعاره از لب و دهان به کار رفته است. همچنین مثَل «پستة بی مغز چون دهان باز کند رسوا گردد»  و تعبیراتی مانند آن ، دربارة بی مایه سخن گفتن افراد کم اندیش و بی دانش که سبب رسوایی آنان می شود، معروف است

قضیه پسته در شعر عطار : پژوهشگر گرانمایه جناب ارسطو سیلتز می نویسد : انگار به شیخ عطار گفتن یه شعر بگو که توش پسته داشته باشه. اونم نامردی نکرد و یه شعر گفت با یک خروار پسته.  حالا نمی دونم  منظور از پسته ، طبق معمول همان دهان معشوق است و یا اینکه پا فشاری عطار در طلب چیز اساسی تر ی است. من بودم ، نمی گذاشتم  پاداش شعری چنین زیبا ، فقط یک لب دادن باشه. ولی در مبحث  قناعت ، ما کجا و  درویش کجا؟
هرکه بر پسته ‌ی خندان تو ، دندان دارد - جان کشد پیش لب لعل تو ، گر جان دارد
شکر و پسته ‌ی خندان تو ، می‌دانی چیست - چشم سوزن که درو ، چشمه ‌ی حیوان دارد
هرکه را پسته ‌ی خندان تو از دیده بشد - دیده از پسته ‌ی خندان تو ، گریان دارد
لب خندان تو از تنگ دلی ، پر نمک است - که بسی زیر نمک ، پسته ‌ی خندان دارد
پسته را زیر نمک از لب تو سوخت جگر - پس لبت سوخته‌ای را ، به چه سوزان دارد
شکر از پسته‌ی شیرین تو شور آورده است - که لب چون شکرت ، شور نمکدان دارد
جانم از پسته‌ی پرشور تو ، چون پسته شود - نمک سوختگی ، بر دل بریان دارد
وآنگه از پسته‌ی تو ، این دل شور آورده - با جگر پر نمک انگشت ، به دندان دارد
عقل چون پسته دهن مانده مگر از هم باز  - کان چه شور است که او را ، شکرستان دارد
ای بت پسته‌دهن ، بر دل و جانم یک شب - نظری کن که دلم ، حال پریشان دارد
تو مرا هر نفسی پسته ‌صفت، می‌شکنی - دردم از حد بشد، این کار ، چه درمان دارد
جان آمد به لب از پسته‌ی رعنات مرا - فرخ آن کو ، لب خود ، بر لب جانان دارد
هیچ شک نیست که چون پسته نگنجد در پوست - هر که لب بر لب آن ،لعل بدخشان دارد
پسته در باز کن آخر ، چه در بسته دهی - که دلم کار فرو بسته ، فراوان دارد
زلف برگیر که خورشید تو در سایه بماند - پسته بگشای که یاقوت تو ، مرجان دارد
ز من سوخته چون پسته ، برون آی از پوست - چندم از پسته‌ی خندان تو ، گریان دارد

پسته در گلچینی از سروده ها
*
رباعی  پسته
مشغول شدی به پسته کاری
فردا ، که چو پسته ها در آید
سرگرم شوی به پسته خواری

دکتر منوچهر سعادت نوری