ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

یادداشت هایی پیرامون زندگی و آثار دکتر عارف پژمان شاعر مهاجر افغان

ماجرای زندگی او: دکتر عارف پژمان، نویسنده، روزنامه نگار، استاد دانشگاه و یکی از سرایندگان مشهور افغانستان و متولد شهر هرات است. وی درجه ی لیسانس را در رشته ی روزنامه نگاری از دانشکده زبان و ادبیات و سپس دانشنامه ی دکترای زبان و ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران دریافت نمود. نخستین جوانه های شعری اش در روزنامه ی اتفاق اسلام منتشر گشت. اتفاق اسلام نام تنها روزنامه دولتی صبح هرات و  از معدود روزنامه‌های افغانستان است که از اول شهریور  ۱۲۹۹ در شهر هرات، تا به امروز بدون وقفه منتشر شده است.
از دهه چهل خورشیدی تا اوایل دهه پنجاه بیشتر آثار دکتر عارف پژمان در نشریات گوناگون افغانستان به چاپ رسید. زمانی نیز داستان های کوتاه وی در مجله میرمن (ارگان شورای زنان افغانستان که در زمان نجیب الله آخرین رئیس جمهور جمهوری دموکراتیک افغانستان منتشر می شد) به چاپ می رسید. دکتر پژمان مدتی در دانشگاه کابل به تدریس مشغول بود و پس از مهاجرت به ایران، در دانشگاه های هرمزگان، پیام نور و آزاد به تدریس زبان و ادبیات فارسی ادامه داد. مجموعه ء شعری « آزادگان» وی در کابل به نشر رسیده و اخیراْ مجموع مقالاتی زیر عنوان « معرفی کارنامه ء ادبی
 عبدالقادر بیدل » از وی در ایران انتشار یافته است. وی هم اکنون همراه با خانواده اش در ایالت اونتاریوی کانادا زندگی می کند: تارنماهای آتش، ویکی پدیا و بسیاری از تارنماها

نمونه هایی از سروده های او:
 
چه کسی داد عنان را به پلنگ؟
دختر من می گفت: صبح آدینهء همرنگ ملال
نبش آن کوچه « بن بست شهید» / صف نانوایی سنگک، غوغاست
قصه و معرکه و واویلاست/ همه جا، همهمه است
همسر وزوز زنبورعسل/ مثل پا شورهء آب
برویم آن ته ء صف/ واستاده و صفایی بکنیم
صف نانوایی سنگک، جایی است/ که در آن قفل زبان می شکند
می شود از همه جا گپی زد/ شعر سهراب سپهری را خواند
می شود بی پروا/ شیخ صنعان« سعیدی» را  گفت
یا که « نصرت » را یافت/ و ازان روح بلندش پرسید
که چرا « چاقو» اش، آنهمه سال/  تهء پسخانهء جیبش خشکید
دخترمن می گفت: صف نانوایی امروز چرا اینهمه دور ودراز و کند است
می شود با دل راحت، اینجا/ نصف « مشروطه ایران» را خواند
کسروی ،چشمهء بیداری بود/ جلو ی « عدلیه»ء شاهانه/ ارتجاع، اورا کشت
ارتجاع ایران: صف رجالهء کم فرهنگ است!
چه کسی داد عنان را  به پلنگ/ عصر آدمخواری ، نگذشته است مگر؟
دختر من می گفت: صف نانوایی چرا،/ اینهمه دور و دراز است و ملول
گفتمش ، جان پدر/ غم سی ساله به امواج نگاهت، حیف است
صف بدبختی ما طولانی است/ دهه ی فجر، همین است، لابد!
حدیث شام
جهان نشیمن شاهین خسته جانی نیست / کجا روم به که گویم که همزبانی نیست
چه التماس برم بر در سرای امیر / مرا که دود به چشم است و دودمانی نیست
امید سرخ من اینجا دگر جوانه مزن / که خار زار ستم جای ارغوانی نیست
حدیث شام و شبیخون گرگ کمتر گوی / که ساده لوحی ما تازه داستانی نیست
اگر چه خاک رهم ساخت هر کجا رفتم / به جز غرور بلند من آسمانی نیست
شهید سنگ ملامت به کعبه ره نبرد / مرا به جز در”منصور” آستانی نیست
یلدا و رنگ پریدهء برف!
ندیده بود کسی، جامه ء دریده ی برف/ نشسته زاغ به چشمان آرمیده ی برف!
به امتداد نگاهت،چو ابر ها رفتم/ دوید بر سر راهم ،سحر، سپیده ی برف!
به جان تو ، شب یلدا زغصه ، آب شدم/ کنار باغچه دیدم، قد خمیده ی برف!
نیامدی و گلت روی بالشم خشکید/ پرید از لب مرجانی ام، نشیده ی برف!
بهای گوهر اعماق صخره ها ، چند است/ کجا رود ، چه کند، شاخه تکیده ی برف!
نوشته ای که زمستان و غربتم، چون است/ پریده رنگ تر از اشک ناچکیده ی برف!
مگر که سلطنت دیو بهمن آخر شد/ که قصهء گل سرخ است در قصیده ی برف!
خدای سلطه گران با بهار دشمن بود
دو روز مانده به نوروز
تهی ترم از جام/ و شب، دراز تر از طیلسان ضحاک است/ کجا برم دل را
دلم برای بهاران، بهانه می گیرد/کجاست گوشه ی میخانه ای و عربده ای
کجاست آتش تاکی و دود منکسری/ ایا نشسته به معراج دشت های کبود
ایا زمین اهورا، گذرگه مزدا ، ایا جوانه ی جم/ ایا دیار اوستا/ خانه ی خدای خرد
ایا سلاله ی یعقوب لیث صفاری/ ایا قبایل هم شیون شبانه ی من
چه شد که گوهر دین بهی به یغما رفت/ خدایگان، شنل سبز را به خاک افکند
خدای آبادی که عاشق همگان بود و دل سپرده ی خلق
ز تختگاه خودش، ناگهان، کناره گرفت و گوهران دهش را و داد را، گم کرد!
خدای خوبان رفت/ خدای سلطه گران با بهار دشمن بود
خدای سلطه گران از سپیده می ترسید،خدای منتقمی بود، خودستای و عبوس
دو روز مانده به نوروز، آسمان ابری است/ ازآن خرابه، خبرهای داغ می آید
نشسته اند سیه جامگان دیو سپید/ برای مرگ کبوتر، ستاره می شمرند
کسی به یاد چمن نیست/ عاشقی جرم است!
به آستانه ی درها و شمعدانی ها/ شکفته خنجر کین!
دو روز مانده به نوروز/ رفته ام از یاد/ تهی ترم از جام
بهار بود که عشقت میان اشک شکست/ بهار بی تو مرا کشت
هرکجا قفس است/ قفس درون قفس/ من کجا روم، چه کنم؟
این حاکمان خدعه
چنبر زده هنوز/ در تراکم اندوه/ یک مرد، یک تجسم تنهایی
در پیچ کوچه ای که دگر عابرش نبود!
اینجا دگر مجال نعرهء رستم نیست/ یعقوب لیث، مرگ خراسان، دید
دشت از صدای جغد به جان آمد/ نقال سالخوردهء شاهنامه
از فصل دیرپای پلشتی/ دیوانه گشته است
این حاکمان خدعه که بربستند/ بر چارسوی مدرسه، دیوار
می ترسند از سپید/ می ترسند از سیاه/ می لرزند از طلیعه نوروز!
هرچند شکسته قامت این برگ/ پتیاره خفته بر سر هر راه
من زنده ام چو آتش بی دود/ تا مرگ غافلانه دژخیم!
از نوروز تا رهایی
به پشت پنجرهء بسته، انتظار مکش/ صدا بزن به نوروزیان که باز آیند
صدا بزن، به دروازه های نیلی باغ/ به تنگ های بلورین پر ز آزادی
به شهر قصه، به شادی
به آب، آینه، ماهی/ به هر کرانه که دیدی ضیافت گل سرخ
به کوی گنجشکان/ به شهر های مقاوم/ به نیزهء آرش
به طبل های های فروخفته درتراکم شب
به ماسه ها و به مرغابیان دریانوش/ به هر خدنگ و خروش!
صدابزن، مترس، ای گلوی بی فریاد
چرا نشسته ای ، ای سینه ی دفینهء بغض
مرا خموشی خنجر کشت/ مرا هوای صنوبر کشت/ مرا دلبر کشت!
برخیز!
جاده ، پر اسب و سوار است ، سحر آسا ، برخیز!
جاده ، جولانگه یار است ، به تماشا ، بر خیز!
تهنیت گوی که جا د و ی خرافات ، شکست
دیو در شیشه فتا د ست ، به غوغا برخیز!
که خبر داشت که رجاله به اورنگ رسد
بغض دیرین هدایت ، غم نیما بر خیز!
خشکسالی شد و خون ریزی ضحاک ، مدام
ای سپیدار کهن از دل دریا بر خیز!
این دیاریست که سی ساله ، زمستان دیدست
ای به دستان تو نوروز دلارا ، بر خیز!
تو نه آنی که سر چاه جماران خسبی
در همه شهر شدست غلغله بر پا ، بر خیز!
آرش و کاوه ، فریدون دگر می خواهد
ای تو تاریخ کهن ، ای همه فردا ، برخیز!
همچنین نگاه کنید به مجموعه ی از سروده های او
http://asre-nou.net/php/ar_author.php?authnr=809%20&%20ar=Culture

نمونه های دیگری از آثار او:
سرگذشت کوتاه میرزا عبدالقادر بیدل نوشتهً دکتر عارف پژمان
http://sakhi54.parsiblog.com/Archive/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A%D9%86%D8%A7+%D9%85%D9%87/?P=4
حماسه ای نامور، ارزشهای گیتی گستر: نگارش دكتر عارف پژمان
http://www.melliun.org/didgah/d07/11/28pezhman.htm
ناصر خسرو بلخی، شیوه شاعری و نگرش: نگارش دكتر عارف پژمان
http://nasour.net/1386.12.07/100.html
يادی و خاطره‌ای از زنده ياد دكتر حسن سادات ناصری: نگارش دكتر عارف پژمان
http://www.iran-emrooz.net/index.php/special/more/6712

یادداشت پایانی:
با درود فراوان همراه با بهترین آرزوها برای دکتر عارف پژمان و هنه ی سرایندگان و نویسندگان آزاده ی جهان 
دکتر منوچهر سعادت نوری