۱۳۹۵ اسفند ۲۵, چهارشنبه

ایرانیان در پهنه ی سرزمین نیاکان آریایی: ۷۴ - آریایی ها و جشن چهارشنبه سوری


چهارشنبه‌ سوری که با نام‌ های جشن چهارشنبه ی پایان سال و شب چهارشنبه ی سرخ نیز شناخته می‌شود یکی از جشن‌های ایرانی است که در شب واپسین چهارشنبهٔ سال (ازغروب سه‌شنبه) بر پا می‌شود و اولین جشن از مجموعه ی جشن‌های نوروزی است. واژهٔ چهارشنبه ‌سوری از دو واژهٔ چهارشنبه (نام یکی از روزهای هفته) و سور (به معنای جشن و شادی) ساخته شده است. طبق آیین باستان در این روز آتش بزرگی برافروخته می‌شودمی‌شود که مردم از روی آن می‌پرند و در زمان پریدن می‌خوانند: «زردی من از تو، سرخی تو از من». این جمله نشانگر مراسمی برای تطهیر و پاک‌سازی است که واژه «سوری» به معنی «سرخ» به آن اشاره دارد. به بیان دیگر مردم خواهان آن هستند که آتش تمام رنگ پریدیگی و زردی، بیماری و مشکلاتشان را بگیرد و بجای آن سرخی و گرمی و نیرو به آنها بدهد. چهارشنبه‌سوری جشنی نیست که وابسته به دین یا قومیّت افراد باشد و در میان بیشتر ایرانیان و مردم افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان، جمهوری آذربایجان و برخی نقاط دیگر رواج دارد... در شاهنامهٔ فردوسی اشاره‌ هایی دربارهٔ بزم چهارشنبه‌ ای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان ‌دهندهٔ کهن بودن این جشن است: تارنمای  ویکی‌پدیا
بزم چهارشنبه‌
یکی باغ بد در میان سپاه/ ازین روی و زان روی بد رزم‌گاه
بشد چارشنبه هم از بامداد/ بدان باغ کامروز باشیم شاد
ببردند پرمایه گستردنی/ می و رود و رامشگر و خوردنی... : فردوسی
جشن‌های آتش: یک رشته از جشن‌های آریایی از اقوام هند و ایرانی و هند و اروپایی جشن‌های آتش است. منظور از جشن‌های آتش جشن‌هایی است که با افروختن آتش جهت سور و سرور و شادمانی آغاز و اعلام می‌شد. میان رومیان و یونانیان و بعضی از ملل دیگر اروپایی نظایرش با جشن‌های آتش ایرانی هنوز باقی است. از جمله جشن‌های آتش که هنوز در ایران باقی‌مانده جشن چهارشنبه سوری و جشن سده است. از جشن‌های آتش که فراموش شده، باید از جشن آذرگان در نهم ماه آذر و جشن شهریورگان در روز چهارم ماه شهریور نام برد. لازم به یادآوری است که زرتشتیان عقیده دارند، روشنی و آتش و آفتاب تجلی اهورامزدا است. اهورامزدا به وسیلهٔ نور تجلی می‌کند: بخش فارسی دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا 
جشن چهارشنبه سوری: در کنار روشن کردن آتش و پریدن از روی آن، فال‌گوش ایستادن، قاشق‌زنی و کوزه شکستن دیگر آیین‌هایی هستند که خصوصا در دهه‌های گذشته بیش از امروز به انجام می‌رسید. مردم نیت می‌کردند و پشت دیوارها فال‌گوش می‌ایستادند تا از پچ‌پچ‌هایی که می‌شنیدند نیت خود را تعبیر کنند. در همان شب، کوزه‌ها پر از آب می‌شد و از پشت بام به پایین میفتاد تا نحسی و بدی سال گذشته از میان برود. در قاشق‌زنی هم جوانان صورت‌های خود را می‌پوشاندند، به در خانه‌ها می‌رفتند و صاحب‌خانه را با صدای کوبیدن قاشق‌ها به ظرف خبر می‌کردند تا به آن‌ها شیرینی و آجیل‌های مشکل‌گشا بدهند. طبق باورهای کهن ارواح پیش از سال جدید به میان بازماندگان می‌آمدند، روی خود را می‌پوشاندند و به رسم یادگاری به عزیزان خود هدیه‌ای می‌دادند. رسمی که مشابه آن را در شب هالووین می‌بینیم.
خداداد رضاخانی، تاریخ‌دان مقیم آمریکا معتقد است که رسوم چهارشنبه سوری، «تک و بی ‌بدیل» نیست، هر کدام از آن‌ها را می‌توان در فرهنگ‌های دیگر هم یافت. مثل همین قاشق‌زنی در هالووین، بان فایر در انگلیس یا از روی آتش پریدن در بخش‌هایی از ترکیه. در تقویم ارامنه هم روز چهاردهم فوریه، چهل روزه شدن مسیح به عنوان «عید ترندز» نام‌گذاری شده که محور آن آتش است. غروب روز سیزدهم در حیاط‌ کلیساها و خانه‌ها آتشی روشن می‌شود و روز بعد با اجرای مراسم عبادی، این جشن به پایان می‌رسد. ارمنی‌ها از نظر قومی و زبانی به اقوام هند و اروپایی تعلق دارند و از نظر جغرافیایی، ارمنستان در منطقه‌ای واقع شده که گمان می‌رود منشا کوچ اصلی اقوام آریایی باشد. موعد چهارشنبه سوری، شش هفته پس از این جشن است.  اما هیچ سندی وجود ندارد که چه زمانی، چه کسانی و بر چه اساسی تصمیم گرفتند برخی از این رسوم را در شب چهارشنبه آخر سال جمع کنند و به پایکوبی بپردازند.  خداداد رضاخانی تاکید دارد که اگرچه سنت‌ها به مرور زمان تغییر می‌کنند اما هیچ‌وقت از بین نمی‌روند. به باور رضاخانی ریشه‌های تاریخی چهارشنبه سوری به «قرن‌ها و هزاران سال پیش» برمی‌گردد که نوشتاری از آن موجود نیست: «آیین چهارشنبه سوری تمامی شاخصه‌ های آیینی کهن را داراست. رسوم آن در فرهنگ مدرن شهرنشین یا قرون وسطای شهرنشین محلی از اعراب ندارد. ما نمی‌دانیم در هزاران سال پیش چه رسوم دیگری برای این مراسم وجود داشت، در نتیجه ممکن است در تاریخ از آن استفاده‌های مختلفی شده باشد... از یک جهت می‌توان چهارشنبه سوری را برای نگهداشتن تقویم به زرتشت ربط داد. تقویم زرتشتی ۱۲ ماه ۳۰ روزه دارد یعنی یک سال ۳۶۰ روزه. در نتیجه ۵ روز پایانی سال گمشده‌اند. به گفته رضاخانی متدیانان آیین زرتشت این ۵ روز را به مناجات و رفتن به عبادت‌گاه می‌پرداختند و خود را برای سال نو و نوروز آماده می‌کردند و برای همین «شاید تعیین چهارشنبه سوری در یکی از آخرین جشن‌های پیش از نوروز به این ۵ روز گمشده مرتبط باشد.»
عبدالغنی نیک‌سیر، پژوهش‌گر افغانستانی و عضو هیات مدیره انجمن ادبی هرات نیز در این خصوص معتقد است که چهارشنبه سوری «میراثی» است از زمان «آریایی‌ها که ربطی به مذهب ندارد» و امروز به فرصتی برای شادی و گردهمایی تبدیل شده است... (نوشتاری از آیدا قجر): بخش فارسی تارنمای بی بی سی
همچنین نگاه کنید به:
جشن های مشهور آرین ‌ها (نوشتاری از همین نگارنده)
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/08/blog-post_17.html
چارشنبه سوری : در زنجیری از سروده های فکاهی ، عشقی و اجتماعی (تدوین از همین نگارنده)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-172.html

تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۵ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

پشیزنامه


در فرهنگ واژه ها
 پشیز = سکه ٔ مسین ساسانیان - شصت درم است (عادت مردمان بر این رفت تا درم را به شصت پشیز کردند: التفهیم بیرونی) - پول ریزه ٔ نازک بسیارتنک رایج را گویند (برهان قاطع). پولی باشد که از مس زنند و خرج کنند و بعضی گویند درم برنجین بود و چیزی که بجای درم ستانند (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی) - چیزی باشد که بجای درم رود (لغت نامه ٔ اسدی) - بمعنی فلس و پول ریزه ٔ کوچک که از مس باشد (غیاث اللغات) - خرد و کوچکترین پول سیاه در قدیم که از برنج بوده است - پول کوچک مسین کم بها - پول ریزه ٔ کم ارز - پاپاسی: لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
پشیز = پول فلزی کم بها - خردترین سکة عهد ساسانیان - سکة قلب - فلس ماهی - پولک: فرهنگ فارسی معین/ تارنمای واژه یاب
پشیز = پولک - فلس/ پول خُرد فلزی کم‌ارزش - پول سیاه [قدیمی]/ سکۀ مسین کم‌ارزش که در زمان ساسانیان رایج بوده است - ناصرخسرو گوید"سخن تا نگویی به دینار مانی/ ولیکن چو گفتی پشیزی مسینی": فرهنگ فارسی عمید/ تارنمای واژه یاب
پشیز = پول سیاه - سکه ی کم بها - سکه ی قلب - پولک ماهی: واژه نامه ی نوین تالیف محمد قریب
واژه های مترادف پشیز 
چندرغاز = شندرغاز: پولی بسیار کم - پول اندک - نقدینه ٔ ناقابل - تنخواهی سخت اندک - پولی بسیار ناچیز - وجه اندک: تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
پاپاسی = خرد ترین و کم بها ترین ِ نقود مانند پشیز و کمتر - یک پاپاسی نداشتن؛ هیچ نداشتن  - یک پاپاسی نیرزیدن؛ هیچ نیرزیدن: تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
در برخی از اصطلاحات فارسی
پشیز از دینار ندانستن؛ قوه ٔ تمیز و تشخیص نیک از بد و صحیح از سقیم نداشتن
پشیزی ارزش ندارد = به پشیزی نیرزیدن؛ سخت بی ارج و بی قدر بودن - سخت ناچیز بودن
در برخی از کتاب ها و نوشتارها
" از حیاتش رمقی مانده. برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان بر آوردن تا اندکی قوّت یافت سر در بیابان نهاد و همی‌رفت تا تشنه و بی طاقت به سر چاهی رسید، قومی برو گرد آمده و شربتی آب به پشیزی همی‌آشامیدند. جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود رحمت نیاوردند، دست تعدی دراز کرد میسر نشد به ضرورت تنی چند را فرو کوفت مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد: مورچگان را چو بود اتفاق/ شیر ژیان را بدرانند پوست”: کتاب گلستان سعدی/  تارنمای گنجور
ماه و شش پشیز نام یک کتاب ادبی است که توسط ویلیام سامرست موآم، نویسندهٔ اهل انگلستان نوشته شده‌ است: تارنمای ویکی پدیا
ماه و شش پشیز ( ویلیام سامرست موآم/ ترجم پرویز داریوش) حکایت انسان هایی است که خودشان و هدفشان را شناخته اند و راه دستیابی به آرزوهایشان را انتخاب کرده اند . انسان هایی که مثل پیچی مربع شکل در دایره زندگی هستند و با این حال آن طور که می خواهند زندگی می کنند و هیچ کدام از ناسازگاری های روزگار مانع از لذت بردن آن ها از زندگی نمی شود چراکه عصاره حقیقی زندگی را کشف کرده اند: تارنمای کتابناک.
کلمه ی پشیز: این کلمه را لغتی آرامی به فُلس ماهی گرفته اند؛ ولی اگر آن را از ریشۀ اوستایی و سانسکریتی پیش (پَست و خُرد و خمیر) و ایز/ ایش (خواسته و دارایی داشتن و مالک شدن) بگیریم آن مفهوم منطقی "دارایی کم ارزش" را خواهد داد (نوشتاری از جواد مفرد کهلان): لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
نوشتاری پیرامون متاع و مانند آنرا که پس از استعمال به پشیزی نیرزد: "امیر نظام (امیر کبیر) هفته ای دو روز مستمراً بدروازه غربی تهران می رفت و در بالاخانه دروازه می نشست و هر متاعی از خارجه وارد می کردند، در گمرک نگاه می داشتند تا امیر نظام آنها را معاینه نماید و هر جنسی را که صلاح نمی دانست به ایران وارد شود حکم به استرداد آن می داد.. آن مرد گفت زینتی است که نسوان بالای پیشانی و موهای پیش سر نصب می کنند. فرمود قیمت آن چیست؟ عرض کرد پانزده قران. گفت اگر کسی چند روزه این زینت را که خریده و فی الجمله مستعمل شده بخواهد بشما بفروشد یا گرو بگذارد تا چه مقدار باو وجه نقد می دهید؟ آنمرد گفت وجهی در ازای آن نمی توان داد زیرا که پس از استعمال به پشیزی نمی ارزد. امیرنظام فرمود این متاع و مانند آنرا که پس از استعمال به پشیزی نیرزد البته وارد نکنید که مورد سیاست سخت خواهید شد": تارنمای ویستا
«عشق به پشیزی نیرزد» تک ‌آهنگی از هنرمند اهل ایالات متحده آمریکا جنیفر لوپز است که در ۸ ژانویه ۲۰۰۱ منتشر شد. این تک ‌آهنگ در آلبوم جی.لو (جنیفر لوپز) قرار داشت. این تک‌ آهنگ در چارت‌های کانادا، ایتالیا، اسپانیا، فنلاند، نیوزلند در رتبه اول و در چارت‌های والونیا، فرانسه، ایرلند، نروژ، استرالیا، آلمان، دانمارک، سوئد، فلاندرز، سوئیس، جزو ده ترانه اول قرار گرفت: .تارنمای ویکی پدیا
در زنجیری از سروده ها
نگاه کنید به: تارنمای گلچینی از سروده ها 
رباعی حیات_ ما به پشیزی، چرا  نه  می ارزد
اگر ز خویش گسستی، فرای مرتبه ‌است/ ردای_  وادی هستی، برای تجربه ‌است
حیات_ ما به پشیزی، چرا  نه  می ارزد
بخاطر آر که دنیا، سرای یک شبه ‌است: دکتر منوچهر سعادت نوری
در برخی از گفتاوردها
"چو بخت عرب بر عجم چیره شد - همی بخت ساسانیان تیره شد/ پر آمد ز شاهان جهان را قفیز - نهان شد ز رو گشت پیدا پشیز/ همان زشت شد خوب، خوب زشت - شده راه دوزخ پدید از بهشت/ دگرگونه شد چرخ گردون بچهر - ز آزادگان پاک ببرید مهر..." (قفیز به معنای پیمانه است): منسوب به حکیم ابوالقاسم فردوسی/ بسیاری از تارنماها
"اینکه فقیر بوده یا نبوده‌ام، اینکه رنج بسیار کشیده یا نکشیده‌ام، اینکه شوخ‌ چشمی‌ هایی داشته یا نداشته‌ام به پشیزی نمی‌ارزد مگر آنکه توانسته باشم یا بتوانم به مدد و بهره‌گیری درست آن، ادبیات ناب اجتماعی بیافرینم": محمود دولت‌آبادی/ تارنمای ویکی‌گفتاورد
 در برخی از ویدیو ها
تاریخ پول، سکه و اسکناس در ایران (دراخما - ابول - کالکو - دانگ - پشیز - فلوس...) - اجرا: حسین نعمتی
ترانه ی «عشق به پشیزی نیرزد» (به زبان انگلیسی) - اجرا: جنیفر لوپز
ناگفته نماند که حافظ شیرازی سراینده ی نامدار ایران سال ها پیش در پاسخ ترانه ای که جنیفر لوپز خوانده چنین سروده است: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است در جریده ی عالم دوام ما

تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

گزیده ای از نوشتارها
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/03/blog-post_14.html
بخش های پیشین مجموعه ی یادداشت ها و نوشتارها و نامه ها

۱۳۹۵ اسفند ۲۱, شنبه

هنرمندان ایران و ترانه های مشهورشان: ۳۱ و ۳۲ - مهسا و مرجان وحدت


ماجرای زندگی مهسا وحدت
مهسا وحدت خواننده و نوازنده ی موسیقی سنتی ایرانی است. او خواهر مرجان وحدت، دیگر خواننده ی ایرانی است و تاکنون کارهای مشترکی با او انجام داده است. مهسا وحدت (متولد ۱۳۵۲ در تهران.) از چهارده سالگی مقدمات موسیقی را با نواختن پیانو (کلاسیک) آغاز کرد. آواز ایرانی (سنتی) را نزد پری ملکی ‌آموخت و نزد مهدی فلاح و مدت کوتاهی هم در کنار محسن کرامتی شیوه دیگر آواز سنتی را فرا گرفت. آموزش ساز سه تار را نزد رامین کاکاوند آغاز نمود و نزد مسعود شعاری ادامه داد. در سال ۱۳۷۸ از دانشکده موسیقی دانشگاه هنر با مدرک لیسانس موسیقی دانش‌آموخته شد. در دانشگاه هنر از راهنمایی استادانی چون شریف لطفی، هوشنگ ظریف، بهنام وادانی، عبدالرضا سجادی، احمد پژمان، هوشنگ کامکار، محمدرضا درویشی، ساسان فاطمی بهره‌مند شد. مهسا وحدت ترانه هایی را در فیلم عیسی می‌آید در سال ۱۳۸۰و نیز در فیلم آتش سبز در سال ۱۳۸۶ اجرا نمود
کنسرت‌های مهسا وحدت
۳ تیر ۱۳۸۶ – کنسرت کلیسای قدیمی وارالو. کلیسای قدیمی وارالو، ایتالیا
۲۷ مرداد ۱۳۷۶ – کنسرت آوازهایی از باغ ایرانی.اسلو، نروژ، کنسرتی به مناسبت چاپ آلبوم «آوازهایی از باغ ایرانی» با همکاری گروه ایرانی و نروژی
آلبوم ها و همکاری ‌های ‌هنری مهسا وحدت
آلبوم حوا منم (منتشر شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸۷)/ آلبوم لالایی‌های محور شرارت/ آلبوم ریشه در خاک/ آلبوم آوازهایی از باغ ایرانی (منتشر شده در ۱ خرداد ۱۳۸۶)/ آلبوم بوی خوش وصل (منتشر شده در آبان ۱۳۸۸ هم‌آوایی با مایتی سم مک کلین، جشنوارهٔ جهانی موسیقی اسلو، نوامبر ۲۰۰۹)/ آلبوم آیینه شراب (مهسا وحدت و گروه کُر اسکروک خرداد و تیرماه ۱۳۸۹ این آلبوم در دو کلیسای یاکوب و ولدا در شهر اسلو در نروژ ضبط شده‌است) آلبوم رنگ بی‌تابی با همراهی مایتی سم مک کلین./ آلبوم دارم امیدی به همراهی مرجان وحدت/ همکاری ‌های ‌هنری: مهسا وحدت ترانه هایی را در فیلم عیسی می‌آید در سال ۱۳۸۰و نیز در فیلم آتش سبز در سال ۱۳۸۶ اجرا نمود: تارنمای ویکی پدیا

ماجرای زندگی مرجان وحدت
مرجان وحدت (متولد ۱۳۵۵ در تهران.) از کودکی مقدمات موسیقی و ساز پیانو را نزد مینو محبی آغاز کرد. آواز ایرانی سنتی را نزد پری ملکی فراگرفت و نزد مهدی فلاح و سیما بینا ادامه داد. ساز سه‌ تار را نزد رامین کاکاوند آموخت و نزد مسعود شعاری دنبال کرد.
کنسرت‌های مرجان وحدت
۲۳ فروردین ۱۳۸۷: پاریس، فرانسه. سالن تئاتر شهر.
۲۷ مرداد ۱۳۸۶: اسلو، نروژ، کنسرتی به مناسبت چاپ آلبوم «آوازهایی از باغ ایرانی» با همکاری گروه ایرانی و نروژی.
۳ تیر ۱۳۸۶: کلیسای قدیمی وارالو، ایتالیا، آواز و دف از مرجان و مهسا وحدت، سه‌تار اتابک الیاسی و نی پاشا هنجانی.
۱ تیر ۱۳۸۶: موزه باستان‌شناسی شهر تورین ِ ایتالیا و خرابه‌های «تئاترو رومانو» صحنه برگزاری این کنسرت بود. همانند کنسرت وارالو، در این کنسرت آواز و دف ِ مرجان و مهسا وحدت را سه‌تار اتابک الیاسی و نی پاشا هنجانی همراهی می‌کرد.
۷ خرداد ۱۳۸۶: سومین دوسالانه هنر آواز، سیته دِلا موزیک، پاریس، فرانسه. آواز و دف از مرجان و مهسا وحدت و نی از امیر اسلامی.
۱۰ تیرماه ۱۳۸۵: اینترنشتال مارکْت فستیوال، در ادامه پروژه لالایی‌های محور شرارت، آرندال، نروژ، به همراه نوت ری‌یرسترود (گیتار)، آندرس انگن (درامز)، اودن ارلین (گیتار)، دیوید والومرود (کیبورد)، مرجان (آواز و دف) و مهسا وحدت (آواز)
اول خردادماه ۱۳۸۶: کنسرت «آوازهایی از باغ ایرانی» در باغ سفارت ایتالیا در تهرای به نفع کودکان افغان و ایرانی ساکن زاهدان و با حمایت صندوق کودکان سازمان ملل برگزار شد. در این کنسرت یک گروه ایرانی همراه گروه نروژی به رهبری کنوت ریرسترود، مرجان و مهسا وحدت را همراهی کردند.
۳ تیر ۱۳۸۶: کلیسای قدیمی وارالو، ایتالیا، آواز و دف از مرجان و مهسا وحدت و سه‌تار اتابک الیاسی.
۱۳۸۲ فستیوال ِ ورلد موزیک ِ اسلو، اسلو، نروژ -- اجرای مشترک با خوانندگان کری برمنس از نروژی، ریم بنّا فلسطین، هلابصام از عراق، مهسا وحدت از ایران.
۱۳۸۱: فستیوال سپیک مک‌کی، پنجاب، هندوستان– با مهسا وحدت و گروه رومیبه سرپرستی رضا آبایی.
۱۳۷۹: فستیوال موسیقی شرقی، تالار من دوپاس، پاریس
۱۳۷۸: کنسرت در کلیسای سنت بارتولمه، نیویورک.
۱۳۷۷ و ۱۳۷۸: دانشگاه واشنگتن، سیاتل، واشنگتن، دانشگاه آستین، تگزاس،کنسرت و همکاری با رضا درخشانی
۱۳۷۶: کلن، مرکز نوا،کنسرت با گروه همنوابه سرپرستی مجید درخشانی
۱۳۷۵: فرهنگسرای نیاوران، تهران،کنسرت با گروه خنیا، به سرپرستی پری ملکی
آلبوم ‌ها و همکاری ‌های ‌هنری مرجان وحدت
آلبوم لالایی‌های محور شرارت/ آلبوم دارم امیدی/ آلبوم دشت آبی
همکاری با اریک هیل ِستا، هنرمند نروژی، در سی‌دی لالایی محور شرارت. این سی‌دی شامل آوازهای لالائی از کشورهای ایران، عراق، فلسطین، دانمارک، سوئد و نروژ/ همکاری با فرهاد مرفه در سی‌دی فرهنگ‌ها/ همکاری با اتابک الیاسی درآلبوم حوا منم: تارنمای ویکی پدیا 
گفتگوی عباس شکری پژوهشگر خبرگزاری نروژ، با مرجان وحدت:
تارنمای عصر نو

برخی از اجراهای مهسا و مرجان وحدت
ترانه ی سوسوها و چشمک‌ های امید - اجرا: مهسا و مرجان وحدت
https://www.youtube.com/watch?v=qgX3RpzKKmM&list=PLSTf--_1BjVEAVWwEyITJpTrmeovvpBr8
ترانه ی سکوت - اجرا: مهسا وحدت
https://www.youtube.com/watch?v=-y0qjr-ZwyA
ترانه ی بی من مرو - اجرا: مرجان وحدت
https://www.youtube.com/watch?v=u8nS1IZJYC8

۱۳۹۵ اسفند ۱۶, دوشنبه

ایرانیان در پهنه ی سرزمین نیاکان آریایی: ۷۳ - دانش و سواد میان آریایی ها


نخستین جایگاه دانش و فرهنگ در جهان باستان
ایلام نخستین دولتی بود که در هزاره ی چهار پیش از میلاد مسیح، بازرگانی و تجارت را پدید آورد و این کار نیز موجب پیشرفت دانش های کاربردی چون کاشی سازی و شیشه گری شد و اینها از جمله هنرهایی هستند که ایرانیان در آن مهارت داشتند و در واقع ایرانیان نخستین کسانی بودند که این هنرها را پدید آوردند. ورود آریایی ها به سرزمین ایران و آمیزش با مردم بومی آن و همچنین آشنایی آنها با فرهنگ ایلامی و نیز آموزه های زرتشت پیامبر ایران باستان در بزرگداشت راستی و حقیقت گرایی، ایرانیان را به دانش آموزی و دانش آموختن فرا خواند. بنیان و ریشه ی فلسفه جهان از آموزه های زرتشت سرچشمه می گیرد و حقیقتی انکار ناپذیراست. تاثیر پذیری افلاطون ازفلسفه و نظام اجتماعی ایران برکسی پوشیده نیست. هرمیپوس یونانی گفته است که اوستا به یونانی ترجمه شده بود و گویا بسیاری ازفرزانگان یونانی از جمله افلاطون آن راخوانده بودند واز آن بهره جستند. سیسرو نویسنده ی رومی نیز کتاب ماهیت بد وخوب خویش را بر پایه ی آیین زرتشت نگاشته است و در یکی  از کتاب های خود  از آموزه های زرتشت استفاده کرده است...اندیشمندان یونانی همه پس ازروی کار آمدن دولت هخامنشی و ایجاد ارتباط میان خاور و باختر پدید آمدند. گسترش دانش در یونان بسیار مقطعی بوده است و گواه آن اینست که با تغییر شرایط سیاسی در روزگار ساسانیان بسیاری از یونانیان به ایران کوچیدند و در دانشگاه گندی شاپور (جندی شاپور) به فرا گیری دانش پرداختند. گزارش های یونانی از سده ششم پیش از میلاد حاکی از آن است که دانشمندان بسیاری ازیونان برای فراگیری علوم  به ایران می آمدند. برای نمونه فیثاغورث که از نخستین ریاضی دانان یونانی است ۲۰ سال در ایران و بابل بسر می برده است. در زندگینامه او آمده که وی دانش را از مغان آموخته است. افلاتون درباره ی آموزش پسران پادشاه هخامنشی می نویسد: پسران شاه را از چهارده سالگی به آموزگاران می سپارند و مغان نیز در میان آموزگاران جایگاه ویژه ای دارند چرا که دانا ترین آنان بهترین دانش ها را از دانسته های مغان می آموزند. به نوشته سیسرو هیچ کس نتواند شاه پارس شود مگرآنکه دانش مغان را فرا گرفته باشد. دراینجا منظور از دانش مغان بیشتر فلسفه، استدلال و منطق بوده است... باید یادآور شد زرتشت گاه شماری آریایی را پدید آورد که دقیق ترین گاه شماری به شمار می رود و احتمالا گاه شماری جلالی که خیام آنرا پدید آورد برگرفته از آن بوده است.
  دردانشگاه گندی شاپور علومی چون پزشکی، فلسفه، ستاره شناسی، ریاضیات، الهیات و دیگر دانش های عالی تدریس می شد. فرهنگ و هنر ساسانی دارای چنان شکوه و رفعتی بود که آوازه ی دانش وخرد آنان بر همه جهان آنروز نافذ و تاثیر گذاربود. باید دانست که بر روی سر در دانشگاه گندی شاپور نیز چنین نگاشته شده بود " دانش و دانایی برتر از زوربازو و شمشیر است".
فلسفه ی ایرانی به اندیشه‌ ها و سنن فلسفی ایران باستان بر می‌گردد که از اندیشه ‌های باستانی هند و آریایی آغاز می‌شود. بعدها همین اندیشه‌ ها تحت تأثیر دین زرتشتی قرار گرفتند و مکتب زرتشت را تشکیل دادند براساس دائرة المعارف فلسفه آکسفورد تاریخ موضوع و دانش فلسفه به هند و آریایی‌ های ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد می‌رسد. این دائرةالمعارف اضافه می‌کند که پس از آن فلسفه زرتشتی از طریق یهودیت وارد اندیشه ی غربی و نهایتاً افلاطونی می‌شود: تارنمای گزیده ای از نوشتارها
خط در ایران باستان
آغاز تاریخچه ی خط در ایران باستان طبق کتیبه ای که در جنوب ایران کشف شده است به حدود پنج تا هفت هزار سال پیش می رسد.
خط میخی: کتیبه های هخامنشی به خط میخی است. ایرانیان این خط را از قوم کلده و آشور گرفتند و در آن تغییراتی دادند و آن را به صورت الفبایی در آوردند. این خط که از چپ به راست نوشته می شده دارای ۳۶ حرف بوده و در کنده کاری و نوشتن روی سنگ و اجسام سخت به کار می رفته است.
خط پهلوی: اخیرن سندی به زبان پهلوی اشکانی در اورمان کردستان کشف شده و آن عبارت از دو قباله ی زمین است که در ١٢٠ سال پیش از میلاد مسیح آن را به خط پهلوی اشکانی روی پوست آهو نوشته اند. خط پهلوی اشکانی که با حروف جدا از هم و منقطع و از راست به چپ نوشته می شد، از خط آرامی اقتباس شده بود، خط آرامی را کلدانیان که تابع ایران بودند در این کشور رواج دادند. در زمان هخامنشیان این خط مخصوص نگارش بود و خط میخی برای کتیبه و کنده کاری به کار می رفت، در دوره ی اشکانیان خط پهلوی برای کتیبه و کنده کاری هر دو معمول شد. خط پهلوی دارای ٢۵ حرف است و عیب و اشکال بزرگ آن این است که حروف صدادار ندارد و یک حرف آن گاه چند صدای مختلف دارد.
خط اوستایی: با احتمال زیاد در زمان ساسانیان تنظیم شده است. در این دوره در ضمن تدوین اوستا و کتابت آن متوجه شدند که خط پهلوی برای نوشتن تلفظ صحیح اوستا، رسا نیست. بنابراین موبدان، الفبایی از روی الفبای پهلوی به وجود آوردند که بتوان تمام لغات و کلمات مقدس و خواندن صحیح اوستا را به وسیله ی آن نوشت: تارنمای بیتوته
زبان آریایی ها
۱ -  " آریایی آغازین" زبان گروهی از مهاجران هند و اروپایی بود که حدود هزاره ۳ پیش از میلاد از هم نژادان خویش جدا شدند و در دشت ‌های آسیای مرکزی رحل اقامت افکندند. در گذشته‌ های بسیار دور، " آریایی زبان‌ها" تماس ‌هایی نیز با بالت ها، داکیه‌ ای - میسیه‌ ای‌ها و اقوام فینو - اوگری داشتند: تارنمای ویکی پدیا
۲ - در مقطع زمانی زبان آریایی ها متفاوت بوده و شاخه ایرانی و هندی آریایی به زبانهای گوناگون سخن می گفتند ولی حدود ۲۴۰۰ سال پیش از میلاد زبان اقوام آریایی زبان واحدی بوده است .گیرشمن باستان شناس بر این باور است که توجه به زبانشناسی و پیوندهای زبانشناسی میان زبان و گویش های ایتالیایی ، سلتی ، هند و ایرانی وجود دارد که حکایت از مشترکات نژادی و خویشاوندی قومی این مردمان دارد و اروپاﺌیان هم مانند ایرانیان ( آریایی های قدیم ) به شبانی و دامپروری مشغول بودند و در فنون رزمی و شیوه های جنگی نیز مشترکات زیادی داشتند که در میان آن ها مانند سکاها و اشکانیان ( پارتیان ) رسته سواره نظام وجود داشته و نهایتاً مقابر کشف شده در اروپا همانند مقابر ایرانیان باستان شناسایی شده اند.
آریایی ها ( ایرانی و هندی ) دارای ساختار یکسان نبوده و شیوه ی معیشت آنها با یکدیگر متفاوت بوده است ولی ساختار زبان در ادبیات ایران و هند بطور روشن در آثار دینی آنان قابل شناسایی است . البته ایرانیان با فرهنگ و اقوام و ساکنان تمدنهای بین النهرین و یونانیان در ارتباط بودند که در مورد هندیان این چنین نیست .البته گویش های ایرانی هر کدام به تنهایی و به تدریج صورتهای دگرگون شده ای پیدا کردند. قوم شناسان و زبانشناسان ، ساکنان شمال اروپا و اسکاندیناوی ، آلمانی ها و در بخش دیگر اروپا روسی ها و یونانیان را ملل برادر با آریایی ها می دانند. می توان نتیجه گرفت که آریایی ها هم از نظر زبان ( زبانشناسی ) و سیستم خدایان و دیانت به هم نزدیک و خویشاوند و از یک تبار هستند: تارنمای نسل آریایی
سرگذشت زبان فارسی
از آن جا که در سرزمین پهناور ایران، هر یک از تیره های ایرانی به یکی از زبان ها و گویش های ویژه ی خود سخن می گفتند، از دیرباز، وجود یک زبان فراگبر که وسیله ی تفاهم میان آنان باشد، نیازی سخت آشکار بود. در زمان هخامنشیان، با آن که در کنار وحدت سیاسی و در زیر نفوذ آن، کم کم خودآگاهی به همبستگی ملی بیدار می گردید، ولی باز هنوز نمی توان  از وجود یک زبان رسمی فراگیر سخن گفت و زبان پارسی باستان، با آن که از زمان داریوش بزرگ زبان نوشتار نیز شد، ولی نتوانست به عنوان زبان گفتار پا از قلمروی خود بیرون نهد. در آن دوره هیچ یک از شاخه های زبان های ایرانی باستان هنوز تا آن اندازه از تنه ی اصلی و یگانه ی خود دور نشده بود که برای گویندگان زبان دیگر کاملا بیگانه باشند. به سخن دیگر، ماد ها سخنان برادران پارسی خود را به خوبی در می یافتند و حتی میان پارسی باستان و زبان اوستایی، ناهمگونی های چندان بزرگی نیست. گذشته از این، هخامنشیان که قدرت جهانی زمان خود بودند، سیاستی که برای نگهداری آن قدرت در درون و بیرون ایران به کار می بستند، بر پایه ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود و این موضوع طبعا آنان را از تحمیل زبان خود به اقوام دیگر نیز باز می داشت (١)، چون آن که مثلا نامه های رسمی دولتی به زبان آرامی نوشته می شد و سنگ نوشته های آن ها علاوه بر پارسی باستان، به زبان های عیلامی و بابلی نیز نوشته شده است. با این حال، قلمروی  زبان پارسی باستان و مادی و پارتی باستان که هر سه سخت به یکدیگر نزدیک بودند، تمام غرب و شمال و مرکز ایران را فرا می گرفت. ولی از یک سو هر چه گروه زبان های خاوری و باختری، با گذر از دوره ی کهن به دوره ی میانه، از یکدیگر دورتر می گشتند، و از سوی دیگر هر چه همبستگی سیاسی،  ملی و فرهنگی، میان تیره های ایرانی نزدیک تر می شد، به همان اندازه نیاز به یک زبان رسمی فراگیرتر می گشت. تا این که پیرامون هزار و پانصد سال پیش، یکی از گویش های جنوب باختری بنام دری، رفته رفته به دیگر بخش های ایران گسترش یافت.
کهن ترین گزارشی که درباره ی زبان دری داریم گفته ی ابن مقفع است که ابن ندیم در کتاب الفهرست آورده است. ابن ندیم می نویسد : « عبدالله بن مقفع گوید،  زبان های فارسی عبارتند از فهلوی و دری و فارسی و خوزی و سریانی،  فهلوی منسوب است به فهله، نام پنج شهر است و آن اصفهان و ری و همدان و ماه نهاوند و آذربایجان است. و اما دری زبان شهرهای مداین بود و درباریان به آن سخن می گفتند و منسوب به درگاه پادشاهی است و از میان زبان های مردم خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در آن بیش تر بود. و اما فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مانند آنان بود، و آن زبان مردم فارس است. و اما خوزی زبانی است که با آن شاهان و امیران در خلوت و هنگام بازی و خوشی با پیرامونیان خود سخن می گفتند. و سریانی زبان اهل سواد و نوشتن و هم نوعی از زبان سریانی فارسی بود.» آنچه ابن مقفع درباره ی زبان خوزی و زبان سریانی می گوید، در این جا موضوع گفتگوی ما نیست. آن چه او درباره ی زبان فهلوی یعنی پهلوی و پیوستگی آن با فهله یعنی پهله می گوید و پنج شهری که نام می برد، همه می رسانند که خواست او همان زبان پهلوی پارتی یا پهلویک یا پهلوانیک است .و اما اصطلاح فارسی را دو بار به کار گرفته است. بار نخست فارسی را به معنی مطلق زبان ایرانی آورده و زبان های فارسی یعنی زبان های ایرانی . ولی بار دوم که می گوید فارسی زبان موبدان و دانشمندان و مردم فارس بود، روشن می شود که خواست او در این جا از فارسی، زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ یا پارسی میانه است که بیش تر نوشته های مانده از ادبیات پهلوی به همین زبان است و اشاره ی  او به این که فارسی زبان مردم فارس بود، تعیین محل اصلی این زبان است در برابر محل اصلی زبان پهلویگ، که پهله یا پارت بود که ابن مقفع به پنج شهر از آن نام برده است: تارنمای آریا ادیب
برخی از دانشمندان امپراتوری هخامنشی
امپراتوری هخامنشی پذیرای پیشه‌وران و دانشمندان از سراسر امپراتوری و عامل تبادل فرهنگ و اندیشه به شمار می‌رفت: تارنمای ویکی پدیا
بر اساس تاریخ بلعمی از اطبای بزرگ ایرانی دربار هخامنشی، جاماسب، بوده است که به تألیف کتب پزشکی و هندسه می‌پرداخته است.
اَرْتاخه، مهندس ایرانی، پسر آرته و پدر اُتاسْپِس، از خاندان هخامنشیان بود. هنگام حمله خشایار شا به یونان به فرمان خشیارشا برای جنگ با یونانیان اَرْتاخه  مأمور حفر کانالی در حوالی کوه آتُس شد. بعد از حفر این کانال ارتش خشیارشا برای جنگ با یونانیان از این کانال عبور کردند. این کانال در سال ۲۰۰۵ از زیر خاک درآورده شد و اینک از جاذبه‌های جهانگردی منطقه‌ است. این کوه درواقع مکانی برای کنیسه‌های ارتدوکس‌ها است که تحت نظارت دولت یونان عمل می‌کند. درسال۱۹۸۸ به لیست جهانی یونسکو الحاق داده شد: تارنمای تمدن ما
آریایی ها در"جندی شاپور" سرزمین نخستین مرکز علمی ایران
جندشاپور = گندی شاپور = جندیشاپور = جندیشاهبور = جندیسابور: شهری است در خوزستان که آنرا شاپور پسر اردشیر بنا کرد (معجم البلدان) - جغرافیادانان اسلامی این شهر را به خاطر نعمت و نخل و زرع و رودخانه های بسیار ستوده اند. و گندیشاپور معرب «گندشاه پوهر» است و اصل آن «وه اندوشاهپوهر» یعنی «به از انطاکیه ، شاهپور» وبه عبارت دیگر «شهر شاپور بهتر از انطاکیه » است - محل آن در خوزستان واقع در شرق شوش و جنوب شرقی دزفول و شمال غربی شوشتر کنونی بوده است - بانی آن بنابر مشهور شاپور اول (٢٤١ - ٢٧١ میلادی) بوده ، وی از اسیران رومی دسته ای را به کار بنای آن شهر گماشت -گندی شاپور از آغاز کار مرکزیت علمی یافت و حتی به نقل بعضی از مورخان شاپور فرمان داد عده ای از کتب یونانی به پهلوی ترجمه شود و آنها را در شهر مذکور گرد آورند و گویابه فرمان شاپور، گندیشاپور مرکزیت طب یونانی یافته بود - در عهد شاپور دوم یا شاپور ذوالاکتاف (٣١٠ - ٣٧٩ میلادی) تیادورس طبیب نصرانی برای معالجه ٔ شاه به دربار خوانده شد و شاپور او را در گندیشاپور مستقر ساخت - وی در آن شهر اشتهار یافت وطریقه ٔ طبابت او معروف شد -  گندیشاپور از مهمترین مراکز تجمع علمای عیسوی و محل تعلیم طب یونانی و آمیزش آن با طب ایرانی و هندی شد و این ترقی خصوصاً در عهد انوشیروان بیشتر برای آن حاصل گشت، چنانکه دانشمندان سریانی زبان ایرانی و علمای هندی و زردشتی در آنجا مشغول کار بودند - توجه این علما کمتر به فلسفه و ریاضیات و بیشتر به طب بود و اصولاً مدرسه ٔ طب گندیشاپور و بیمارستان آن در اواخر عهد ساسانی به مراحل عالی شهرت ارتقاء جسته بود - در این مدرسه از تجارب ملل مختلف یعنی طب ایرانیان و هندوان و یونانیان و اسکندرانیان و علمای سریانی زبان استفاده می شد ولی همه ٔ آنها را با تصرفاتی قبول کردند چنانکه طب ایرانی به قول قفطی از طب یونانی کامل تر شده بود - در بیمارستان گندیشاپور عده ای از اطباء هندی می زیستند که به آموختن اصول طب هندی اشتغال داشتند و چند کتاب از آثار طبی هند به پهلوی ترجمه شده بود که بعداً به عربی درآمد  - شهرت بیمارستان و مدرسه ٔ طب گندیشاپور محصلین ملل مجاور را هم به آنجا جلب می کرد و از آن جمله است الحارث بن کلدة الثقفی طبیب معروف عرب - این مدرسه و بیمارستان و شهرت رؤسای آن تا مدتی از دوره ٔ اسلامی هم با قوت سابق باقی ماند - حوزه ٔ علمی گندیشاپور از قرن سوم هجری که بغدادشهرت یافت مقام سابق خود را از دست داد
جُندی شاپور یا گُندی شاپور یکی از مهمترین شهرهای دوره ساسانی بود که توسط شاپور یکم ایجاد گردید. جندی شاپور از همان بدو تأسیس بتدریج بصورت یکی از مراکز علمی و پزشکی جهان آن روز در آمد و بنا بگفتهٔ تاریخ‌نویسان شاپور دستور داده بود تعداد زیادی از کتاب‌های طب یونانی را به زبان پهلوی ترجمه و در آنجا نگهداری کنند، خسرو انوشیروان در این شهر بیمارستان بزرگی ساخت و بر توسعهٔ دانشکدهٔ پزشکی آن افزود... دانشگاه گندی شاپور در عصر خود بزرگترین مرکز فرهنگی شد. دانشجویان و استادان از اکناف جهان بدان روی می‌آوردند. مسیحیان نسطوری در آن دانشگاه پذیرفته شدند و ترجمه سریانی‌های آثار یونانی در طب وفلسفه را به ارمغان آوردندنو افلاطونیها در آنجا بذر صوفی گری کاشتند. سنت طبی هندوستان، ایران، سوریه و یونان در هم آمیخت و یک مکتب درمانی شکوفا را به وجود آورد. به فرمان انوشیروان، آثار افلاطون و ارسطو به پهلوی ترجمه شد و در دانشگاه تدریس شد... گندی شاپور در قرون سوم و چهارم هجری که بر اهمیت بغداد افزوده شد، بتدریج موقعیت خود را از دست داد و به ویرانی گرائید از این شهر بزرگ دوران ساسانی فعلاً هیچ آثاری بر جای نمانده است و بزحمت بقایای مختصری از خرابه‌های آن را در نزدیکی رودخانه ی کارون می ‌توان مشاهده کرد. ویرانه ‌های جندی شاپور در خوزستان واقع در شرق شوش، جنوب شرقی دزفول و شمال غربی شوشتر جای دهکده شاه آباد کنونی بوده است: تارنمای گزیده ای از نوشتارها
تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

گزیده ای از نوشتارها
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/03/blog-post_6.html
بخش های پیشین مجموعه ی ایرانیان در پهنه ی سرزمین نیاکان آریایی

۱۳۹۵ اسفند ۱۵, یکشنبه

یادداشتی در مورد مجلس و روسای مجلس در تاریخ ایران


پیشینه ی مجلس در ایران
اولین مجلس شناخته شده در تاریخ ایران به زمان اشکانیان بازمی‌ گردد. در این دوران مجلس مهستان از میان بزرگان و اشراف ایرانی به دو دسته بزرگان و شاهی تقسیم می‌شده‌است. پس از حمله اعراب به ایران بساط مجلس در حکومت‌های ایران برای بیش از ۱۲ قرن برچیده شد. در زمان ناصرالدین شاه قاجار وی در چند مورد مجوز تشکیل مجالسی را صادر کرد. در ۲۳ محرم ۱۲۷۵ قمری در روزنامه وقایع اتفاقیه فرمانی از ناصرالدین شاه منتشر شد که وظایف حکومت را میان وزارت خانه ‌های امورخارجه، جنگ، مالیه، عدلیه و فواید عامه تقسیم نمود و در این میان میرزا جعفرخان مشیرالدوله (دیپلمات تحصیل کرده بریتانیا) نیز به عنوان رییس مجلس ۲۵ نفره «مصلحت خانه» یا به اختصار «مجلس مشورت» معرفی شده بود. هرچند این مجلس مشورتی همانگونه که از نامش پیدا بود بیشتر جنبه ی تشریفاتی داشت، اما به هر حال پس از چندین قرن می‌توان آن را بارقه‌ ای از اصلاح ساختار سیاسی ایران دانست. پس از آن و در شوال ۱۳۰۱ قمری، جمعی از تجار و بازرگانان نیز توانستند اجازه ی تاسیس مجلس وکلای تجار ایران را از ناصرالدین شاه بگیرند که مرامنامه ی آن بسیار مترقی و برخوردار از جنبه ی پررنگ اصلاح‌ طلبانه بود. اما تشکیل اولین مجلس ملی کشور به انقلاب مشروطه باز می‌گردد که فرمان تشکیل آن در روز ۱۶ مرداد سال ۱۲۸۵ توسط مظفرالدین شاه قاجار به امضا رسید. نظام‌نامه مجلس شورای ملی نیز در روز ۱۷ شهریور ۱۲۸۵ به امضای مظفرالدین شاه رسید... مجلس شورای ملی از ۱۲۸۵ تا ۱۳۶۸ در حدود ۸۳ سال به حیات خود ادامه داد و در جریان بازنگری در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۳۶۸ از مجلس شورای ملی به مجلس شورای اسلامی تغییر نام پیدا کرد: تارنمای ویکی پدیا
روسای مجلس شورای ملی ایران
دوره اول: مرتضی ‌قلی‌خان هدایت (۱۲۸۵)  - حاج میرزا محمودخان احتشام‌السلطنه (۱۲۸۶)  - میرزا اسماعیل‌خان ممتازالدوله (۱۲۸۷)
دوره دوم: صادق‌خان مستشارالدوله (۱۲۸۸) - میرزا اسماعیل‌خان ممتازالدوله (۱۲۸۹) - محمدعلی‌خان ذکاء‌الملک - حسین پیرنیا (۱۲۹۰)
دوره سوم:حسین پیرنیا (۱۲۹۳)
دوره چهارم:حسین پیرنیا (۱۳۰۰)
دوره پنجم:حسین پیرنیا (۱۳۰۲)  - میرزا حسن‌خان مستوفی (۱۳۰۴)
دوره ششم:سیدمحمد تدین (۱۳۰۵)  - حسین پیرنیا (۱۳۰۶)
دوره هفتم:حسین دادگر (۱۳۰۷)
دوره هشتم:حسین دادگر (۱۳۰۹)
دوره نهم:حسین دادگر(۱۳۱۱)
دوره دهم:میرزا حسن‌خان اسفندیاری (۱۳۱۴)
دوره یازدهم:میرزا حسن‌خان اسفندیاری (۱۳۱۶)
دوره دوازدهم:میرزا حسن‌خان اسفندیاری (۱۳۱۸)
دوره سیزدهم:میرزا حسن‌خان اسفندیاری (۱۳۲۰)
دوره چهاردهم:محمدصادق طباطبایی (۱۳۲۲)
دوره پانزدهم:رضا حکمت (۱۳۲۶)
دوره شانزدهم:رضا حکمت (۱۳۲۸)
دوره هفدهم:حسن امامی (۱۳۳۱) - سیدابوالقاسم کاشانی (۱۳۳۲) - عبدالله معظمی (۱۳۳۲)
دوره هجدهم:رضا حکمت (۱۳۳۲)
دوره نوزدهم:رضا حکمت (۱۳۳۵)
دوره بیستم:رضا حکمت (۱۳۳۹)
 دوره بیست و یکم:عبدالله ریاضی (۱۳۴۲)
دوره بیست و دوم:عبدالله ریاضی (۱۳۴۶)
دوره بیست و سوم:عبدالله ریاضی (۱۳۵۰)
دوره بیست و چهارم:عبدالله ریاضی (۱۳۵۴) - جواد سعید (۱۳۵۷)
منبع: تارنمای ویکی پدیا
روسای مجلس شورای اسلامی
مجلس اول و دوم و سوم: اکبر هاشمی رفسنجانی (۱۳۵۹–۱۳۶۸)
مجلس سوم: مهدی کروبی (۱۳۶۸–۱۳۷۱)
مجلس چهارم و پنجم: علی‌اکبر ناطق نوری (۱۳۷۱–۱۳۷۹)
مجلس ششم: مهدی کروبی (۱۳۷۹–۱۳۸۳)
مجلس هفتم: غلامعلی حداد عادل (۱۳۸۳–۱۳۸۷)
مجلس هشتم و نهم و دهم: علی لاریجانی (۱۳۸۷ تا کنون)

۱۳۹۵ اسفند ۱۳, جمعه

خشتک نامه



در فرهنگ واژه ها
خشتک = مصغر خشت (از ناظم الاطباء/ از آنندراج/ از جهانگیری) - خشتچه . خشت کوچک . پارچه ٔ چارگوشه زیر بغل جامه (از انجمن آرای ناصری/ از برهان قاطع) - فسمت اتصالی دو پاچه شلوار که معمولا توسط یک پارچه خشت مانند این اتصال صورت می گیرد. برای زنان عیب است که خشتک ایشان را کسی ببیند: لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
خشتک = پارچه ای که میان دو پاچه شلوار دوزند - ِکسی را جر دادن (کنایه از آبروی کسی را بردن - به باد فحش و فضاحت گرفتن): فرهنگ فارسی معین
خشتک = ۱- قسمت میانی شلوار که دو پاچۀ آن را به هم وصل می‌ کند یا تکه ‌پارچه‌ای که در این قسمت دوخته می‌ شود - تکه‌ پارچه‌ ای که در زیر بغل لباس دوخته می‌شد (پُر ‌زَر و دُر گشته ز تو دامنش- خشتک زر سوزۀ پیراهنش/ نظامی): فرهنگ فارسی عمید/ تارنمای واژه یاب
در برخی از اصطلاحات فارسی
خشتک نما: وصف چمباتمه نشستنی که خشتک نشیننده نمایان باشد. 
خشتک زر: کنایه از آفتاب عالمتاب (از برهان قاطع)/ پر زر و در گشته ز تو دامنش خشتک زر سوزه ٔ پیراهش (نظامی)  
خشتک زرین: کنایه از آفتاب عالمتاب (از برهان قاطع)  
خشتک شلوار: پارچه ٔ چهارگوشه میان تنبان و شلوار.  
خشتک پیراهن: بغلک . پارچه ٔ چهارگوشه زیر بغل . لَبِنَه 
خشتک درآوردن: طرف را شدیداً منکوب کردن . 
 خشتک سرکشیدن: در نزاع بسیار بیحیایی کردن - جار و جنجال بسیار راه انداختن - هنگامه بپا کردن .  
خشتک نما نشستن: نشستن آنگونه ای که خشتک شلوار نشیننده نمایان باشد  
خشتک دران کردن: کنایه از داد و بیداد کردن - بشدت جار و جنجال راه انداختن - قیامت کردن - بی حیایی و پررویی کردن
خشتک وارونه کردن: کنایه از کوبیدن شدید طرف است. توضیح : وقتی که طرف آنچنان قوی باشد که با مغلوب کردن مقابل خود شلوار او را از پا در آورد وارونه بپای او کند در این صورت نهایت خفت و تحقیر را روا داشته است از این عمل مصدر فوق را ساخته اند.
در برخی از گفتاوردها
ضرب‌المثل‌ مازندرانی: "پر کنگِ شلوار خشتک ندارنه وچه باد کنّه" (شلوار پدرش کهنه و پاره است بچه‌اش تکبر می‌کند/ فرزندی که پدرش فقیر باشد، ولی با این حال افاده داشته باشد): تارنمای ویکی گفتاورد
در برخی از ویدیو ها
پاره شدن خشتک مجری در تلویزیون ایران: تارنمای یوتیوب
در برخی از کتاب ها و نوشتارها
کتاب خشتک و تهاجم فرهنگی: گویند روزی مریدان یکان دوکان حتی صدکان به خدمت شیخ ملا علی رسیدند و شیخ افاضات فروان نمودی و کرامات بسیار ازخود تراوش نمودندی .لکن دست هیچ مریدی به ماتحت نرفتی و خشتکی ندریدندی .شیخ را عجب آمدی ازین حکایت وگفتی ایها المریدون والمریدات: چرا همی خشتکی نمی درید؟ که من چنان ازخودفرمایشات فراوان تراویدمی. مریدان عرض کردند از وقتی شلوارلی از بلاد کفر همی سوار برامواج تهاجم فرهنگی بر دیار ما آمدی دارای جنس مرغوب بودی و دریدن آن همی مشکل . ناگاه شیخ دست در بغل کردی و از زیر عبای خود وسیله ای بسیار عجیب الشکل در آوردی و گفتی : مشکل شما را چاره نزد شیخ است. دیگر نگران خشتک های ضخیم ومحکم خود نباشید با دستگاه خشتک در (قیچی) دیگر هیچ خشتکی ندریده نخواهد ماند . نقل است مریدان با دیدن این همه کرامت و توجه شبخ به دروس حرفه و فن دستگاه مذبور رابر سرخود کوبیدندی و به طریق سنتی قبل خشتک های خود دریده و به کوه های آلپ گریخته وبا هایدی همی زندگی کردندی: تارنمای کلوب
نوشتاری پیرامون "میان‌ دوراه" و "خشتک":  در کالبدشناسی، چه در مورد جنس مؤنث و چه مذکر، به محدوده میان منطقه تناسلی و مقعد میان‌دوراه یا پرینیوم گفته می‌شود. در فارسی برای این معنی، واژه عربی عجان و واژه فرانسوی پرینه هم به کار رفته‌است. در فرهنگ عامیانه به این ناحیه یا بخشی از شلوار که بر روی این ناحیه قرار می‌گیرد خِشتَک هم گفته می‌شود. نام خشتک بخاطر خشتی (لوزی) بودن تکه پارچه‌ای است که در شلوارهای قدیم در این قسمت می‌دوخته‌اند. به این بخش از بدن در زبان غیرتخصصی دوشاخ نیز گفته می‌شد چنانچه در ورزش کشتی زمانی که یک پا از یک حریف در میان‌گاه دو پای حریف دیگر قرار می‌گیرد آن را فن «دوشاخ کردن» می‌گویند: تارنمای ویکی پدیا
داستان های خشتک پاره: تارنمای خبر دختر ۲۹۲
در برخی از سروده ها
اگر داری سر مستان کله بگذار و سر بستان/ کله دارند و سرها نی کلهداران پالیزی
سر آن‌ها راست که با او درآوردند سر با سر/ کم از خاری که زد با گل ز چالاکی و سرتیزی
تو هر چیزی که می‌جویی مجویش جز ز کان او/ که از زر هم زری یابند و از ارزیز ارزیزی
خمش کن قصه عمری به روزی کی توان گفتن
کجا آید ز یک خشتک گریبانی و تیریزی: مولوی
*
خاک ذلیلان شده گلشن به تو/ چشم غریبان شده روشن به تو
تا قدمت در شب گیسو فشان/ بر سر گردون شده دامن کشان
پر زر و در گشته ز تو دامنش/ خشتک زر سوزه پیراهنش...: نظامی
*
تا نفخات ربیع صور دمید از دهان/ کالبد خاک را نزل رسید از روان
غاشیه‌دار است ابر بر کتف آفتاب/ غالیه‌سای است باد بر صدف بوستان
کرد قباهای گل خشتک زرین پدید/ کرد علم‌های روز پرچم شب را نهان...: خاقانی
*
مشک خاک در او خواست که گردد اقبال/ گفت در خانه ما راه ندارد غماز
خشت ایوانش در سدره یگردون خشتک
طرز بنیانش بر دامن آفاق طراز...: سلمان ساوجی
*
من آستانه درگاه او کنم بالین/ بخسبم آنجا و ایمن شوم ز رنج سهر
برون کنم ز سرم کبر و باد بی خردی/ ز علم لشکر سازم ز اهل علم حشر
شوم به نانی قانع به جامه ای راضی/ به خط عقل تبرا کنم ز عجب و بطر
همه به خشتک شلوار برنشینم و بس
نه اسب تازی باید مرا نه ساز بزر...: مسعود سعد سلمان
*
قصیده ای که بهار در انتقاد از تقلب و کلاه برداری حاج ملک التجار تهران گفته است
یاد روزی کز برای دخل میدان ساختیم/ از دغل سرمایه و از تزویر دکان ساختیم
گاه با شه‌، گاه با دستور، گه با این وآن/ ساختیم وملک را میدان جولان ساختیم...
"اون"  شرکت گشت از "چیز" تقلب چاک و ما/ خویش را چون "پایهٔ" حلاج لرزان ساختیم
خشتک ما را اگرگیتی برون آرد رواست
زانکه الحق بهر فاطی خوب تنبان ساختیم: ملک ‌الشعرای بهار
*
پوستم کنده شد از زجر، پس از ضجه زدن/ هرچه آوار که روی سرمان را که زدند
قبل هر فاجعه بال و پرمان را که زدند/ خواستم روی دلم خاک بریزم که نشد
شعله بیرون زده از خشتک هر کبریتی/ سوزش زیر و بم این همه تن را چه کنم؟
چاره ی این همه بیچاره شدن را چه کنم؟... : اشرف گیلانی

تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

گزیده ای از نوشتارها
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/03/blog-post_3.html
بخش های پیشین مجموعه ی یادداشت ها و نوشتارها و نامه ها

۱۳۹۵ اسفند ۱۱, چهارشنبه

یاد نامه ها: ۳۲ - یاد نامه ی عمران صلاحی



ماجرای زندگی او
عمران صلاحی، نویسنده، مترجم، سراینده و طنزپرداز ایرانی بود. عمران صلاحی در یکم اسفند سال ۱۳۲۵ در امیریه ی تهران از پدری اردبیلی و مادری مهاجر که از باکو به سمنان و سپس تهران مهاجرت کرده بودند، متولد گردید. خود او در کتاب "تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، عمران صلاحی" درباره ی تاریخ تولدش می گوید: "من در سال ۱۳۲۵ در تهران متولد شده ام. در محله ی امیریه ی مختاری. البته آن طور که شناسنامه ام می گوید باید این اتفاق غیرمنتظره و کمی هم عجیب در اول اسفند اتفاق افتاده باشد. اما خاله ی بزرگم می گفت دهم تیرماه متولد شده ام." که البته او خود بیشتر بر یکم اسفند تاکید داشت. صلاحی تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای قم، تهران، و تبریز به پایان رساند. نخستین شعر خود را در مجلهٔ اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خود را در همین سال از دست داد.
عمران صلاحی نوشتن را از روزنامه ی فکاهی توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزهٔ طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدی‌پور منتشر کرد که مجموعه ‌ای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم می‌سرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجلهٔ خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد. وی با روزنامه ی فکاهی توفیق و نشریه ی گل آقا با نام‌ های مستعارابو قراضه، بلاتکلیف، کمال تعجب، زرشک، تمشک، ابو طیاره، پیت حلبی، آب حوضی، زنبور، بچهٔ جوادیه، مراد محبی، جواد مخفی، راقم این سطور و با نشریه ی بخارا همکاری داشت. صلاحی سپس در سال ۱۳۵۲ به استخدام رادیو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که بازنشسته شد به این همکاری ادامه داد. او همچنین سال‌ها همکار شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیما بود. عمده شهرت صلاحی در سال‌هایی بود که برای مجلات آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست می ‌نوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشته ‌ها آقای حکایتی لقب گرفت. این نوشته ‌ها بعدها به صورت کتاب توسط انتشارات مروارید به چاپ رسید و چاپ کتاب در سال ۱۳۹۳ به نوبت چهارم رسید. از او آثاری به زبان ترکی آذربایجانی نیز در دست است.
‌نام کوچک  او
صلاحی گویا به نام کوچکش هم خیلی مفتخر بوده است. نامی که عمویش از سوره آل عمران برگرفته بود. کتابی هم دارد با عنوان "مرا به نام کوچکم صدا بزن".
همسر و فرزندان او
عمران صلاحی در سال ۱۳۵۳ با هایده وهاب ‌زاده ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های یاشار و بهاره‌ است.
برخی از تالیفات او
طنزآوران امروز ایران با همکاری بیژن اسدی‌پور (۱۳۴۹) - گریه در آب (۱۳۵۳) - قطاری در مه (۱۳۵۵) - ایستگاه بین راه (۱۳۵۶) - هفدهم (۱۳۵۸)- پنجره دن داش گلیر (۱۳۶۱ به زبان ترکی آذربایجانی) - رویاهای مرد نیلوفری (۱۳۷۰) - شاید باور نکنید (۱۳۷۴، چاپ سوئد) - یک لب و هزار خنده (۱۳۷۷) - حالا حکایت ماست (۱۳۷۷) - گزینه ی اشعار (۱۳۷۸) - آی نسیم سحری (۱۳۷۹) - ناگاه یک نگاه (۱۳۷۹)
 - ملا نصرالدین (۱۳۷۹) - از گلستان من ببر ورقی (۱۳۷۹) - باران پنهان (۱۳۷۹) - هزار و یک آینه (۱۳۸۰) - آینا کیمی (به زبان ترکی آذربایجانی، ۱۳۸۰)
برخی از گفتاوردهای او
- تنها جایی که آزادی بیان و اندیشه به‌طور کامل رعایت می‌شود، دستشویی است. در و دیوار پر است از شعارهای سیاسی و تصاویر خارج از محدوده. پیشنهاد می‌شود شهرداری خودش در دستشویی‌ها وایت‌برد (تخته‌سفید) و ماژیک بگذارد تا نویسندگان به در و دیوار نپرند.
- سال‌ها بعد این حساسیت به کلمات دیگری منتقل شد. مثلاً کلمهٔ عَرق. دستور آمد که هر جا کلمهٔ عَرق دیدید به جایش بگذارید چای. محمد ایوبی می‌گفت: نویسنده‌ای در کتابش نوشته بود: عرق سردی بر پیشانی‌اش نشست. وقتی کتابش درآمد، دید آن عبارت به این صورت درآمده است: چای سردی بر پیشانی‌اش نشست!
برخی از سروده های او
باد پاییزی
(نخستین سروده او)
باد پائیزی بریزد برگ گل/ بلبلان آزرده‌اند از مرگ گل
ای خدا راضی مشو این باد بد/ برگ گل‌های مرا پرپر کند...
*
خدا چه حوصله ای داشت
خدا چه حوصله ای داشت روز خلقت تو/ كه هیچ نقص ندارد تراش قامت تو
نشسته شبنم حرفی لطیف و روشن وپاك/ بروی غنچه ی لبهای پر طراوت تو
از این جهنم سوزان دگر چه باك مرا/ كه آرمیده دلم در بهشت صحبت تو
درون سینه ی من اعتقاد معجزه را/ دوباره زنده كند دست پر محبت تو
فدای این دل تنگم كه بی اشاره تو/ غبار ره شد و راضی نشد به زحمت تو
*
بدهکاری ها
به زمین و زمان بدهکاریم/ هم به این، هم به آن بدهکاریم
به رضا قهوه‌چی که ریزد چای/ دو عدد استکان بدهکاریم
به علی ساربان که معروف است/ شتر کاروان بدهکاریم
شاخی از شاخهای دیو سفید/ به یل سیستان بدهکاریم
مثل فرخ ‌لقا که دارد خال/ به امیرارسلان بدهکاریم
نیست ما را ستارهای، ای دوست/ که به هفت آسمان بدهکاریم
مبلغی هم به بانک کارگران/ شعبه طالقان بدهکاریم
این دوتا دیگ را و قالی را/ به فلان و فلان بدهکاریم
دو عدد برگ خشک و خالی هم/ ما به فصل خزان بدهکاریم
هم به تبریز و مشهد و اهواز/ هم به قم، اصفهان بدهکاریم
به مجلات هفتگی، چندین/ مطلب و داستان بدهکاریم
قلک بچه‌ها به یغما رفت/ ما به این کودکان بدهکاریم
مبلغی هم کرایه خانه به این/ موجر بدزبان بدهکاریم
*
تو و من
تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه/ تو بودی که گفتی چمن می دود
تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری/ به اَسرار خواهی رسید
تو را نام بردم و ظاهر شدی/ تو از شعله‌ی گیسوانت/ رسیدی به من
من از نام تو/ رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد
تو گفتی سلام/ گل و سنگ برخاستند.
*
صداها و افسانه ها
صدایت را جرعه-جرعه می نوشم
مستانه سبز می شوم و شاخ و برگ می دهم
جوانه ها دهان می گشایند و نام تو را می خوانند
چه لبان شناوری داری/ در آب های صدا چشمانم را می بندم
و تن به صدایت می سپارم/ نام کوچکم/ در صدایت شکفته می شود
تمام آبشاران را واداشته ای/ با هیاهو بریزند/ تا صدایم به گوشت نرسد
تمام جنگل ها را واداشته ای برگ هاشان را به صدا درآورند تا صدای مرا نشنوی
تمام پرندگان را به آواز خواندن واداشته ای تا صدای من گم شود
مدام حرف میزنی تا من حرفی نزنم/ می ترسم در حسرت تو بمیرم
و تابوتم بر نیل روان باشد و امواج نیلگون مرثیه خوان ناکامی من باشند
نمی خواهم افسانه سرایان دلشان بسوزد و روزی مرا در افسانه ها به تو برسانند
*
بچه ی جوادیه‌
من بچه جوادیه‌ ام/ من هم محل دزدانم/ دزدان آفتابه
من هم محل دردم/ این روزها دیگر چون بشکه‌ های نفتم
با کم‌ترین جرقه/ می‌بینی ناگاه تا آسمان هفتم رفتم...
*
 این رجال
ای دوست تو نیز می ‌توانی/ در زمره ی این رجال باشی
در مدت اندکی چو آنان/ دارای زر و ریال باشی
مشروط بر این ‌که بر دهانت/ چسبی بزنی و لال باشی
*
حرف با درختان
با درختی که زند سر به فلک
به زبان مِه و ابر/ به زبان لجن و سایه و لک
به زبان شب و شک حرف مزن
با درختان برومند جوان
به زبان گل و نور/ به زبان سحر و آب روان
به زبان خودشان حرف بزن
*
مرا به نام کوچکم صدا بزن
درخت را به نام برگ/ بهار را به نام گل/ ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ/ دل شکفتة مرا به نام عشق
عشق را به نام درد/ مرا به نام کوچکم صدا بزن!
*
نظریاتی در مورد او و سروده های او
"عمران صلاحی آدم شیرین‌سخنی بود و برای هر چیز کوچکی، جوابی شیرین و نه آزاردهنده در چنته داشت. بسیار شجاع بود و حتی شجاعتش را با حجب و حیا مطرح می‌کرد. بسیار انسان نازنینی بود... مردم ایران دوست بسیار خوب و مهربان خود را از دست دادند و این جای تأسف است. چون وقت رفتنش نبود و می‌توانست سال‌های سال کارهای درخشان کند. مثل همان کارهایی که ارائه داد، حتی شاید پخته‌تر و منسجم‌تر": بیژن اسدی ‌پور
"عمران صلاحی خلق و خوی آرام و ساکتی داشت. خیلی هم آداب معاشرت را رعایت می‌کرد و با این که خوش برخورد بود و از همان اول احساس دوستی و خودمانی در کلامش پیدا بود، حرف بیهوده و شوخی‌ های بی ‌مورد نمی‌کرد و با احترام به مخاطبش نگاه می‌کرد": خسرو ناقد
"عمران صلاحی کسی بود که با زبان زمان صحبت می‌کرد": اردوان روزبه
"طنزهایش برای همه آشنا بود و سبک و سیاق خودش را داشت. پس از سرودن بچه جوادیه بیش از همیشه نامش بر سر زبان‌ها افتاد... صلاحی در اواخر عمر می‌گفت دیگر در داستان‌ها بیشتر تراژدی داریم تا طنز، بیشتر مرثیه و اندوه و کم‌تر خنده و شادی. شاید هم صلاحی مرگ خنده را نتوانست تاب بیاورد": الهه خوشنام
"صلاحی طنز پردازی فطری بود با قریحه‌ای که از ادبیات قدیم و خوانده ‌های جدید نیرو می‌گرفت": جواد مجابی
دیدار از چین و خاطرات جالب او
خسرو ناقد یکی از دوستان عمران صلاحی می‌گوید: "آشنایی و دوستی من با زنده‌یاد عمران صلاحی، از راه دور و بیشتر از طریق گپ و گفتگوی تلفنی بود. در آخرین گفتگوی ما، وقتی که از سفر خود به چین و شعر خوانی در پکن پرسیدم، صلاحی که از این سفر راضی و خشنود بود با همان آرامش همیشگی که در کلامش بود، با شور و شوق بسیار، از خاطرات سفرش به چین می‌گفت و از گفتگویی که با مردم منطقه‌ای از چین داشته که به ترکی حرف می‌زدند. صلاحی می‌گفت بیشتر حرف‌های آن‌ها را می‌فهمیده است"
پایان او
عمران صلاحی ساعت ۴ عصر ۱۱ مهر ماه سال ۱۳۸۵ به علت حمله ی قلبی و با احساس درد در قفسه سینه راهی بیمارستان کسری شد و از آنجا به بیمارستان توس منتقل شد و در بخش سی‌سی‌یو بستری شد. همان شب پزشکان از بهبود وضعیت وی قطع امید کردند و متاسفانه سحرگاه از دنیا رفت و در قطعه ی هنرمندان گورستان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. پس از مرگ عمران صلاحی دوستدارانش مراسم بسیاری را برای وی تدارک دیدند. در حالی که کمتر از ۳ ماه از وفات وی می‌گذشت بیش از ۱۲۰ برنامه بزرگداشت در نقاط مختلف ایران برای وی برگزار شد. از مهم‌ترین این برنامه‌ها می‌توان به مراسم بزرگداشت توسط کانون نویسندگان (فرهنگسرای ارسباران تهران)، مراسم بزرگداشت توسط نویسندگان اردبیل (اردبیل)، مراسم بزرگداشت توسط انجمن‌های ادبی آذربایجان، فصلنامه آذری در فرهنگسرای اندیشه، و بزرگداشت توسط بچه‌های جوادیه اشاره کرد.  روانش شاد و یادش گرامی باد
تهیه و تدوین
دکتر منوچهر سعادت نوری

منابع و ماخذ
عمران صلاحی: تارنمای ویکی پدیا
عمران صلاحی کسی که با زبان زمان صحبت می‌کرد (نوشتاری از اردوان روزبه): تارنما ی رادیو زمانه
گفتاوردهای عمران صلاحی: تارنما ی رادیو زمانه - تارنما ی ویکی‌گفتاورد
گفتگوی تلفنی خسرو ناقد با عمران صلاحی: تارنما ی رادیو زمانه
عمران صلاحی بچه جوادیه تاب مرگ خنده را نیاورد (نوشتاری از الهه خوشنام): بخش فارسی تارنمای بی بی سی
سروده های عمران صلاحی: تارنماها و منابع گوناگون
مراسم یادمان عمران صلاحی در تهران: تارنمای عصر نو
گزیده ای از نوشتارها
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/03/blog-post.html
بخش های پیشین مجموعه ی یاد نامه ها